با دف و تنبک و رقص آمدی مثل بهار و در قلبم شور و غوغا به پا کردی در ابتدای خزان به آوازه خوانی امدی و همین که به درگاه قلبم رسیدی بهار شد آسمان و زمین رقصید و... زمین لزرید؛ ابر های سیاه آسمان قلبم را سیاه کردند نور امید اخرین تلاش های خود را برای رهایی از بند میکرد اما نوری به قلبم نمی تابید. رعد وبرق زد و طوفان به پاشد. به راستی چه چیزی مرا آرام میکرد؟ صدایت؟ نگاهت؟ دیدارت؟ بوی تنت؟ فقط میدانم تو مرا ارام میکنی تو با حرف هایت اما ناگهان با رفتارت قلبم را زیر و زبر میکنی و هرچه رشته کرده بودم را پنبه!ً
قلبم دیوانه وار مانند پرنده در قفس میکوبید راه رهایی نداشت. به راستی چگونه میتوان رها شد؟
چگونه از ابر های تیره شک بیرون بیایم؟ چگونه آزادانه در فراز آسمان قلبم پرواز کنم؟ چه زمانی رنگین کمان سر میزند؟