✴️خستهام.
❇️به به مرضیه خانم، حالا که بعد مدتها آمدهای خستگیت را آوردهای؟ ما خودمان به اندازه کافی خستهایم، هزار مشکل و دغدغه و نگرانی هم داریم لطفا شما دیگر از خستگیت ننویس.
✴️واژه دقیقش خستگی نیست. در واقع بیشتر دلم گرفته.
❇️دیگر بدتر شد، ما خودمان هزارتا عشق ناکام را در پستوی قلبمان پنهان داشتهایم، شما دیگر مورد جدید اضافه نکن.
✴️اصلا بحث عشق و عاشقی نیست. ببین، چطور بگویم. آدم کتابخوانی را تصور کن که وقت داشته باشد ولی کتاب نخواند یا مثلا عاشق درختان بوده باشد، اما وقتی از پشت شیشه ماشین ردیف درختان را میبیند، چشمانش را ببندد یا دیگر چشمانش از دیدن پارچههای با طرح بته جقه و سوزن دوزی برق نزند! خب نام وضعیت این آدم چیست؟
❇️افسردگی.
✴️نه، افسردهها بیمیلند به زندگی ولی من زندگی را دوست دارم. فقط دلم میخواهد هیچکاری نکنم. دلم میخواهد شب شوم و کسی مرا نبیند. کسی کاری به کارم نداشته باشد. فقط چند روز. بعد دوباره خوب میشوم. مثل همه آدمها میشوم. معمولیِ معمولی.
❇️هوم. در هر صورت بهتر است با این حال چیزی ننویسی چون چیز به درد بخوری نخواهی نوشت. با این حال بهتر است تنها باشی و با خودت خلوت کنی.
هست گنجی از دو عالم مانده پنهان تا ابد
جای او جز کنج خلوتخانهٔ اسرار نیست
از عطار

پ.ن: خودتون خوبید؟