تو همهی درها را بستهای
و میگویی بیا
از کدام در بیایم؟
راهی بگشا برای نزدیک شدن
دلم برای برگهای سبز درختانی که زیر آنها قدم زدهای تنگ میشود
و برای آفتاب آنزمان که بر دستانت میتابد
و ...برای بسیاری چیزهای دیگر که حوصله نوشتن آنها را ندارم 🤷♀️ خلاصه اش همان دلتنگی است.

پ.ن:
۱.اگر میتوانید موقع ناهار و شام، لقمه را در دهان بگذارید و آن را بدون درد بجوید، بدانید که غرق نعمت پروردگار هستید. آدمهایی هستند که درد میکشند و همین کار به ظاهر ساده را نمیتوانند...
۲. این روزها کتاب "نفوس مرده" از گوگول را میخوانم، درکش میکنم، انگار من هم در روسیه آن زمان بوده ام. گوگول را اندازه داستایفسکی دوست دارم.
۳. راستی، به نظر شما سن نوشتههای من چندسالهاست؟ یعنی از روی نوشتههای من حدس میزنید چند ساله باشم؟
۴. به پیشنهاد آقا سعید که در نظرات آمده، کمی سطرهای اول را بازنویسی کردم. ممنونم.