نمیدانم چقدر گذشت. شاید ثانیه بود، شاید قرن. زمان
در جایی که بودم، دیگر معنا نداشت. هر لرزشِ زمین، ضربانِ من بود. هر وزشِ باد، نفسِ من. اما همزمان هزاران صدا درونم زمزمه میکردند—صداهایی که نمیشناختم اما از درون گوشم، دهانم، حتی از زیر پوستم میآمدند.«سعید، چشما رو باز نگه دار... نذار تاریکی بخورهت.»
ولی تاریکی خورنده نبود—زنده بود، مثل موجودی گرسنه که آرام در دندههایم میلولید.در دوردست، تودههای سیاه شروع به حرکت کردند. دیگر فقط ایستاده نبودند؛ میلغزیدند، میخزیدند، بعضیها از درون خودشان بیرون میآمدند. یکی نزدیکتر شد، صدای کشیدهشدنش روی زمین به استخوانم میرسید. وقتی به من رسید، صورتش را دیدم. چهرهای نداشت—فقط پوست چینخوردهای که از زیرش چیزی شبیه نور، اما تیرهتر از سیاهی، بیرون میزد.از درون آن پوست، صدای خودم را شنیدم:
«نخواستی بمیری، درسته؟ ما فقط آرزوتو برآورده کردیم.»خواستم فریاد بزنم، ولی یادم نبود فریاد چیست. فقط لرزشی از درون زمین بلند شد و از لای ترکها بخار بیرون زد. بخار به شکل صورتهایی درآمد—هرکدام یکی از احساساتم بودند: ترس، خشم، پشیمانی. آنها میچرخیدند، میخندیدند، و از من فاصله میگرفتند تا در تاریکی محو شوند.سایه بازگشت. این بار از دل آسمانِ غبار آلود پایین آمد. صورتش نیمهسوخته بود، انگار نیمی از بدنش در آتش جا مانده باشد. گفت:
«میخوای بدونی آخرین نفسی که کشیدی کی بود؟ همون موقع که درو باز کردی. از اونجا به بعد، فقط ما بودیم که نفس کشیدیم.»دستش را بهسمتم دراز کرد. لمسش مثل تماس دو آینه بود—همهی تصویرهایم را در خودش بلعید. حس کردم دارم از درون پوستم در میآیم، مثل مایعی که شکل خود را فراموش میکند. هر تکه از وجودم جدا میشد و به تودههای سیاه میپیوست؛ و هر بار که بخشی از من جدا میشد، صدایی در سرم فریاد میزد:
«آخرش آزادی، سعید. فقط باید یاد بگیری تکهتکه نفس بکشی...»و در آخرین لحظه قبل از محو شدن، برای یک لحظه کوتاه فهمیدم: آن کوچه، آن تودهها، آن سایه—همهی آنها خود من بودند، تکههای قدیمیام که حالا بیدار شدهاند.
زمین نفس کشید… و من، با او. وقتی چشم باز کردم، همهچیز سفید بود. نه سفیدی آسمان یا مه، بلکه سفیدی نورِ چراغ مهتابی روی سقف. چشمهایم میسوخت. نفس گرفتم—باز هم همان بوی گوگرد، اما ضعیفتر، آمیخته با بوی الکل و دارو.صدایی از سمت چپ آمد. کسی گفت:
«فشارش داره میاد بالا... سریعتر سرم رو تنظیم کن!»
سایهها پشت نور حرکت کردند. انگشتهایم را خواستم بجنبانم، اما چیزی دور مچم بسته بود. ناگهان از درد فرو رفتم.تصویر تار شد، دوباره برگشت. من روی تخت بودم—یک تخت فلزی با بندهای چرمی. دستانم لرزیدند. در انتهای اتاق، زنی در روپوش سفید ایستاده بود.
گفت: «سعید؟ صدای منو میشنوی؟ اونجا کجاست که میگی؟»لبهایم خشک بود. فقط توانستم بگویم: «کوچه... تودهها... پوست من...»
او نگاهی به مرد کنار خود انداخت—مردی با عینک و دفتر یادداشت. چیزی نوشت، بعد با لحنی آرام گفت:
«سعید، اون جایی که دیدی واقعی نبود. تو سه روز بود توی اتاق بیهوش بودی، بعد از حادثهی آزمایشگاه. یادت نیست؟»آزمایشگاه...
با شنیدن واژه، همهچیز مثل موجی از درد در ذهنم کوبید. بوی گوگرد دوباره برگشت—اما اینبار نه از خیال، از فضا. لباسی سفید آغشته به لکههای زرد، ظرفهای شکستۀ بسته به سیم برق. صدای انفجار. بعد تاریکی. بعد آن کوچه.دکتر گفت: «ما هنوز دقیق نمیدونیم چی باعث اون واکنش شد، اما...»
او ناتمام ماند. چراغ مهتابی شروع کرد به چشمک زدن. هر بار که نور خاموش میشد، برای کسری از ثانیه چهرههای بیپلکِ آن تودهها پشت سر دکتر دیده میشدند. وقتی نور برگشت، دیگر خبری از آنها نبود—اما سایهی یکیشان هنوز روی دیوار مانده بود.صدای ضربان قلب دوباره شدید شد.
روی مانیتور، هر تپش همزمان با تپش زمین بود. از زیر تخت صدای خشخش میآمد—مثل چیزی که درون کاشیها میخزد.دکتر نزدیک شد، لبخند زد. اما در انعکاس فلز کنار تخت، دیدم که لبخند واقعیاش نبود. لبخندِ سایه بود.نفس کشیدم—هوای بیمارستان پر از بوی بارانِ مانده بود.
نورهای سفید دیگر آزارم نمیدادند. بدنم هنوز ضعیف بود، ولی ذهنم آرام گرفته بود—یا شاید فقط توهمِ آرامش بود. پزشک گفت وضعم روبهبهبود است، که شاید بهزودی بتوانم مرخص شوم.
اما هر شب قبل از خواب، قرصهایم را که میخوردم، صدای خفیفی از سمت پنجره میآمد… مثل میوی گربهای خیلی دور.
به خودم میگفتم: «همهاش خیاله، تمامش ساخته مغز خستهاته.»هفتهی بعد مرخص شدم. وقتی از درِ بیمارستان بیرون رفتم، هوا طوری سنگین بود انگار جهان در نفسش دود کرده باشد. بوی باران و زنگ آهن دوباره برگشته بود.
اولین کاری که کردم، تماس با خانواده بود. هیچکس جواب نداد. دهها بار. صد بار. خطوط قطع و وصل میشدند؛ فقط خشخش و گاهی نفس کسی از آنطرف میآمد.بالاخره تصمیم گرفتم خودم بروم.
خانهی قدیمی در خیابان معتمد، همان جایی که همهچیز از آنجا شروع شد. درِ چوبی هنوز سرجایش بود، اما رنگش پوستهپوسته شده و خاک نشسته بود روی دستگیره. بوی مرگ از همان ورودی میآمد – ترکیبی از گوشت مانده و خاک تر.در را که باز کردم، وزش سردی از میان راهرو پیچید و چراغها یکییکی روشن شدند؛ کسی باید برق را وصل کرده باشد. وارد شدم. هیچ صدایی نبود. فقط عقربهی ساعت خراب بالای دیوار جلو جلو میرفت، بینظم، بیوقفه.
پاهایم را که جلوتر بردم، کفِ آشپزخانه چسبناک بود. از لای ترکهای کاشی، مسیر باریکی از خون خشکشده رد میشد و تا اتاق پذیرایی میرفت.قلبم تند میزد. پرده را کنار زدم…
و دیدمشان.پدر، روی صندلی؛ مادر، کنار میز؛ هر دو با چشمانی که از حدقه در آمده بود و دهانهایی دوخته با نخ سیاه.
میز پر از بشقاب بود، بشقابهایی که هنوز در آنها غذا بود—گوشت نیمپز آغشته به مو.
هیچ ردّی از شکستن یا درگیری نبود. فقط آرامش مرگ. یک مرگ بیش از حد منظم.روی دیوار پشت سرشان، با خون نوشته شده بود:
«او هنوز زنده است.»نفسم برید. سعی کردم عقب بروم، ولی صدایی از پشت سرم گفت:
«بالاخره برگشتی، سعید...»
چرخیدم—و دیدم پرستاری را با همان موی فِرفِری، روپوش سفیدش حالا خیس از خون.
لبخند زد، نزدیک شد، نوک انگشتش را روی لبم گذاشت:
«هیس… بذار بقیه هم بخوابن. نوبت خودته بخوابی.»پشتِ سرش سایهها از دیوار جدا شدند؛ همان تودههای سیاه، فقط اینبار آرام و بیعجله. خانه میلرزید. صورت مادرم شروع کرد به حرکت، سرش چرخید سمتم، لبهای دوختهاش باز شد—نخها یکییکی پاره شدند.
صدای خفهای بیرون آمد: «فرار نکن… دیر شده.»و وقتی دویدم بیرون، هوا پر بود از صدای میوی گربههایی که از پشت بام تا زمین پایین میآمدند. کوچه روی خودش پیچ خورد، خانهها وارونه شدند. من در میان فریادها فقط توانستم زمزمه کنم:
«من فقط میخواستم برگردم…»
(پایان قسمت ۳)
✍🏻 مالک عنایتی ترم دو علوم آزمایشگاهی
نشریه دانشجویی مسیر🌱
| @masir_mazums | 🇮🇷