وقتی بیدار شد، اول خیال کرد مرده است.
چند ثانیه در تاریکیِ سنگین اتاق ماند و به سقفی خیره شد که هیچ خاطرهای از آن نداشت. بعد صدای آهستهٔ تیکتاکی را شنید؛ منظم، سرد، بیاحساس، مثل قلب مصنوعیِ چیزی که زنده نیست اما هنوز کار میکند.
چشمهایش را بست و دوباره باز کرد.
نه، زنده بود.
دردِ خفیف گردن، خشکی دهان، سنگینی پلکها، همه واقعی بودند.
اما خودش نبود.
یا دستکم، خودش را نمیشناخت.
کنار بالشش دفترچهای قرار داشت؛ جلد چرمیِ سیاهی که لبههایش ساییده شده بود و انگار سالها میان دستهای مضطرب چرخیده باشد. روی جلد با خطی نامرتب نوشته شده بود:
«قبل از هر کاری بخوان.»
مرد مدتی فقط نگاهش کرد.
احساس عجیبی داشت؛ حسی شبیه وارد شدن به خانهای که زمانی مال تو بوده اما حالا دیگر هیچ اتاقش را به یاد نمیآوری.
دست برد و دفترچه را باز کرد.
در صفحهٔ اول نوشته شده بود:
«اسم تو سهراب است.
سیوهفت سال داری.
اگر این را میخوانی یعنی دوباره خوابیدی.»
سهراب.
اسم را آرام در ذهنش تکرار کرد، انگار میخواست مزهاش را بفهمد.
سهراب.
هیچ حسی در او بیدار نشد.
صفحهٔ بعد:
«وحشت نکن.
هر بار که میخوابی، حافظهات پاک میشود.
تو همهچیز را فراموش میکنی.
هر بار.
بدون استثنا.»
او اخم کرد.
جمله مسخره بود.
غیرممکن.
اما بعد به اتاق نگاه کرد.
هیچچیز آشنا نبود.
نه پنجره.
نه صندلی کنار دیوار.
نه پیراهنی که روی زمین افتاده بود.
نه دستهای خودش.
دستهایش را بالا آورد و مدتی طولانی نگاه کرد؛ انگشتهایی استخوانی، ناخنهایی جویده، رگهایی بیرونزده، دستهای مردی خسته.
ولی خسته از چه؟
دفترچه را ورق زد.
«الان احتمالاً فکر میکنی دروغ است.
من هم روز اول همین فکر را کردم.
اما به بازویت نگاه کن.»
سهراب آستینش را بالا زد.
روی پوست ساعدش با ماژیک سیاه نوشته شده بود.
«امشب نخواب.»
قلبش آهسته فرو ریخت.
زیر آن جمله، با خطی دیگر نوشته شده بود:
«اگر مجبور شدی بخوابی، بیشتر از نود دقیقه نه.»
او چند قدم از تخت فاصله گرفت.
پاهایش سست بودند.
در آینهٔ قدی کنار دیوار، مردی به او خیره بود که انگار سالها رنگ خواب راحت را ندیده باشد. زیر چشمهایش گود افتاده بود و ته ریش نامرتبی صورتش را پوشانده بود.
روی گردنش رد زخم باریکی دیده میشد.
ناخودآگاه دست روی آن گذاشت.
دفترچه را دوباره باز کرد.
«زخم گردنت را دیدی.
هنوز نمیدانی از کجاست.
من هم نمیدانم.»
سهراب نشست.
احساس میکرد چیزی در ذهنش تقلا میکند؛ مثل حیوانی که زیر خاک دفن شده باشد.
اما هیچ خاطرهای بالا نمیآمد.
نه کودکی.
نه خانواده.
نه حتی صدای اسم خودش.
فقط خلأ.
صفحهٔ بعد:
«قانونها را حفظ کن.
۱. به صداهایی که شب میشنوی اعتماد نکن.
۲. بعد از ساعت دو نیمهشب در را باز نکن.
۳. اگر تلفن زنگ زد، جواب نده.
۴. اگر زنی با پالتوی سبز را دیدی، فرار کن.»
او پوزخند کمرنگی زد.
همهچیز شبیه نوشتههای یک دیوانه بود.
اما درست در همان لحظه متوجه شد روی میز اتاق، سه ساعت زنگدار کنار هم چیده شدهاند.
هر سه روی زمانهای متفاوت تنظیم شده بودند.
یکی برای ۰۰:۳۰.
یکی برای ۱:۱۵.
و آخری برای ۲:۰۰.
انگار کسی وحشت داشته مبادا خوابش عمیق شود.
کنار ساعتها بستههای خالی قهوه و قرصهای بیدارباش پخش بود.
هوای اتاق بوی بیداریِ اجباری میداد.
دفترچه را جلوتر برد.
«تو مدتیست عمداً نمیخوابی.
چون خواب دشمن توست.
اما مشکل اینجاست که بدن بالاخره انتقامش را میگیرد.»
صفحهٔ بعد خطخطی شده بود.
فقط یک جمله خوانده میشد:
«دفعهٔ قبل وسط خیابان خوابت برد.»
سهراب چشمهایش را بست.
برای لحظهای تصویری مبهم از نور چراغ ماشینها از ذهنش گذشت. خیابانی خیس. صدای ترمز. فریاد مردی دوردست.
بعد تصویر محو شد.
او نفسش را با لرزش بیرون داد.
خاطره بود؟
یا خیال؟
دفترچه ادامه میداد:
«اگر تکههایی از گذشته برگشت، سریع یادداشت کن.
آنها بیشتر از چند دقیقه نمیمانند.»
ناگهان صدای زنگ تلفن بلند شد.
سهراب از جا پرید.
صدای زنگ در سکوت اتاق مثل آژیر خطر پیچید.
تلفن روی میز بود.
نور صفحه روشن و خاموش میشد.
شمارهای ناشناس.
او خیره ماند.
زنگ ادامه پیدا کرد.
دفترچه در دستش لرزید.
چشمش به جملهای افتاد که چند بار پشت سر هم نوشته شده بود:
«جواب نده.
جواب نده.
جواب نده.»
زنگ قطع شد.
سکوت برگشت.
اما سکوت این بار آرام نبود.
انگار چیزی پشت آن ایستاده باشد.
سهراب آهسته به سمت پنجره رفت و پرده را کنار زد.
بیرون باران میبارید.
خیابان تقریباً خالی بود.
فقط زنی آنسوی خیابان ایستاده بود.
پالتوی سبز پوشیده بود.
قلبش ایستاد.
زن تکان نمیخورد.
فقط به پنجرهٔ او خیره مانده بود.
دفترچه از دست سهراب افتاد.
وقتی دوباره خم شد و آن را برداشت، صفحهای باز شده بود که قبلاً ندیده بود.
روی آن نوشته شده بود:
«الان احتمالاً او را دیدهای.»
«به پرده دست نزن.»
«اگر تکان نخورد یعنی هنوز مطمئن نیست بیدار شدهای.»
سهراب آرام پرده را رها کرد.
دستهایش یخ کرده بودند.
او کی بود.
آن زن چه میخواست؟
و مهمتر از همه، چرا نویسندهٔ دفترچه از قبل میدانست این اتفاق میافتد؟
برای اولین بار این فکر از ذهنش گذشت که شاید واقعاً خودش نویسندهٔ این یادداشتها نباشد.
شاید کسی هر روز آنها را کنار تختش میگذاشت.
کسی که او را بهتر از خودش میشناخت.
کسی که از خوابهایش خبر داشت.
صفحههای آخر دفترچه آشفتهتر بودند؛ کلمات کج، جوهر پخششده، جملههای نیمهتمام.
انگار نویسنده هنگام نوشتن وحشت کرده باشد.
«فکر میکنم مشکل فقط فراموشی نیست.»
«فکر میکنم هر بار که میخوابم، چیزی تغییر میکند.«
«بعضی وسایل اتاق جابهجا میشوند.»
«بعضی یادداشتها را من ننوشتهام.»
سهراب آهسته سر بلند کرد.
به اتاق نگاه کرد.
و تازه متوجه شد روی میز آشپزخانه دو لیوان وجود دارد.
نه یکی.
دو لیوان.
یکی کثیف.
یکی تمیز و تازه.
احساس کرد خون از صورتش میرود.
همان لحظه صدایی از آشپزخانه آمد.
تق.
خشکش زد.
بعد صدای کشیده شدن صندلی روی زمین.
آرام.
سنگین.
عمدی.
سهراب قدمی عقب رفت.
قلبش چنان میکوبید که انگار میخواست از سینه بیرون بزند.
دفترچه را محکم گرفت.
صدای قدم آمد.
کسی در تاریکی آشپزخانه حرکت میکرد.
او میخواست فرار کند، اما پاهایش تکان نمیخورد.
چشمش ناگهان به آخرین صفحه افتاد.
آخرین جمله با فشار زیاد نوشته شده بود؛ آنقدر شدید که نوک خودکار کاغذ را پاره کرده بود.
«اگر صدای قدمها را میشنوی، یعنی این بار قبل از بیدار شدنت برگشته.»
زیرش جملهٔ دیگری بود.
کوتاهتر.
لرزیدهتر.
وحشتزدهتر.
«سهراب…
اون تویی.»
ادامه دارد...
✍🏻 آمفتامین با دز پایین
نشریه دانشجویی مسیر🌱
| @masir_mazums | 🇮🇷