سلام دریا
دوست قدیمی و بیقرار من
مدتیست که نیامدهام کنارت بنشینم و با موجهایت درد دل کنم. دلم برای صدایت تنگ شده؛ برای همان صدای پیوستهای که انگار همیشه چیزی برای گفتن دارد، حتی وقتی من ساکتم.
دریا، تو را که نگاه میکنم حس میکنم شبیه آدمهایی هستی که ظاهرشان آرام است اما در دلشان هزار طوفان دارند. گاهی آنقدر خشمگین میشوی که صخرهها هم تاب نمیآورند، و گاهی آنقدر آرام که میشود ساعتها کنارت نشست و هیچ نگفت.
نمیدانی وقتی موجهایت به ساحل میرسند و دوباره بازمیگردند، چقدر مرا یاد رفتنها و برگشتنهای زندگی میاندازی. انگار تو بهتر از هر کسی میدانی دل کندن یعنی چه،
دریا،
تو رازدار خوبی هستی. هر چه به تو سپردهام، با خودت بردهای؛ بیآنکه قضاوت کنی. کاش آدمها هم کمی شبیه تو بودند: عمیق، صبور و صادق.
امیدوارم همیشه زنده بمانی، همیشه نفس بکشی و همیشه جایی برای پناه دادن به خستگی آدمها داشته باشی.
به زودی پیش تو می آیم؛
باز هم برای گفتن، و باز هم برای شنیدن.