در سرزمینی که فاصلهها نه با کیلومتر، که با امکانات سنجیده میشد، زمستان همیشه مفهومی دوگانه داشت: برای برخی منظرهای رمانتیک پشت پنجرههای دوجداره بود، و برای برخی دیگر نبردی مرگبار برای بقا.
زمستان آن سال بیدعوت آمده بود.
برف همه راهها را بست، انبارها را خالی کرد و آدمها را پشت درها تنها گذاشت. در سرزمینی که سالها بدی و ظلم، سهم بعضیها را بیشتر و سهم بعضی دیگر را هیچ کرده بود، این زمستان فقط یک فصل نبود؛ یک فاجعه بود.
آنهایی که به امکانات دسترسی داشتند، زنده می ماندند. آنهایی که نداشتند، یکییکی خاموش می شدند؛ نه با فریاد و نه با اعتراض، بلکه با انتظاری ساکت.
پیرمردی نقاش در روستایی دورافتاده زندگی میکرد. سرما او را خانهنشین کرده بود. آذوقهای که از پیش جمع کرده بود رو به اتمام بود. روزها را با دقت میشمرد: هر وعده کمی کمتر، هر شب کمی سردتر. از پنجره به بیرون نگاه میکرد، به خانههایی که دودکشهایشان دیگر نفس نمیکشیدند. میدید مرگ چطور آرام و منظم کارش را پیش میبرد، و میدانست که نوبت خودش هم خواهد رسید.
وقتی آخرین بسته آذوقه را باز کرد،
فکری در ذهنش جوانه زد، فکری دیوانهوار: اگر قرار است آخرین روزهایش را در این خانه سپری کند، پس نباید فقط شاهد باشد. نباید تسلیم شود. تصمیم گرفت نقاشی بکشد. نه برای زیبایی، بلکه برای مقابله. برای این که با آخرین سلاحش، با تنها چیزی که بلد بود، با سرما بجنگد.

وقتی نقاشی تمام شد، روی صندلی نشست ، دستانش را به سوی بوم گرفت. منتظر ماند. اما هیچ اتفاقی نیفتاد. سرما سرجایش بود، دیوارها سرد بودند و نفسش همچنان بخار میشد. شک آهسته به دلش راه یافت. با خودش گفت: شاید باور، وقتی کسی نمانده، دیگر کار نمیکند.
در همان لحظه چیزی تغییر کرد. گرمایی ضعیف، درست زیر پوستش. آنقدر کم که اگر منتظرش نبود، حسش نمیکرد.
پیرمرد لبخندی زد. نمیخواست بداند این گرما از کجا می آید و تا کجا میرود. همین که میدانست هنوز میشود چیزی را گرم کرد، برایش کافی بود.
فردا صبح، بدن بی جان پیر مرد روی زمین بود. اما آتش، روی بوم، هنوز میسوخت.