
لحظاتی هر چند اندک در زندگی هر یک از ما هست که تصمیم میگیریم که راهوروش گذشته را به کناری نهاده و مسیر قلبی خود را پیش بگیریم.
لحظاتی چنین اندکاند و همچون ستارههای چشمکزنی که در ساعت و روز خاصی خود قال مشاهدهاند، غیرقابل بازیابی و اندوختن.
تصاویر برای من بسیار ارزشمندند و تلاشم بر این بوده است، که همانگونه از تصویر ناخراش بیزارم، خودم به تصویری دلخراش و کبود در ذهن دیگران بدل نشوم.
به این میمانست که نیرویی پنهانی من را به سمت جواهرِ دیگران جذب میکند. به طرز عجیبی، نکات مثبت شخصیتی و رفتاری دیگران من را بر این میداشت که من هم آن ویژگی یا صفت را کسب کنم.
به نظر من هر انسان چون کتابی است، که ممکن است صفحات وسط آن را بگشایی و در خواندن داستان به مشکل برنخوری، اما برای فهم و ارزیابی تصویر بزرگتر نیازمند صفحات پیشین هستی.
برای همین من همواره به دنبال «پیشداستان»هایی بودهام که منِ امروز را شکل دادهاند.
هر از گاهی تصاویر گذشته و فایلهای صوتی که از خودم در سالهای گذشته گرفتهام را مرور میکنم، تا مسیری که پیمودهام را فراموش نکنم و به یاد داشته باشم که روزگار همچون اقیانوسی بیکران است و من تنها یکی از ساکنین این کشتیهایی که بر روی جریان خروشان در حال خودنمایی هستند، هستم.
هر لحظه ممکن است طوفانی شکل گیرد و من و بسیاری دیگر را در هم ببلعد.
و یا ممکن است من همچون یونسی باشم که نهنگی برای تنبیه من فرستاده شده باشد.
من، تنها، انسانی تنها و رهاشده در زیر آسمانی سهمگین و اقیانوسی وحشی هستم که جریان زندگیام تماما در دست خودم نیست.
پس تنها دلیل من برای زندگی امید به این راز میتواند باشد که:
«من بخشی از یک نظم بسیار عظیمام که حتما برای بودنم در این زمان و مکان دلیلی هر چند اندک وجود داشته است.»
اسمش را «راز» میگذارم، چون قراردادهایی که ما با خودمان نهادینه میکنیم، هر چند ناواضح، در کارکرد قطبنمای حیات ما موثرند.
برای من کلمات باارزشند، چون تنها با قلبهایمان نیست که ما با یکدیگر پیمان میبندیم، بلکه هر پیمان با کلمات آغاز شده و پایان مییابد.
اگر من خود را «دوست» دیگری میدانم، پس پیوندی که بین ما وجود دارد، دوطرفه است و من خواهان آسیب به او نیستم و هرگونه بدنهادی نسبت به او در دل من جایی ندارد.
جامعهای که مردمش نسبت به «کلمات» بیاحساس و بیارزش رفتار کنند، بیشک در مسیر اضمحلال به سر میبرد.
چه عجیب که بعضی تصاویر به مانند اینکه بر بستر سنگی حک شده باشند، از ذهن ما هیچ وقت پاک نمیشوند.
تصاویری که ریشه در کلمات و جملهها دارند.
تصاویر و کلماتی که در ذهن من قطره قطره میچکند و با سنگینیشان ذهنم را مواج میکند:
«آدمها اگر از تاثیر رفتار و کلامشان بر دیگری آگاه بودند آیا باز هم به گونهای که رفتار میکنند، رفتار میکردند؟»
آنچه نمک بر زخم من میپاشد، خاطراتی هستند که گرچه میتوانستند، توسط «منِ امروز» به نیکی یاد شوند اما شدهاند سمی مهلک برای کاشتنِ بذرِ حسرت در دلِ بیجان من.
وقتی به بهانه محافظت، بین دو کودک، هر چند از نگاه تو، از دو جنس متفاوت، پرده میکشی، بدون اینکه بدانی دنیایشان را از پیش سیاه کردهای.
به هر بهانه که این کار را میکنی، فرقی نمیکند، چه جلوگیری از گناه و معصیت و چه حرفِ مردم، تو بیآنکه آن کودک خبری داشته باشد، جرعهای از دنیای سیاه بزرگسالی را به زور به حلقوم آن بختبرگشته ریختهای.
در دنیایی که من در آن بزرگ شدم، بر گردن پسرها تمثیلی از «گرگ» آویخته بودند. بچهگرگهایی که باید از دخترهایشان - این گلهای خوشبو و دوستداشتنی - به دور میماندند تا از چنین آلودگیای به دور باشند. (مرتبط با حدیث امام صادق: دختر ریحانه است.)
با چنین تصوری حتی اگر «گرگ» نباشی از یه جایی به بعد مجبور به پذیرش افکاری خواهی شد که دیگران با تکرار عقاید فرسودهشان تو را مجبور به زانوزدن در برابر آن میکنند.
به مانند این است که بلند بلند در گوشت آنقدر فریاد بزنند که کر بشوی:
«تو پسر هستی. تو پسر هستی. تو پسر هستی.»
تا قبل از رسیدن به نگاهی وسیعتر فکر میکردم که این تصور اشتباه من است و همه به این گونه فکر نمیکنند. اما نمونهی واقعی این تفکرِ پوسیده زمانی همچون سیلی بر گوش من خوابانده شد که بیاعتمادی را از سوی دختردایی نزدیکم دیدم.
ماجرا به این صورت رقم خورد که مهمانیای در خانه ما در جریان بود، و ایشان هم در آن حضور داشت. ایشون از من چهار سال بزرگتر هستند. و من در آن زمان شانزده سال داشتم. سروصدا بود که خانهی ما را فراگرفته بود و من هم که از سروصدا فراریام، به اتاقم پناه آورده بودم. ایشان به اتاق بنده آمد و در را بازگذاشته بود و مشغول صحبت با من بود، و من تا خواستم در را ببندم، مانع من شد. اولین تحلیل شما از این عکسالعمل ایشان چه میتواند باشد؟ آیا او نگران حرف دیگران بود و حوصلهی یکیبهدو کردن با مادرش را نداشت یا اینکه او هم همچون خیل عظیمی از دیگران پسرها را گرگزاده میدانست.
هر چه که بود، این رفتار تا مدتها جوانهی باور غلطی را در من پروراند که هنوز هم پس از سالها از آفات آن در امان نیستم:
«نباید به آدمها خیلی نزدیک شد، تا حدی که نگران گرگ درونت باشند.»
این شکاف جنسیتی در خانوادهی ما همواره موجب درد قلبی من بوده است.
به این میمانست که در گوشِ ذهنِ من بارها تکرار کرده باشند:
«تو ناکافی هستی و حق نداری بپرسی: چرا؟ چون چراگفتن مساوی با تبعید است.»
این رفتار تبعیضگرا برای ذهن کنجکاو من به منزلهی فراهمکردن هیزم برای آتش بود. آتشی که به وسیلهی خاکستر برجایمانده از غفلتِ دیگری روشن شده باشد. آتشی که در بادهای موسمی خانواده ما، میتوانست من را در معرض خاطری جانگداز قرار دهد.
خانوادهای با عقاید تعصبی، همچون تنهی مریض درختی کهنسال است که اگر زودتر قطع نشود، تمام درختان جوان اطرافش را به مریضی و آلودگی خواهد کشاند.
از همین نقطه بود که بین افکاری با غلظت تعصب و مذهب از سوی خانوادهام و «من» فاصله افتاد.
فاصلهای که کمکم به یک شکاف و سپس به یک دره بدل شد.
خانوادهی ما از آن خانوادههایی بود که باور داشتند «چادر افتخار یک زن است و اگر مسئلهای در خانواده است باید به زیر همین چادر بماند و دفن شود و سخنی از دفنشده به پیش غریبه بازگو نشود.»
آفات و علفهای هرز نیازمند جوانه نیستند، خاک که حاصلخیز باشد، خودشان سروکلهشان پیدا میشود.
تظاهر به حال خوب و دفن احساساتی که با ابرازشدن میتوانستند مرهمی بر زخمهای تازه باشند، تنها «زخمهای عمیق درونی» ایجاد میکند.
بزرگسالان خانوادهی ما به مانند فرد تصادفکردهای بودند که او را به خاطر خونریزی داخلی به بیمارستان آورده باشند.
اینکه تو خونریزی داخلی داشته باشی و اصرار داشته باشی که سالمی و نیازمند بستری در بیمارستان نیستی، تنها نشانهای از عدم بینش تو از عمق مشکلت میدهد.
وقتی در خانوادهای مریض بزرگ شوی، انتظار هم نمیرود که به عنوان فردی سالم پا به جامعه بگذاری.
این سری نوشته ادامه دارد ...
سهشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴