ویرگول
ورودثبت نام
میم.سین
میم.سینسکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
میم.سین
میم.سین
خواندن ۷ دقیقه·۱ ماه پیش

سکانس‌هایی از یک منِ ناگفته‌مانده (۱)

یک

باور کنید اولین هدفم در زندگی دیگر زندگی کردن نبود که به این نتیجه رسیدم که بنویسم. چون دیگر نمی‌تونستم خودم رو تحمل کنم، تصمیم گرفتم علنن خودم رو روی برگه بریزم بلکه خالی‌تر بشم. چند وقتی میشه که هر روز می‌نویسم. نوشتن دلم رو هم خوش می‌کنه هم خون. خوش میشم چون باعث میشه راحت‌تر جریان مایع مغزی‌ام حفظ بشه. خونی‌ام می‌کنه چون برام پذیرش واقعیت‌هایی که من رو باهاش روبه‌رو می‌کنه سخته. 

البته همین جا باز کنم که منظورم از مایع مغزی BBB نیستا.  این اصلاحیه من‌درآوردی است که برای مواقع حاجت دم دست می‌اندازم تا دلیلی برای بی‌حوصلگی‌ام یا عجوله بودن در رفتارم داشته باشم. 

از شوما چه پنهون که مخم یه کمی تعطیله، که اون هم شاید دلیلش به خاطر علاقه شدید به خوندن باشه. آخه به جای سندرم پای بی‌قرار، من سندرم خوندنِ بی‌قرار دارم. یعنی چی؟ یعنی اینکه چیزی نخونم بی‌قرار میشم. 

نمی‌دونم این دیگه چه دردیه ولی باور کنید که وجود داره. رسما که من درگیرشم و منو از وسط و چند جای دیگه جرواجر کرده. 

بُگذریم. دلم از خودم ناخوشه. خیلی با خودم فکر کردم تا به اینجا برسم که بفهمم هیچی نیستم. یعنی هیچی که نه، منظورم بیشتر تواضع پیشه کردن بود، حالا شوما هر چی میگم رو جدی نگیرید بالاخره بذارید تعارف یه کمی بینمون باقی بمونه، اینجوری می‌ترسم آب‌مون تو یه جوب بند نشه. 

داشتم می‌گفتم. حالم ناخوشه چون دیگه نمی‌تونم خودم رو تحمل کنم. یعنی خیلی وقتی اینجوریه‌ها اما این اواخر دیگه خیلی افتضاحه. یعنی یه جوری افتضاحه که دیگه بو میده. احساس می‌کنم یه بسته سبزی قورمه از فریزر درآوردم و گذاشتم روی میز وسط آشپش‌خونه اما یادم رفته جمع و‌ جورش کنم و این حرفا، و این جناب قورمه هم چنان گندی راه انداخته که اون سرش ناپیدا. بله من به جای اینکه کله‌ام بوی قورمه بده، پاهام بوی قورمه میدن. برا همینه که مجبورم همش بدوم دیگه، چون انگار خیلی وقته پاهام از بدنم left دادن و منو unfollow کردن. آخه یکی نیست بهشون بگه: «والا خیلی که خیلی مَردین!» 

داستان از پاهام شروع شد اما زد به جاهای دیگه. حس می‌کردم انگار شدم یه قابلمه که زیرش رو روشن کردن اما یادشون رفته زیرش رو خاموش کنن و برای همین هم هست که دارم آتیش می‌گیرم. هر چند قدم یه بار ماهیچه‌های پاهام ول می‌کردن. ال فقط پاها بودند، بعد داستان رسید به ماهیچه‌های گردن و سپس بقیه‌ی بدنم.

دو

دلم تنگه و یه بغل درست و حسابی می‌خواد. داستان این بغل برمی‌گرده به جریان من با ایستگاه های اتوبوس. وقتی دلتون مثل من زار بزنه و تنها بهونه‌ی بیرون رفتن‌تون دانشگاه باشه، همین میشه دیگه، ایستگاه اتوبوس هم نقش کافه رو براتون بازی می‌کنه.

البته که بیشتر برای من نقش شیشه رو داره. انگار ایستگاه ‌های اتوبوس مثل یه شیشه‌اَن که از پشت‌شون می‌تونم شهر رو دید بزنم. خب این جریان برمیگرده به حول و حوش زمانی که من در ترم دو خوراگسفورد به سر می‌بردم.

خوراگسفورد همون دانشگاه آزاد اصفهان واحد خوراسگانه. بچه‌های دانشکده برای اینکه وخامت اسمش رو کاهش بدن، اسمش رو با اسم دانشگاه استنفورد ترکیب زدن، تا بیشتر حس دانشگاه رو بده.

از اون زمان به جادویی بودن ایستگاه های اتوبوس پی بردم. از همون ترم دوم حدودا.

حدودای ظهر بود و من در یکی از ایستگاه های اتوبوس، هندزفری به گوش منتظر اتوبوس بودم. در موقع برگشت همواره به گوش دادن به یه قطعه آروم از پیانو تاکید داشته و دارم. با اینکه هوا هنوز خنک بود اما در بهار اصفهان همه چیز جادویی از قبل به نظر می‌رسید.

مثل این بود که از در هوا پودر اکلیل پاشیده باشن. دوست داشتم هر چی هوا هست رو یه نفسه به درون شش‌هام بکشم، البته قطعا نه در وسط خیابون یا ایستگاه اتوبوس بلکه منظورم وقتی بود که یه سرم بروم پارک هشت بهشت

همه چی داشت خوب جلو می‌رفت و من هم درگیر آفتاب و درختای توت و هوا بودم که از بد یا خوب ماجرا، نمی‌دونم کدوم، یه دختر و پسر رو در حال خداحافظی دیدم.

اول چند بار همو بغل کردن، بعد دختر خانم یه ماچ به گونه آقا پسره زد و پسره هم که قدش بلندتر بود، یه ماچ به پیشونی دختر خانم. در اون لحظه انگار این موضوع اتفاق نسبتن عادی بود. خداحافظی کردن دیگران را بارها دیده بودم اما این بار یه چیز فرق داشت.

اونجا در همون لحظه من متوجه چیزی شدم که خیلی وقت پیش باید متوجه اش میشدم. اینکه انگار این حال ناخوش من، که روزگارم رو سیاه کرده، و ته دلم مثل یه جادوگر سیاه‌پوش نشسته، یه جورایی ربط به این سکانس از صحنه روبه‌روم دارم. 

دلم خون شد. دلم تنگ شد. دلم برای خودم شکست. از اینکه به دیدن چنین لحظه هایی حسودیم میشه از خودم بدم اومد. باعث شد خودم رو تنبیه کنم که اینقدر به اطراف نگاه نکنم. که اینقدر عاشق خورشید و گرماش در یک روز با هوای خنک نباشم. که اصلا نباشم و خودم رو ببینم که سینه اش درد میکنه، اما کاری نمیتونه براش بکنه. 

بماند که خیلی وقته حس میکنم مثل سگ سلیگمن من رو داخل قفس کردن و هی بهم شک الکتریکی میدن.

و البته که چقدر این تشبیه درسته. مثل سگ در  قفس شهری گیر افتاده بودم که هر خبر از بیرون قفس، بهش شوک عصبی میداد. البته که الزاما نیاز نیست سگ باشی تا از وضعیت گرونی و تورم باخبر باشی، اما اخلاقت سگی میشه وقتی حتی ساده ترین نیازهات هم برات غیرقابل دسترسی میشن. 

سه

علاقه‌ی خاص من به چشم‌ها نمی‌دونم از کجا شروع شد اما که وقتی «غزل» رو دیدم مطمئن شدم که داستان چشم‌ها برای من جدی‌اند. وقتی به چشماش نگاه می‌کردم مثل موج دریا به درون من فرو می‌رفتند، و مثل نهنگ‌های قاتلی که راهشون گم کرده باشن، گرفتار ساحل چشماش میشدم. 

غزل می‌گفت چشمای من قشنگه اما برام سوال بود اگه جای من بود چی کار می‌کرد. مثل این می‌مونست که تو دل کویر ولم کرده باشن و من جزقاله بشم، اما غزل با مژه‌هاش خورشید رو بی‌اعتبار کنه. شاید اغراق به نظر برسه اما وقتی از من خواست توی نور خورشید وایسم تا چشم‌هام رو خوب ببینه، خودش شاید نمی‌دونست که من هم چشم‌هاش رو دیدم. مثل مروارید برق می‌زدن و من از نورشون خجالت می کشیدم بهشون زل بزنم. 

من برای آدم‌های زندگی‌ام اسم می‌ذارم. اون روز بعد از دیدن چشم‌هاش توی نور خورشید، ایشون خورشیدِ من شد. یادم رفت بگم که من عاشق خورشیدم، و نگاه کردن به خورشید بهم امید میده. خورشید رو «شمیسا» صدا می‌زدم و ماه رو «نورا». غزل «شمیسا» شده بود برای من، اما نمی‌دونستم خودش از این موضوع خبر داشت یا نه. 

چهار

علاقه‌ی من به آدم‌ها همیشه یه ربطی به چشم، دست‌ها و قلب‌شون داشته.  برای چندمین بار که به پارک رفته بودیم این دفعه غزل پیشنهاد داد که روی چمن‌ها بشینیم. من یه کمی مقاومت داشتم اما حرفش رو پذیرفتم.

مثل اینکه نوار توی جا ضبطی ذهنم گیر کرده باشه، هنوز صدای خنده‌ی ریزش توی ذهنم پخش میشه.

یه لبخند کوچیک که از سمت راست صورتش شروع میشد و راهش به تمام صورتش پیدا می‌کرد. اون روز شلوار لی آبی آسمونی و لباس چهارخونه قرمزی‌اش رو پوشیده بود، با یه کفش سفید اسپورت لژدار.

وای که چقدر شال سفیدی که مثل بارون روی موهای موج‌دارش افتاده بود، بهش میومد. همون لحظه بود که احساس کردم چقدر دلم می‌خواد بغلش کنم. روبه‌روی هم با فاصله نشسته بودیم و در مورد کتاب‌هایی که داشتیم می‌خوندیم صحبت می‌کردیم. دلم به نگاهش گره خورده بود و دوست داشتم اونجا بمونم و فقط به چشم‌هاش زل بزنم. اما مگه زمان اجازه می‌داد. مگه میشد جلوی سرعت زمان رو گرفت. 

شده بودم مثل صخره‌ای که‌ با موج چشم‌هاش کم کم رو به فرسایش و خورد شدن می‌ره. داشتم ذوب میشدم اما کاری از دستم برنمی‌آمد. تو ذهنم فقط یه جمله تکرار میشد: «نمیشه تا ابد دوست بمونیم؟ چرا نمیشه آخه؟» 

هنوز یه عکس از دستای غزل وقتی انگشت اشاره ‌اش رو حالت‌دار رو به جلو گرفته در ذهنم دارم. دستش مثل ساقه‌ی گل می‌مونست. مثل این بود که ناخن‌هاش گل رزی باشن که از سرانگشتانش بیرون زده باشن. 

دانشگاه آزاددختر پسرداستانافسردگی
۴
۰
میم.سین
میم.سین
سکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید