
لحظههایی در زندگیات شاید پیش بیاد که از خودت بَدَت بیاد.
لحظههایی که خودت را به خاطر دور نماندن و دور نشدن از دیگری کوچیک و حقیر کردی.
لحظههایی که شکستی تا شاید از بریدهبریده شدن خودِ آیندهات جلوگیری کنی.
به واقعیت باور نداشتی و نداری و با هزار چکوچانه میگویی که: «واقعیت آن چیزی است که توسط هر کس تعریف میشود. برای همین هم واقعیت هر کس با دیگری تفاوت دارد.»
به خودت میآیی و میبینی که مثل خُمارها شدهای. با این تفاوت که به جای مستکردن با مواد و الکل، خود را با خاطرات و تکرار آنها در ذهن بیدروپیکرت گرم نگه داشتهای.
روزی بود که به «خوبی و پاکی ذات آدمها» باور داشتی اما الان به شک افتادهای.
روزها تک به تک جارو میشوند و تو دیگر حسی نسبت به بود و نبودشان نداری.
با خنده به من نگاه میکنی و میگویی: «باور کن عمل قلب باز نداشتهام، اما هر چه بوده بدتر از آن بوده.»
میدانم که هر چه بیشتر میخندی، باید بیشتر نگرانت شوم. برای تو «خنده» از انکار دردهایت سرچشمه میگیرد. هر چند بلندتر، نشانیای از زخمهای سربازکردهای که با سوزن انکار آنها را به هم بافته بودی.
میدانم که تنها راهِ تسکینِ موقتی این درد خواندن است.
پس از «هاروکی» میخواهم که با من سخن بگوید.
“Sometimes fate is like a small sandstorm that keeps changing directions. You change direction but the sandstorm chases you. You turn again, but the storm adjusts. Over and over you play this out, like some ominous dance with death just before dawn. Why? Because this storm isn't something that blew in from far away, something that has nothing to do with you. This storm is you. Something inside of you. So all you can do is give in to it, step right inside the storm, closing your eyes and plugging up your ears so the sand doesn't get in, and walk through it, step by step. There's no sun there, no moon, no direction, no sense of time. Just fine white sand swirling up into the sky like pulverized bones. That's the kind of sandstorm you need to imagine.
And you really will have to make it through that violent, metaphysical, symbolic storm. No matter how metaphysical or symbolic it might be, make no mistake about it: it will cut through flesh like a thousand razor blades. People will bleed there, and you will bleed too. Hot, red blood. You'll catch that blood in your hands, your own blood and the blood of others.
And once the storm is over you won't remember how you made it through, how you managed to survive. You won't even be sure, in fact, whether the storm is really over. But one thing is certain. When you come out of the storm you won't be the same person who walked in. That's what this storm's all about.”
― Haruki Murakami, Kafka on the Shore
و ذهن من روشنتر از نور ماه، در تلاش است تا کلام «هاروکی» را به بغل بگیرد.
او میگوید که در درون من طوفانی به پا خاسته است که عبور از آن تنها با ریختن خون و سلاخی من به تکهتکههایی قطبیدهشده از یکدیگر امکانپذیر است. او میگوید که من آن آدم قبل نخواهم بود.
“Memories warm you up from the inside. But they also tear you apart.”
― Haruki Murakami, Kafka on the Shore
به او میگویم: «باور کن هاروکی، میخواهم این خاطرهها را خاک کنم، اما آنها مثل بخشی از من شدهاند. خداحافظی با آنها مثل خاککردن بخشی از خودم در ساحلی صدها فرسنگ غریبهتر از خاک خودم است.
“It's like Tolstoy said. Happiness is an allegory, unhappiness a story.”
― Haruki Murakami, Kafka on the Shore
هاروکی که از من خندانتر است، به من طوری نگاه میکند که من حس میکنم میخواهد من را بغل کند. اما میگوید: «بده پسرجان، دفترت را بده. دلم برای نوشتههایت تنگ شده است. آدمی میتواند بنویسید که درد کشیده باشد. و یک نقلقول از ارنست برایم میآورد. ارنست برای او حکم ناپدریای را دارد که برایش پدری کرده باشد. او تا به حال چیزی جز نقلقول از او برایم نگفته است، اما من میتوانم میزان احترامی که به او دارد را حس کنم.
“There is nothing to writing. All you do is sit down at a typewriter and bleed.”
― Ernest Hemingway
میپرسم: «هاروکی، چه کنم قلمم قوت بگیرد.»
او که نگاهش به مانند پدرها میماند، کمی چشمهایش را باز میکند و میگوید: «بخوان پسرجان، هر بیشتر بخوانی، بیشتر خواهی نوشت. و یادت نرود که تجربه نوشته را پخته میکند.»
و مثل اینکه نقلقولها را مثل آبنبات در جیب خود پنهان کرده باشد، از دو نفر دیگر نقل میکند.
هاروکی میداند که من کشتهمردهی Stephen King هستم و او را به اندازهی JKR میپرستم. اولین جملهاش از اوست.
“If you don't have time to read, you don't have the time (or the tools) to write. Simple as that.” ― Stephen King
“We write to taste life twice, in the moment and in retrospect.”
― Anais Nin
میگویم:«هاروکیجان دلشکستهام. چند جملهای برایم مینویسی که هر از گاهی بخوانم و با یادتو آرامتر شوم. آخر چندوقتی میشود که نازکدل شدهام.»
“Lost opportunities, lost possibilities, feelings we can never get back. That's part of what it means to be alive. But inside our heads - at least that's where I imagine it - there's a little room where we store those memories. A room like the stacks in this library. And to understand the workings of our own heart we have to keep on making new reference cards. We have to dust things off every once in awhile, let in fresh air, change the water in the flower vases. In other words, you'll live forever in your own private library.”
― Haruki Murakami, Kafka on the Shore
بعد از یه سکوت زیبا با طعم کارامل، هاروکی کمی به من نزدیکتر میشود و دستش را به دور گردن من میگذارد و میگوید:
“Silence, I discover, is something you can actually hear.”
― Haruki Murakami, Kafka on the Shore
بعد به مانند اینکه بخواهد به صدایی خاص گوش کند، دوبار تکرار میکند:
“Listen up - there's no war that will end all wars.”
― Haruki Murakami, Kafka on the Shore
ناگفته میدانم که از پذیرش و گوشدادن احساسات سخن میگوید. از اینکه با خودم صادق بشوم و ناخواسته سرکوبگر آن چیزی که من را میرنجاند نباشم.
میداند که دلشکستهام. «هاروکی» من را بهتر از هر کس دیگری درک میکند. پس منتظر او هستم که با جملهای کشتیِ تکهپارهیِ من را به هم پیوند دهد.
“If you can love someone with your whole heart, even one person, then there's salvation in life. Even if you can't get together with that person.”
― Haruki Murakami, 1Q84
و من با نگرانی میگویم: «میترسم. من از آسیبزدن به دیگری میترسم.»
“Despite your best efforts, people are going to be hurt when it's time for them to be hurt.”
― Haruki Murakami, Norwegian Wood
و اضافه میکند:
“Is it possible, in the final analysis, for one human being to achieve perfect understanding of another?
We can invest enormous time and energy in serious efforts to know another person, but in the end, how close can we come to that person's essence? We convince ourselves that we know the other person well, but do we really know anything important about anyone?”
― Haruki Murakami, The Wind-Up Bird Chronicle
و برای اینکه من رو آرومتر کنه، از خودش برام میگه:
“But I didn't understand then. That I could hurt somebody so badly she would never recover. That a person can, just by living, damage another human being beyond repair.”
― Haruki Murakami
و من میپرسم: «هاروکی، من خیلی تنهام. چی کار کنم از این دل بیطاقت من آروم بگیره. قرصی براش نداری؟»
با این جمله شروع میکند: «نوشتن و به اشتراک گذاشتن تنها چیزی است که من به آن معتادم. و میدانم که تو روزی نویسندهی درونت را خواهی یافت. تا آن روز قول بده که از نوشتن دست نکشی.»
“But even so, every now and then I would feel a violent stab of loneliness. The very water I drink, the very air I breathe, would feel like long, sharp needles. The pages of a book in my hands would take on the threatening metallic gleam of razor blades. I could hear the roots of loneliness creeping through me when the world was hushed at four o'clock in the morning.”
― Haruki Murakami, The Wind-Up Bird Chronicle
هاروکی همواره با من است.
او بخشی از من شده است.
هر روز با من سخن میگوید.
او یکی از بهترین دوستان من است.
پس خداحافظی با او بیمعناست.
نقلقولها از کتابهای هاروکی موراکامی آوردهشدهاند. دلم نیامد که جملههایش را ترجمه کنم، پس زحمت آن میافتد به گردن شما و گوگلترنسلیت. خواستم از دوستی من و او برایتان بنویسم. به نظرم این بهترین شیوه بود. نظرتان را برایم بنویسید.
Wednesday - Bahman 22th, 1404 AP
06 : 16 : 27 PM