
با اینکه میدانم به شکنجهکردن میماند، اما باید آنچه در سرم هست را بر روی برگه بریزم.
نیاز است بگذارم افکار پرواز کنند. نمیخواهم مثل دیکتاتورها نگران قیام پرولتاریا باشم.
افکارم حق دارند که به مساوات ابراز شده و فرصتی برای اندیشیدهشدن یابند.
پس صدایِ نگرانِ درونِ ذهنم را خفه نمیکنم.
نگرانِ فراموشی هستم. نگران اینکه از آنچه بر من رفته درس نگیرم و خطای گذشته را باز تکرار کنم.
لعنت و یا شاید درود بر این غبار فراموشی که این قدر زود همه چیز را میپوشاند و آدمی را از میان پیچیدگیهای زندگی، این گونه عبور میدهد! __ جملهای از رمان پارسیان و من (رستاخیز فرا میرسد) نوشته آرمان آرین
دلم گرفته است. اولین آلبوم کلاسیکی که دم دستم میآید را پخش میکنم: Cello Lacrima - Eva Brönner
شروع به ورق زدن رمان The Once and Future King میکنم. به این پاراگراف میرسم:
مرلین در حالی که شروع به پک زدن و فوت کردن میکرد، پاسخ داد: «بهترین چیز برای غمگین بودن، یادگیری چیزی است. این تنها چیزی است که هرگز از دست نمیرود. ممکن است پیر شوی و در کالبدت بلرزی، ممکن است شبها بیدار بمانی و به لرزش رگهایت گوش دهی، ممکن است دلتنگ تنها عشقت شوی، ممکن است دنیای اطرافت را ویران شده توسط دیوانگان شیطانی ببینی، یا بدانی که شرافتت در فاضلاب ذهنهای پستتر پایمال شده است. پس فقط یک چیز برای آن وجود دارد - یادگیری. یاد بگیر که چرا دنیا میجنبد و چه چیزی آن را میجنباند. این تنها چیزی است که ذهن هرگز نمیتواند از آن خسته شود، هرگز بیگانه نشود، هرگز شکنجه نشود، هرگز نترسد یا بیاعتماد نشود و هرگز رویای پشیمانی را در سر نپروراند. یادگیری تنها چیز برای توست. ببین چه چیزهای زیادی برای یادگیری وجود دارد.»

اینجاست که دلم دوباره برای رمان The Little Prince تنگ میشه.
این بخش موردعلاقه من در این کتابه:
در آن لحظه بود که روباه ظاهر شد.
روباه گفت: "صبح بخیر."
شازده کوچولو مودبانه پاسخ داد: "صبح بخیر"، اگرچه وقتی برگشت چیزی ندید.
صدا گفت: "من همینجا هستم، زیر درخت سیب."
شازده کوچولو پرسید: "تو کی هستی؟" و اضافه کرد: "تو خیلی خوشگلی."
روباه گفت: "من روباهم."
شازده کوچولو پیشنهاد داد: "بیا و با من بازی کن. من خیلی ناراحتم."
روباه گفت: "من نمیتوانم با تو بازی کنم. من اهلی نشدهام."
شازده کوچولو گفت: "آه! لطفا مرا ببخشید."
اما، پس از کمی فکر، اضافه کرد: "اهلی کردن یعنی چه؟"
روباه گفت: "تو اینجا زندگی نمیکنی. دنبال چه میگردی؟"
شازده کوچولو گفت: "من دنبال آدم میگردم." "اهلی کردن یعنی چه؟"
روباه گفت: "آدمها." «آنها اسلحه دارند و شکار میکنند. این خیلی نگرانکننده است. آنها همچنین مرغ پرورش میدهند. اینها تنها علایق آنها هستند. آیا دنبال مرغ میگردی؟»
شازده کوچولو گفت: «نه. من دنبال دوست میگردم. اهلی کردن یعنی چه؟»
روباه گفت: «این عملی است که اغلب نادیده گرفته میشود. یعنی ایجاد پیوند.»
«ایجاد پیوند؟»
روباه گفت: «همین.» «برای من، تو هنوز چیزی بیش از یک پسر بچه نیستی که درست مثل صد هزار پسر بچه دیگر است. و من به تو نیازی ندارم. و تو هم از طرف خودت، به من نیازی نداری. برای تو، من چیزی بیش از یک روباه نیستم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر مرا اهلی کنی، به هم نیاز خواهیم داشت. برای من، تو در تمام دنیا بینظیر خواهی بود. برای تو، من در تمام دنیا بینظیر خواهم بود...»
شازده کوچولو گفت: «دارم میفهمم. یک گل هست... فکر میکنم او مرا اهلی کرده است...»

و این جمله یکی از جملههایی است که من را لمس میکنند:
روباه گفت: «آدمها این حقیقت را فراموش کردهاند. اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا ابد مسئول چیزی هستی که اهلیاش کردهای. تو مسئول گل رزت هستی...»
چقدر در قبال آدمهایی که اهلیشون کردم، مسئول بودهام؟ 🥲
دلم از دست خودم خونه. من امانتدارِ خوبی نبودهام.
فقط یه قطعه خوب میتونه، غمی که بر دلم سایه انداخته رو کمرنگ کنه: Nocturne No.20 in C sharp minor
و اینجاست که یاد شوپن - chopin - دوباره زنده میشه.
فیلم Impromptu 1991 برمبنای آخرین روزهای زندگی شوپن ساخته شده. یکی از فیلمهای موردعلاقه من. دوست دارم به کسی که این نوشته رو میخونه پیشنهاد کنم که حتما ببیندش، اما حداقل کاری که میتونم بکنم آوردن بخشی از دیالوگ فیلم اینجاست:
ژرژ ساند: شوپن، دوستم داری؟
فردریک شوپن: خدا کمکم کند، دارم. تو فوقالعادهای.
[آنها با شور و اشتیاق همدیگر را میبوسند، اما شوپن مکث میکند]
فردریک شوپن: نه!
ژرژ ساند: [با ناامیدی] حالا چه مشکلی پیش آمده؟
فردریک شوپن: ترسیدهام.
ژرژ ساند: از من؟
فردریک شوپن: بعضی کارها... اه، ناشایسته. نامناسب هستند.
ژرژ ساند: شوپن... این یک عمل عاشقانه است! این خودِ راز الهی است!
فردریک شوپن: حتماً فکر میکنید من بیتجربه هستم، اما به شما اطمینان میدهم، من وقتی برای اولین بار به پاریس رسیدم، در فاحشهخانههای پاریس غسل تعمید داده شدم... اما، امم... من مدت زیادی است که مریضم، و بدنم آنقدر برایم ناامیدکننده است که دیگر با آن خداحافظی کردهام، من... دیگر واقعاً در آن نیستم، فقط... خوشحالترم که در موسیقی شناور باشم. و اگر دوباره برگردم... درون این مجموعه بدبخت استخوانها، آنوقت... میترسم که احتمالاً کاملاً از هم بپاشد. مرا ببخش. شرمندهام.
ژرژ ساند: نه، نه. مرا ببخش. من یک متقلبم، میدانی. "راز الهی"؟ من هرگز آن را با کسی تجربه نکردهام! همیشه روابط فاجعهباری داشتهام. و هرگز نتوانستهام عاشق بمانم.
فردریک شوپن: چی؟
ژرژ ساند: نمیدانم. من خیلی چیزها میخواهم... فکر میکنم. به جز وقتی که صدای نواختنت را میشنوم... و وقتی که دور و برت هستم. ببین... من فقط میخواهم با تو باشم. بقیهاش مهم نیست. واقعاً. فکر میکنی میتوانیم همینطوری با هم باشیم؟
فردریک شوپن: بله. بله.
و این جمله چقدر شرح حال منه:
من مدت زیادی است که مریضم، و بدنم آنقدر برایم ناامیدکننده است که دیگر با آن خداحافظی کردهام، من... دیگر واقعاً در آن نیستم، فقط... خوشحالترم که در موسیقی شناور باشم. و اگر دوباره برگردم... درون این مجموعه بدبخت استخوانها، آنوقت... میترسم که احتمالاً کاملاً از هم بپاشد. مرا ببخش. شرمندهام.
I'm so ill... and I have been for such a long time, and my body is such a great disappointment to me, that I've already said goodbye to it, I'm... not really in it any more, I'm just... happier floating about in music. And if I should come back... inside this miserable collection of bones, then I... am afraid that it would probably collapse altogether. Forgive me. I'm ashamed.
با اینکه در نوشتن الکنام اما دوست دارم با تمام مردهای زخمی جامعهمون همدلی کنم.
البته که تفاوتی در جنسیت وجود نداره، فقط براساس آنچه که خودم از آن آگاهم قلم میزنم و نوشتن از زخمهای روانی خانمهای ایرانی را به دوستان عزیزم واگذار میکنم.
بخشهایی از کتاب All About Love: New Visions نوشته شده توسط bell hooks را براتون میارم:
یک
«معمولاً مردان بالغی که قادر به برقراری ارتباط عاطفی با زنانی که برای صمیمیت انتخاب میکنند نیستند، در زمان متوقف میشوند و از ترس اینکه معشوق آنها را ترک کند، نمیتوانند به خود اجازه دهند که عشق بورزند. اگر اولین زنی که با شور و اشتیاق عاشقش بودند، یعنی مادر، به پیوند عشقی خود وفادار نبود، پس چگونه میتوانند به عشق وفادار باشند. اغلب در روابط بزرگسالی خود، این مردان بارها و بارها برای آزمایش عشق شریک زندگی خود دست به عمل میزنند. در حالی که پسر نوجوان طرد شده تصور میکند که دیگر نمیتواند عشق مادرش را دریافت کند زیرا شایسته نیست، به عنوان یک مرد بالغ ممکن است به شیوههایی عمل کند که شایسته نیست و در عین حال از زن زندگی خود میخواهد که عشق بیقید و شرط به او ارائه دهد. این آزمایش زخم گذشته را التیام نمیبخشد، بلکه صرفاً آن را دوباره اجرا میکند، زیرا در نهایت زن از آزمایش شدن خسته میشود و رابطه را پایان میدهد و در نتیجه رها شدن را دوباره اجرا میکند. این درام برای بسیاری از مردان تأیید میکند که نمیتوانند به عشق اعتماد کنند. آنها تصمیم میگیرند که بهتر است به قدرتمند بودن و مسلط بودن ایمان داشته باشند.»
دو
«عشق واقعی به ندرت فضایی عاطفی است که در آن نیازها فوراً برآورده میشوند. برای شناخت عشق باید زمان و تعهد صرف کنیم... 'این رویا که عشق ما را نجات میدهد، تمام مشکلات ما را حل میکند یا حالت پایداری از سعادت یا امنیت را فراهم میکند، فقط ما را در خیالپردازیهای آرزومندانه نگه میدارد و قدرت واقعی عشق - که همان دگرگون کردن ماست - را تضعیف میکند.' بسیاری از مردم میخواهند عشق مانند یک ماده مخدر عمل کند و به آنها یک سرخوشی فوری و پایدار بدهد. آنها میخواهند هیچ کاری نکنند، فقط منفعلانه احساس خوب را دریافت کنند.»
سه
«کودک زخمی درون بسیاری از مردان، پسری است که وقتی برای اولین بار حقیقت خود را گفت، توسط سادیسم پدرانه، توسط دنیای مردسالاری که نمیخواست او احساسات واقعی خود را ابراز کند، ساکت شد. کودک زخمی درون بسیاری از زنان، دختری است که از همان کودکی به او آموخته شده که باید به چیزی غیر از خودش تبدیل شود، احساسات واقعی خود را انکار کند تا دیگران را جذب و راضی کند. وقتی زن و مرد یکدیگر را به خاطر گفتن حقیقت تنبیه میکنند، این تصور را تقویت میکنیم که دروغ بهتر است. برای دوست داشتن، با میل و رغبت حقیقت دیگری را میشنویم و از همه مهمتر، ارزش گفتن حقیقت را تأیید میکنیم. دروغ ممکن است باعث شود مردم احساس بهتری داشته باشند، اما به آنها کمک نمیکند عشق را بشناسند.»
چهار
«اغلب مردانی که در کودکی توسط مادران سلطهگر مورد بیتوجهی و آزار عاطفی قرار گرفتهاند، با زنان قاطع پیوند برقرار میکنند، اما احساسات کودکیشان که در آنها غرق شده است، دوباره بروز میکند. در حالی که آنها نمیتوانند «مادرشان را له کنند» و همچنان عشق دریافت کنند، متوجه میشوند که میتوانند با شرکایی که با تلاش بیشتر برای برقراری ارتباط عاطفی با آنها به رفتارهایشان پاسخ میدهند، درگیر خشونت صمیمانه شوند، به این امید که عشق ارائه شده در زمان حال، زخمهای گذشته را التیام بخشد. اگر فقط یک طرف در رابطه برای ایجاد عشق، برای ایجاد فضای ارتباط عاطفی تلاش کند، مدل سلطهگر پابرجا میماند و رابطه فقط به مکانی برای مبارزه مداوم قدرت تبدیل میشود.»
آیا برای از بین بردن احساسِ تنهایی به دنبال رابطه با دیگری هستید؟
آیا به خاطر دوست داشتنی که از سوی والدین و همچنین خودتون دریافت نکردید، دنبال دریافت محبت از سوی دیگری بیرونی هستید؟
آیا حال بد شما امانتتون رو بریده و فکر میکنید عشق میتونه این حال بد رو درمان کنه؟
وارد ارتباط شدن با دیگری از حس تنهایی شما نخواهد کاست، بلکه به دلیل عدم حضور دیگری، دلتنگی شما را افزایش خواهد داد، به نحوی که یه استرس دائمی را در طول روز حس خواهید کرد.
دخترخانم مدنظر شما نیازمند حمایت عاطفی و کسی است که بهش بتونه اعتماد کنه، اگر به خودتون اعتماد ندارید، خواهش میکنم قبل از گرفتن درمان روانشناختی، از وارد ارتباط شدن با دیگری تجدیدنظر کنید. به این نحو از وارد شدن به رابطهای آسیبزا خودداری کرده و از احتمال آسیب به دیگری خواهید کاست.
«دختر خانم، همانند شما، بدون هیچ تفاوتی از نظر حقوق و ارزشهای انسانی و با نیازهایی نسبتا یکسان و در اکثر موارد گستردهتر از نظر عاطفی، به عنوان یکی از اعضای جامعه نقش بازی میکند.» آیا میتوانید این جمله را به طور کامل بپذیرید؟ پذیرش این جمله به این معنا است که «شما در برقراری ارتباط فقط به خود فکر نمیکنید، بلکه فرد مقابل را هم به طور متساوی مدنظر قرار داده و نه فقط به خاطر جذابیت ظاهری، بلکه به خاطر تعدد زمینههای ارزشی مشترک، به طور قلبی خواهان دوستی با فرد هستید. (دوستدختر و دوستپسر)
شما به درجهای از معرفت و شناخت رسیدهاید که تفاوتهای بین انسانها موجب زیبایی ببینید و به همین نحو پذیرای تفاوتهای فردی پارتنر عاطفیتان هستید.
دخترخانمها از لحاظ عاطفی خیلی آسیبپذیرتر از آقایون هستند، تا زمانی که آشنایی رخ نداده و هنوز از قصدتون مطمئن نشدید، از تماس جسمی خودداری کنید. (توضیح علت در پاراگراف زیر:)
بخشی از کتب "مشاورهی پیش از ازدواج" نوشتهی دکتر محسن دهقانی و فاطمه میرمحمدی:
در آغوش گرفتن یا نوازش کردن به خصوص در زنان باعث آزاد شدن اکسی توسین در مغز میشود و احتمالاً این میل را در فرد ایجاد میکند تا به کسی که در آغوشش گرفته اعتماد کند این نکته موجب افزایش این احتمال نیز میشود که همه ی آنچه به او میگوید باور کند. اکسی توسین طبیعتاً بیست ثانیه پس از در آغوش گرفتن فرد مقابل در مغز آزاد میشود. بنابراین عاقلانه است که خانمها در ابتدای رابطه و پیش از به دست آوردن شناخت نسبی از فردی که با وی وارد رابطه شده اند به وی اجازه ندهند تماس جسمی با آنها داشته باشد. لمس کردن، نگاه کردن، تعامل هیجانی مثبت و بوسیدن نیز از جمله مواردیاند که در آزاد شدن اکسی توسین نقش دارند.
گاهی زوج به دلیل ناآشنایی با این تفاوت درخواستهای خود را در زمانی نامناسب مطرح میکنند. این امر باعث شکلگیری افکار متناقض در ذهن دیگری میشود و میتواند بر کیفیت رابطه تأثیر منفی داشته باشد. میتوانید با یک مثال مسئله را برای زوج روشنتر کنید. از آنها بخواهید به رابطهی خود فکر کنند. چه زمانهایی خانم احساس کرده واقعاً از سوی نامزدش مورد احترام و دوست داشتن قرار نمیگیرد و وی فقط برای رفع نیازهای خودش این رابطه را میخواهد. آقا در چه مواردی فکر کرده هیچ توجهی به درخواستها و نیازهایش نمیشود.
متأسفانه در مواردی دختر خانم به دلیل ترس از دست دادن رابطه درخواستهایی را میپذیرد که با باورها و اعتقادهای وی تناقض دارند. پیامد این رفتار اغلب وابستگی بیشتر به دیگری و نادیده گرفتن نقصهایی است که در ویژگیهای رفتاری فرد و رابطه وجود دارد. در این صورت اگر رابطه به ازدواج ختم نشود فرد احساس میکند مورد سوء استفاده قرار گرفته است. این احساس نه تنها تأثیر منفی بر عزت نفس و اعتماد به نفس فرد میگذارد، بلکه میتواند تأثیر مخربی بر تصمیمگیریهای وی برای شکلدادن به ارتباطات بعدی بگذارد.
در این بخش از نوشته دوست دارم، که بخشی از دیالوگ یک فیلم دیگر «Meet Joe Black 1998» را براتون بیاورم:
جو بلک: بیل، برام مهم نیست. من عاشقشم.
ویلیام پریش: چقدر برای تو عالی است - هر چیزی را که میخواهی به خاطر اینکه خوشحالت میکند، بپذیری. این عشق نیست.
جو بلک: پس چیست؟
ویلیام پریش: نوعی شیفتگی بیهدف که در حال حاضر، احساس میکنی داری در آن غرق میشوی - این یعنی از دست دادن هر چیزی که مهم است.
جو بلک: کدام چیست؟
ویلیام پریش: اعتماد، مسئولیت، پذیرفتن وزن انتخابها و احساساتت، و گذراندن بقیه عمرت طبق آنها. و مهمتر از همه، آسیب نرساندن به معشوق.
جو بلک: پس عشق از نظر ویلیام پریش همین است؟
ویلیام پریش: آن را در بینهایت ضرب کن، و آن را به عمق ابدیت ببر، و هنوز هم به سختی میتوانی بفهمی که من در مورد چه چیزی صحبت میکنم.
جو بلک: اینها حرفهای من بودند.
ویلیام پریش: حالا آنها مال من هستند.
Joe Black: I don't care Bill. I love her.
William Parrish: How perfect for you - to take whatever you want because it pleases you. That's not love.
Joe Black: Then what is it?
William Parrish: Some aimless infatuation which, for the moment, you feel like indulging - it's missing everything that matters.
Joe Black: Which is what?
William Parrish: Trust, responsibility, taking the weight for your choices and feelings, and spending the rest of your life living up to them. And above all, not hurting the object of your love.
Joe Black: So that's what love is according to William Parrish?
William Parrish: Multiply it by infinity, and take it to the depth of forever, and you will still have barely a glimpse of what I'm talking about.
Joe Black: Those were my words.
William Parrish: They're mine now.
برای جلوگیری از اشتباه در فهم جملات خود را ملزم کردم که تا جای ممکن ترجمه به درستی صورت گرفته باشد. برای همین متن انگلیسی را برای دوستانی که در این مورد صاحبنظر هستند آوردهام، تا از خوانش متن اصلی بیبهره نمانند.
و در انتها چند جمله از کتاب چارلی مکسی هست که دل من را برده است، آن را هم به عنوان حسن ختام تقدیم چشممان پاکتان میکنم:
پسرک پرسید: «اگه قلبمون زخمی شد چی کار کنیم؟»
اسب گفت: «با دوستی و همدردی و زمان باندپیچیاش میکنیم، تا اینکه دوباره با امید و خوشحالی بیدار بشه.»
پسرک پرسید: «نصیحت دیگهای هم داری؟»
اسب گفت: «اینکه بقیه چطور باهات رفتار میکنن نباید معیار ارزش تو باشه. همیشه یادت باشه که تو ارزش داری، تو مهمی، تو عزیزی و چیزی به دنیا اضافه میکنی که هیچ کس دیگه از پسش برنمیآد.»
خوشحال میشوم نظرتان رو در مورد هر یک از این موارد بخوانم. ممنون از اینکه تا اینجا با من همراه بودید و صبر پیشه کردید.
این نوشته تقدیم میشود به: غزل