
ایدهی دکتربازی را اولین بار دخترعمویم وارد مخ من کرد. ایدهای که تا یک دهه بعد زندگی من را تحت شعاع خودش قرار داد.
من و دخترعمویم به یک مهدکودک میرفتیم. من یکسال از او بزرگتر بودم و مهدکودک را گذرانده و حال در پیشدبستانی به سر میبردم.
در آن سن هیچ تفسیری از پسرهایی که برای جدایی از مادرشان گریه میکردند نداشتم به جز کودن بودن. من در آن سن به دو چیز معتقد بودم:
پسر مرد کوچک است + پسر باید قوی و محافظ حق دختر خانمها باشد.
این چیزی بود که از بچگی در مُخَم کرده بودند.
از زمانی که یادم میآید من همواره در حال نقزدن در مورد اینکه چرا نمیتوانم بِخوانم بودم. یا در این باب گِله داشتم که چرا مرا مدرسه نمیفرستند؟ به اندازهی کافی غُر زدم که مادرم مجبور شود الفبا رو خودش به من کمی یاد بدهد و برایم داستان بخواند.
من خاطرههای ناواضحی از دوسالگی دارم اما اکثر سهسالگیام را به یاد میآورم. در آن زمان تلاش عجیبی برای کپیکردن پدرم داشتم. به نظر من در آن سِن زشت بود که پدرم سر کار برود اما من کاری برای انجام دادن در خانه نداشته باشم، به جز ور رفتن با مدادرنگی ها و کاغذهایم.
آنقدر آشوب به پا انداختم تا پدرم تصمیم گرفت من را به خودش به سر کار ببرد. به واقع که به غَلَط کردن افتادم. پدر من کارگاه تولید قطعات خودرو داشت. و من هم که حاضر نبودم از خرِ شیطان پایین بیایم، به او گفتم: «اگر میخواهد وقت من را اینجا تلف کند، بهتر است همان در خانه بمانم.»
خب او هم کم نگذاشت و من را به تمیز کردن تمام کارگاه با جارو و سپس مرتب چیدن تمام قطعات تولید شده و آمادهی ارسال گُماشت. ساعت ۸ شب که به خانه آمدیم، من نِفله بودم.
مادرم گفت: «چی کار کردی با این بچه؟»
شده بودم مثل سیاهپوستها. مادهی روغنی که به بدنهی تمام قطعات مالیده شده بود، اول به دستهایم مالیده شده بود و بعد، من هم چون هوا گرم بود، همه جای بدنم را آنقدر خارانده بودم که قسمتهای دیگر بدنم نیز سیاه و ذغالی شده بود.
گفتند باید ۴ سالم شده باشد تا مدرسه من را راه دهند. من هم هر چه لعن و نفرین داشتم نثار این قوانین و مقررات کردم.
آخه تقصیر من چی بود که نیمه دومی به دنیا اومده بودم.
خب من حوصلهام که سر میرفت، میرفتم سروقت برادرم و بند او میکردم. او اول راهنمایی بود. میرفتم لابلای او و کتابهایش پرسه میزدم بلکه چیزی هم به من بِماسد.
آن موقع تلویزیون برنامه کودکی به جز خاله شادونه در صبحها نداشت. بقیه هر چه بود از نظر من چرت و پرت بود. یکی دیگه هم بود در روز جمعهها به نام عمو قناد، که به نظرم دیدن برنامهاش موجب کسر شأن پسرانهام بود. آخر رفتارهای او با استریوتایپ ذهنی من از مردها جور درنمیآمد.
بعضی شبها و جمعهها به خانهی مادربزرگ پدریام میرفتیم و من و دخترعمویم با هم بازی میکردیم. او علاقهی عجیبی به بازی با گوش نوکیای پدرش داشت. به نظر من بازیاش مسخره و حوصله سربر بود.
به هر حال هر جوری شده، او را به سمت نقاشی یا یه کوفت دیگری میبردم که دست از سر آن موبایل لعنتی بردارد. سه سال راهنمایی برادرم بیشتر به من مَحل میداد. اما از وقتی وارد دبیرستان شد، همهاش کِلاس میآمد، که من درس دارم.
خب من آن موقع در پیش دبستانی به سر میبردم. از شانس بد یا خوب، وارد کلاس اول که شدم، خواهردار شدم. انگار که دنیا نصف شده باشد، دیگر انگار کسی من را نمیدید. خب من هم تصمیم گرفتم نقش حمایتگر را داشته باشم. بالاخره او خواهرم بود. و این یعنی وظیفه و مسئولیت. هر جا میرفتم پُز میدادم من خواهر دارم و مسئولیت فلان کار و فلان کار با من است.
خب من دوست داشتم آن کارهایی که برادرم برای من نکرد، من برای خواهرم انجام دهم. از همان ابتدا هر چه کتاب داشتم، او را در بغل میگرفتم و با هم میخواندیمشان. البته او عادت بدی برای دست در دهان کردن و مالیدن آب دهانش به صفحات داشت که این من را کُفری میکرد. برای این هم راهکاری اندیشیده بودم. او را در حالتی نگه میداشتم که دستش به کتابم نرسد.
داشتم در مورد دکتربازی میگفتم.
فکر کنم یکی از پنجشنبه یا جمعههایی بود که در خانهی مادربزرگم برای دورهمی جمع میشدیم. وقتی بعد از نهار همگی برای چرتِ عصرگاهی درازکشیده بودند، دخترعموی بنده پیشنهاد دکتربازی را برای اولین بار داد و اول هم خودش دکتر شد. یه دور کامل تمام بدن من را دستمالی کرد و بعد هم دستور داد که به پشت بخوابم و شلوارم را کمی پایین کشید و به من آمپول زد. خب من هم از ستِ لوازم پزشکیای که خودش تازه هدیه گرفته بود استفاده کردم و همین رویه را بر روی خودش انجام دادم.
اما متوجه تفاوتی شدم که قبلتر آنقدر دقیق موردتوجه من قرار نگرفته بود. در قسمت جلوی بدن من برآمدگی وجود داشت، که هنگام معاینه او هیچ خبری از آن نبود. این تفاوت را در ذهنم ربط دادم به اینکه
«شاید برای همین است خانمها باردار میشوند اما آقایان نه، اما چرا خانمها قبل از ازدواج باردار نمیشوند، چرا خدا قبل از ازدواج به آنها این نعمت را نمیدهد.»
مامان و بابا که سَرَم شیره مالیدند که خدا باید بخواد که یک نفر بچهدار شود، اما به این قضیه تا مدتها مشکوک بودم.
این شکاکیت بیجواب ماند تا زمانی که به رمان جک لندن «سپیددندان» برخورد کردم. داستان به جفتگیری به طور غیرواضح پرداخته بود که من را مجبور کرد، بخواهم در اینترنت جستجو کنم.
به کلیپی برخورد کردم که گرگها برای پریدن برروی گرگ ماده در حال جنگیدن با هم بودند. خب اگر جنس مذکر در باردارکردن جنس مونث نقش دارد و گرگهای نر هم سر همین بر سر دعوا هستند، منطقی به نظر میآید، که برای پریدن برروی گرگ ماده با هم سر دعوا داشته باشند، اما خب چرا پریدن برروی گرگ ماده؟»
از کرم گرفته تا مار، احوالات همگی را در دایرهالمعارف حیوانات جویا شدم، اما عقلم نرسید که در اینترنت جستجو کنم: جفتگیری و صفحهی ویکیپدیا را بخوانم.
البته بد هم نشد، این کنجکاوی باعث شد یه عالمه مطلب در مورد حیوانات و اندامهای مختلف یاد بگیرم. در همهی کتابها در مورد تمام دستگاهها نوشته شده بود به جز دستگاه تولیدمثل.
خب آخه مسئله که همین یکی نبود فقط. برای من هزاران سوال روی هم تلنبار شده بود که یکیاش این بود: «چرا توله گرگها از بدن مادر خارج میشوند؟»
لَعنَت فرستادم بر جک لندن که بقیهی رمانهایش هم دردسر همین رمان اول را داشت. ژانر حیاتوحش به مذاقم خوش آمده بود که برای انتخاب بعدی رفتم سراغ: «موبیدیک»
اینکه از ابتدا به کم راضی نمیشدم، همواره مایهی دردسر من بوده است. اولین رمانی که به طور جدی شروع به خواندنش کردم «بینوایان» بود. تا قبل از آن کتاب کم نخوانده بودم، اما میتوانستم حس کنم، که این یکی خیلی فرق دارد. یعنی خیلی خیلی. یعنی انسانیت در وجود من با این رمان به زیر سوال رفت. تا قبل از آن همه چیز برایم دوقطبی بود: بد یا خوب. اما مطمئن شدم که اینطوری نیست. به نظر میرسید:
«درون هر فرد آش در حال هم زدنی از خوب و بد وجود دارد، آنچه به روی سطح میآید، هم به نحوهی همزدن فرد بستگی دارد و هم اینکه آیا دلش میخواهد به افکارش جامهی عمل بپوشاند یا نه.»
خب مشکل کتابخواندن این است که معتادکننده است. ما در خانه نه تلویزیون درستوحسابی، نه اینترنت، نه کامپیوتر و نه ماهواره داشتیم، پس تنها راهی که برای من باقی میماند همین یه مورد بود: کتاب.
که آن هم نه هر کتابی، بلکه کتابهایی که در کتابخانه محلی پیدا میشد.
بعد از اینکه در کلاس پنجم بالاخره توانستم تبلت بخرم، متوجه شدم که میشود با تبلت هم کتاب خواند. وبسایتی بود که ترجمهی رمان «خاطرات یک خونآشام» (vampire diaries) را ارائه میداد. در این مورد هم کم نگذاشتم.
آها راستی در مورد دستگاه تولیدمثل اولین سرنخی که پیدا کردم مرتبط بود با دایرهالمعارف «یهودیت» که به کلمهی «ختنه» اشاره کرده بود.
در اینترنت در این مورد جستجو کردم و خودتان میتوانید تصور کنید، که با بازکردن یک صفحه از ویکیپدیا مجبور به بازکردن چند صفحه دیگر هم میشدم.
آنقدر جلو رفتم که به فیلمی در باب تفاوت زایمان با سزارین برخورد کردم. از شانسِ بد من مادرم سروکلهاش پیدا شد و من هم که شوکه شده بودم، نتوانستم عادی رفتار کنم. ماجرا را بو بُرد و تبلت را از من گرفت و بعدش هم دیگر محروم شدم از ویکیپدیا و جستجو در اینترنت به تنهایی.
خب در این نقطه از زندگی متوجه شدم که به آدمها اعتباری نیست و آدمی باید مستقل رفتار کند.
برای همین مخِ مسئول کتابخانه را زدم تا بتوانم در بین دایرهالمعارفهای پزشکی پرسه بزنم.
این سری نوشته ادامه دارد ...
1405/02/29 - Tuesday - May 19, 2026 - 07 : 33 : 35 AM