ویرگول
ورودثبت نام
میم.سین
میم.سینسکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
میم.سین
میم.سین
خواندن ۱ دقیقه·۱۷ روز پیش

جادوی نوشتن

I try to meditate ...
I try to meditate ...

به آسمان نگاه می‌کنی و از خودت می‌‌پرسی: «مگه بهتر از این هم می‌شود؟»

خودت را شده گول هم می‌زنی تا  حالت کمی بهتر شود. عجب روزگار غریبی است. پرنده در سرسرای دلت پر می‌کشد وقتی زندگی دیگران را می‌بینی. خیلی آرزوها داری. از آن بزرگ‌بزرگ‌ها. به خودت می‌گویی: «بامرام، تو که اینقدر با ما راه آمده‌ای، یه کمی دیگه، فقط یه کمی دیگه مونده.»

اسمش را گذاشته‌ای «مهربان». قلبت را می‌گویم. و چه نام شایسته‌ای برای او  محبتش آوازه نمی‌شناسد.

مهربان اما امروز حالش بهتر است.

از او می‌پرسم: «چه شده»

می‌گوید: «آزاد شدم. از بند دیگری آزاد شدم»

می‌پرسم: «مگر چه شده بود؟»

پاسخ می‌دهد: «مدت‌ها فکر می‌کردم دلتنگی موجب بدحالی است و تنهایی موجب کج‌حالی، اما  از امروز می‌خواهم هر دو را بخشی از خودم بدانم و مثل فرزندان نداشته‌ام برزگشان کنم.»

من: «پس فرزندخوانده قبول کرده‌ای؟ به به چه امر خیری.»

مهربان: «فقط یادت نرود، تصمیم امروزم را مدیون نوشتن هستم، جَوون. نوشتن جادو می‌کند در دل و جانت. کاری می‌کند که از دست مِرلین هم ساخته نبود. از شق‌القمر کم ندارد به راستی.»

و من اما با یک سکوت نَشُسته نگاهش می‌کنم. چه بگویم آخر؟

می‌گویم: «بر روی چشم، مهربانم. خوشی تو که در میان باشد، هر کاری از من ساخته است.»

مهربان: «موزیخ Un Disparo al Corazón از City Of The Sun میذاری؟ هوسش رو کردم. ناکِردارها عجب بدمستی راه‌انداخته‌اند با این گیتارهایشان.»

می‌گویم: «هر چه تو بخواهی. بزن بریم.»

1405/02/19 - Saturday - May 09, 2026

نوشتنخواندنجادو
۹
۳
میم.سین
میم.سین
سکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید