
هر چه با خودت غریبهتر میشوی به نقطهای میرسی که گاهی، برای چند لحظه هم که شده میشِکنی، به زانو در میآیی و دلت به حال خودت و انکارهایی که چوبخطشان پرشده است میسوزد.
برای چند لحظه، حالِ غریبی تو را پر میکند و به خودت میگویی که این دفعه برای رو در رو شدن با ترسهایت برنامه خواهی ریخت.
اما دوباره روز از نو و روزی از نو.
شکسته میشوی.
چیزی است که از درون تو را در هم میشکند.
چیزی که ایمانت به خودت و آدمها را میتاراند و اجازه نمیدهد که با خودت و خواستههایت یکرنگ شوی.
نفرتی که از درون برخاسته باشد، به مانند آتشی بر زیر خاکستر است.
آنقدر خطرناک است که با نسیمی به آتشی جاندار بدل شود و جان جنگلی را در عرض ساعتی به جگری سوخته و کبابی رنگ به رنگ کند.
و تو نمیتوانی با خودت یکی شوی. آن یکیای که آرزویش را داری، چون در استرسِ لحظهای قوطهوری.
جانت به آرامش عادتی ندارد و برای چند نفس هم که شده نمیتوانی به محیط اطرافت اعتماد کنی، چون جنگزدهای.
نه جنگی بیرونی، بلکه جنگی درونی.
در تضادی.
تضادی آشکار بین خودت و آنچه خانوادهات از تو میخواهد و آنچه تو از خودت خواستاری.
حتی اگر نقش خانواده هم کمرنگ بود، باز هم در فضایی بیقرار و مواج دست و پا زدی و به دنبال یافتن «خود»ای بودی که قابلپذیرش آن جامعه نبود.
بارها از خودت پرسیدی چرا؟ اما جوابی نیافتی.
و اکنون هر بار که لباس رزم به تن میکنی و تصمیم به آشکارسازی درونت میکنی، ترس همچون آتشی بر زیر خاکستر، هنوز زبانه نگرفته تو را میسوزاند.
و آخ چه دردناک است، جای زخمهایی که از خودی میخوری و خودت بر آنها سُرب داغ آشکهایت را میریزی تا زودتر خوب شوند.
نشد.
دلت با خودت صاف نشد.
اگر چنین نشد، تو غریب نیستی دوست من.
تو در آشیانهای جای گرفتهای که تنِ بیجانش بارها سوخته و نیمسوخته، خود را به کناری کشیده است، تا نگهدار فرزندانش باشد.
قلبت دردناک است؟
به پشت سینهات میکوبد اما راه فراری نمییابد؟
نگرانی؟
در این فکری که اگر در مکان و زمان دیگری بودی حداقل استعدادهایت زنده زنده دفن نمیشدند؟
تنها نیستی.
گر چه این جمله زخمی را مدوا نمیکند و جانی را از درد مداوم رها نمیدارد، اما این جمله «تنها شکافی از نور است که در من مانده.»
آخرین قطرههایی از امید در جانی درهمکوبیدهشده و بیجان.
که من تنها نیستم.
که اگر تنهایی در من رخنه کرده است،
این من نیستم.
من زخمهایم و تنهاییای که زانوهایم را خم کرده است نیستم.
من درد نیستم.
من هویتی جدا از این مرثیهی پردردم که بر سر ایران من آمده است.
من روایت شکستهایی هستم که زخم شدند، درس شدند اما نگذاشتم پایان من باشند.
دوشنبه - ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
1405/03/18 - Monday - June 08, 2026 - 05 : 28 : 53 PM