
قبلترها خیلی بیشتر فیلم میدیدم، اما الان از دلودماغ هر کاری افتادهام.
گاه ساعتها به سقف اتاق یا پنجرهی بیرون اتاقم زل میزنم و ...
من ارادت ویژهای خدمت شکسپیر، داروین و فروید دارم.
و وقتی فهمیدم که فیلمی بر اساس بخشی از زندگی شکسپیر با موسیقی متن Max Richter ساختهاند، نتوانستم که به فیلم شانسی برای دیده شدن ندهم: Hamnet
قطعهی Of the sky موزیخ ستارهدار اخیر من است.
غزل همانقدر که آدمها را دوست داشت، ویالونش را هم دوست داشت.
او یکی از محدود شخصیتهایی را داشت، که میشد با "نت" موسیقی آنها را خواند و برق نگاهشان را هنگام پخش موسیقی دید.
«سکانسهایی از یک من ناگفتهمانده» صحنههایی است از من قبل از او و من بعد از او.
به امید روزی که این نوشتهها کتابی شوند، با نام او: «سکانسهایی از یک من ناگفتهمانده: جلد اول: غزل»
میخواهم در 5 جمله و فقط در پنج جمله، آنچه غزل به من آموخت را توصیف کنم:
از دست دادن کسی یا چیزی که وجود و حضورش بخشی از وجود و حضور تو را تشکیل داده است.
پذیرفتن فقدان آنچه از دست دادهای و حفظ گنجینههایی که از با او بودن به دست آوردهای.
در سکوت، کنار کسی نشستن، بی آنکه لب از لب بگشایی، چون میدانی هیچ سخن و عملی گویای عظمت رنج او نیست و درمانی برایش وجود ندارد مگر بودن بیشرط تو.
دوست داشتن کسی در هر حالت و شرایطی، چه در رنج و چه در ناکامی.
اینکه از پوست خودت به بیرون آیی تا بتوانی خودت را در آینهی دیگری ببینی.
خواستن یک فرد نه به خاطر نیازهایت، بلکه به خاطر وجود خودش.
پذیرفتن یک شخص با تمام مرزها و پیچیدگیهایش.
نداشتن شجاعت روبهروشدن و فرار را به یافتن راهحل ترجیح دادن.
اینکه ارزش وجودیات را به بودن دیگران متصل نکنی.
خودت را با تمام ویژگیهایت بپذیری و این پذیرش به شکلی باشد که احساسی دائمی برای نیاز به دیگری تو را آزار ندهد، چون خودت برای خودت کافی هستی.
اتصال به خود درونیات، که تو را آمادهی اتصال با دیگری میکند.
در آغوش کشیدن خودت با تمام تجربههایی که آزارت میدهند.
1405/02/15 - Tuesday - May 05, 2026