
بله، برای من سخت است، به طور مستقیم، چشم در چشم، از کسی در مورد تمایلش برای بیرون رفتن با خودم بپرسم. اصلا راه درستش چیست؟ وقتی شما از یک نفر خوشتان میآید چطوری برخورد میکنید؟ باید چقدر منتظر ماند که طبیعی به نظر برسد. اصلا وضعیتی به نام «طبیعی» در این کشور وجود دارد؟
چرا انکار نکنم؟ انکار راه خوبی هست، نه؟ برای همیشه به سطلِ آشغالِ ابدیت موضوع را پرتاب کرده و از دستش حداقل تا مدتی خلاص میشوم. آخر این چه عذابی است دیگر.
سه قدم به عقب برمیداری، یک قدم به جلو و باز با خودت تکرار میکنی:
«عجب وضعیت مسخرهای است، اصلا من چرا در این زمان و مکان به دنیا آمدم که همه چیز عذاب است. نکند بروم و سلام کنم و سوالم را بپرسم و یه توگوشی هم بخورم.»
لعنت بر شرم. خب سکوت همواره زیبا نیست، گاهی واقعا عذاب است. چشمهایم قرمز شده بود، نمیدانم به خاطر باد بود یا به خاطر این شرمِ مسخره. اصلا من چرا باید عذاب وجدان داشته باشم، مگر کار اشتباهی انجام دادهام، فقط دلم میخواهد با یک نفر بیشتر صحبت کنم.
به خودم میگویم:
«شاید بهترین راه همان باشد، که ننهات را ببری با طرف صحبت کند، نه؟ (اصلا*منو قبر کن اما این رو ازم نخواه*.)
حالا یه سوال. اصلا من که شرایطش رو ندارم. نه کار ثابت دارم. نه حقوق ثابت و در معنای کلی «من=هیچی»، خب در چنین وضعیت اَسَفباری بهتر نیست که خفقان بگیرم و سرم را فرو کنم در کار خودم.
یعنی پسرهای پایین ۳۰ که اکثرا چنین وضعیتی دارند، باید همگی اینگونه با خود کنار بیایند، یا این مشکل من است؟
اصلا چرا این مورد برای من تبدیل به یک مسئله شده است؟ من خودم هم نمیفهمم.
از خودم میپرسم:
«نمیشود به مانند هرمافرودیتها با خودت برخورد کنی؟»
یعنی هر چه نیاز داری یا هر چه دلت میخواهد را به وسیلهی خودت حل کنی.
خب راهحل چیست؟معمولا اگر با آدمها صادق باشی، دیگر نه جوابت را خواهند داد و نه دیگر جواب سلامات را. چرا؟
شاید اگر چند سال باقیمانده از دهه سوم را بگذرانم همه چیز خودش سروسامان بگیرد، نه؟ چرا نمیتوانم خوشبین باشم؟
شنیدهام:
«رنجها میتوانند وسیلهای برای رشد و شکوفایی باشند.»
چگونه میتوانم این رنج را به یادگیری بدل کنم؟
دوستان به نوشتن کامنت کمکم میکنید؟
1405/02/30 - Wednesday - May 20, 2026 - 06 : 54 : 03 PM