ویرگول
ورودثبت نام
مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi
مهرتاش طالبی Mehrtash Talebiاینجا آشویتس است و ما فرانکل تر از ویکتور هستیم!
مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi
مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi
خواندن ۳ دقیقه·۳ روز پیش

تا حالا کسی رو کشتی؟ نه! ولی یکبار با احساسات یه زن بازی کردم!

پست به آنهایی که رهایشان کردم: یک مرد خوب! رو دیدم و دستمریزاد ایزا.

از در خویش خدا را به بهشتم نفرست / که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس
از در خویش خدا را به بهشتم نفرست / که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

پذیرفتن، رها کردن، عبور کردن و گذشتن شاید سخت ترین کاریست که عاشقی می تواند در مواجهه با عشق خود انجام دهد.

اشکان ات سالهای سال در عشقبازی اش هر چه کرد جز رها کردن؛ و وفاداری، صداقت، مردانگی، حمایت، عشق، توجه، امیدبخشی و تعهد و ماندن را انتخاب کرد، حالا رها شده است و همدگر را ندارید.

منطقن حق با اوست و واقعن حق با تو.

او زیادی خوب بود و تو شاید زیادی نگران!

اشکان مصداق این بیت هست : اهل دردم می شناسم درد را/دیده ام شب گریه های مرد را...

و

ایزابل عزیز! تو مسئول این کار: روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید/حالیا چشم جهانی نگران اشکان و توست...

اشکان هرگز چیزی برای نداشتن نداشت، جز تو! و با تو انگیخت و برانگیخت و از خاکستر برخاست. شاید هر کسی

داستان را از تو بشنود، محاکمه ات کند؛ دلش برایت بسوزد؛ سرزنش ات کند! حتا خودت.

اشکان لحظه به لحظه تو را زندگی کرد و دوید و دوید و دوید؛ آن هم زمانی که تو روی دوشش بودی و به نفسهای تو بر گردنش خو گرفته بود.

روزهایی را می بینم که برای ستایش زیبایی ات، مقابل آینه ایستاده ای و چشمانت را می بندی و تصور آغوش اشکان را داری. رژ لب جدیدت، منتظر تعریف اشکان است که: "چه رژ قشنگی زدی ایزا! باید سفیر برند این رژ می شدی!"

و انقدر از صمیم قلب و با اطمینان می گفت که الان حتا رژت هم دلتنگش است.

اشکان می رود؛ بخشی از قلب و روح و مژه های بلندش و مردمک چشمش که موقع دیدنت گشاد می شد، پیش تو جا ماند.

حتا رفتن تو هم سیاست بیرحمانه اشکان است. خواست تو بروی و تو برنده باشی ؛ اما در فرار کردن از خود، و جاخالی دادن از هم، هر دو باختید.

بله! موضوع اشعار اشکان دیگری می شود! به نام دیگری آواز می خواند! با دیگری مغازله می کند و معاشقه های طولانی اش با هرکسی است جز تو!

یکبار تمامیت خواه و دیکتاتور باش و به اشکان سیلی بزن!

بگو گوه می خوری نباشی! من نمیخواهم برایم بمیری؛ باید باشی و عاشقتر از قبل برایم زندگی کنی! تا برایت نفس بکشم.

اگر کنار اشکان، راحت‌تر نفس می‌کشیدی، یک روز بارانی برگرد که وقتی در آغوشش هستی، اشکهای اشکان را نبینی!او باز عاشق تر می شود و روزی حتا این پست را رها کردنش را خودت به او نشان میدهی و می خندید.

شاید او پا روی دل گذارد و با دیگری عاشقانه از تو عبور کند؛

ولی ساحل سن‌سیکست محل تدفین اش خواهد بود!

دیر می‌شود اگر نشده باشد!

اشکانِ تو، مرد ممکن کردنِ ناممکن هاست!

یکبار بخودت نه! که به خودتان بیاندیش!

حیف باشد که اشکانیان منقرض شوند.

این اعجاز مولانا تقدیم به هر دو تان! هر چه بادا باد...

همه را بیازمودم زِ تو خوش تَرَم نَیامَد
چو فرو شُدم به دریا چو تو گوهرم نَیامَد

سَرِ خُنْب‌ها گُشادم زِ هزار خُم چَشیدم
چو شرابِ سَرکَشِ تو به لب و سَرَم نَیامَد

چه عَجَب که در دلِ من گُل و یاسَمَن بِخَندد؟
که سَمَن بَریْ لَطیفی چو تو در بَرَم نَیامَد

زِ پِی­اَت مُرادِ خود را دو سه روز تَرک کردم
چه مُراد مانْد زان پَس که مُیَسَّرَم نَیامَد؟

دو سه روز شاهی­اَت را چو شُدم غُلام و چاکر
به جهان نَمانْد شاهی که چو چاکرم نَیامَد

خِرَدم بِگُفت بَر پَر زِ مُسافرانِ گَردون
چه شِکَسته پا نِشینی که مُسافرم نَیامَد؟

چو پَرید سویِ بامَت زِ تَنَم کبوترِ دل
به فَغان شُدم چو بُلبُل که کبوترم نَیامَد

چو پیِ کبوترِ دلْ به هوا شُدم چو بازان
چه هُمایْ مانْد و عَنْقا که بَرابَرم نَیامَد؟

بُرو ای تَنِ پَریشان تو و آن دلِ پشیمان
که زِ هر دو تا نَرَستَم دلِ دیگرم نَیامَد

خود دانید...

دلعشقمولانا
۱۵
۴
مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi
مهرتاش طالبی Mehrtash Talebi
اینجا آشویتس است و ما فرانکل تر از ویکتور هستیم!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید