تو بودی در اتاقی که در و دیوارش شانه ای بود ، برای اشک های دل شکسته ی من از ان واقعیت های پر از مجاز
خانه ی تو پناه تنهایی و غربت های پاییز بود ؛
در غروب جمعه هایی که سرتاپایش راخاکستری پر غبار احاطه میکرد
ما بودیم و خیابانهای این شهر که تمام کوچه هایش را با هم گز کردیم
رفیق !!!بخت ما در نرسیدن بود برای هر راهی به غیر خودمان.
شب های این شهر ما را در استیصالِ بی سامان ِخودش فرودمیبرد
و ما خوش خییال هایی بودیم در انتظار معجزه
حال، تو ،دیگر در این شهر نمیگنجی
ان قدر که من ،این شهر را در خود جای داده ام
تو نیز از اهالی نیک عاقبتان گشتی
من هنوز در ان کوچه وخیابان ها همچنان سرگردان و بیواره
همین روز ها بود بهار جور و پلاسش را جم کرده بود که برود
ما آرمان هایمان را در رنگ دانه های بنفش ،
درفش میکردیم ،تا سرزمین مان بوی چکاوک دهد
و خمیرِاول نان
اما ،زندگی پیچ هایش را از نعش آرمان ها ، میساخت
«و هر پاییز و هر بهار اغازی بود برای رفتن »
تو این را میگفتی
بهار وقت رفتن ِعهدهای پاییز است
عکسی از من در ان حیات زیبای پر درخت انداختی با دوربین قدیمی چاپ فوری
پشتش نوشتی ۱۳۹۶،..نمیدانم چه سالی بود
زمان باتلاقی است در من فرو رفته حتی نمیدانم چند بار از کوچه تان گذشته ام و چند سال است که ندیدمت
و از از اسفند جنگ و بمب چند ساعت شکسته ؟؛ و زیر اوار، دقیقه هایش ،با دهان ِزمین بلعیده شده؟
تو در پس ان دقایق ساعتت را کوک کردی؛
اما رفیق یادت در من غوغایی از گذشته های زیبا را بر فراشته
بی انکه بدانم در یادت یادبودت را سال خوانی میکنم
چگونه این سان تنها در مغاک تاریخی سرد مانده ام