『هوالنور』
پریروز یکی از بهترین روز های زندگیم بود. روزی که یسری اتفاقای عجیب افتاد و در نهایت مارو رسوند به قطعه چهلودو... اونجا واقعا انگار یه تیکه از بهشته. حال و هوای قشنگش باعث میشه منی که از گرما داشتم هلاک میشدم کلی انرژی مثبت دریافت کنم و واقعا به این موضوع پی ببرم که: "شهدا زنده اند"
از تیرماه هزاروچهارصدوچهار خیلی دوست داشتم یه روز برم اونجا؛ پیش مزار سه تا از فرشته هایی که 23 خرداد پر کشیدن و دلم خیلی براشون تنگ شده بود... که الحمدلله پنجشنبه توفیق داشتم برم و ساعاتی در کنارشون باشم...

یه تعداد گل رز برای تولد دوستم خریده بودم که مقداریش مونده بود. خیلی یهویی هم اومدیم اینجا و خوش به حال این گل ها که الان اونجان ولی من نه...

اینجا رو یادتونه؟ روایت همون روزای جنگ دوازده روزه و خانواده بهمن آبادیه.

نشستم کنارشون. به نظرم گلبرگ های قرمز رز خیلی به سنگ مزارشون میومد. دفعه بعد که اومدم میخوام گلای صورتی بیارم؛ چون مطمئنم خیلی خوشحال میشن.
( وقتی بلند شدم انقد چادرم خاکی شده بود که انگار خوابیدم کف زمین غلت زدم :) )
البته بابا مدام میگفت بیا بشین رو صندلی؛ ولی رو زمین حس میکردم بیشتر کنارم هستن و حس خیلی خوبی بود...

ولی بیاین قبول کنیم خیلی خوشگل شددد :))) از کجا معلوم؛ شاید زهرا هم مثل من عاشق گل بود.

بعد از سه روز گشتن دنبال پیکرشون، حانیه در بغل زهرا و محمدعلی در آغوش مادر پیدا میشن...
و چه کار قشنگی کردن که مزارشون هم به همین صورت گذاشتن :)
انشاءالله باز هم سعادت داشته باشم برم پیش شون... خیلی روز پر برکتی شد روزی که درکنارشون بودم.
یکی از زیباترین روزهای سال دوم نوجوونی، بیست و ششم اردیبهشت ماه هزاروچهارصدوپنج...