تکه ای از من درون من گم شده است که بسیاری نا آشناست می گوید و می خندد ولی در نهایت شب هنگام مرا تماشا می کند گاه نزدیک کتاب خانه گاه پشت میز تحریر و گاهی هم از کنج اتاق!

نگاهش غم دارد این را می فهمم جوری نگاه می کند که انگار که این آخرین دیدارمان است و درحال خداحافظی است که برود!
پس از کلی صحبت شبانه و از اون اصرار برای رفتن و اصرار من بر ماندن در نهایت هر شب راضی می شوم که برود چون این برای هر دویمان بهتر است !
اما درست زمانی که می خواهیم از این رنج آزاد شویم، خواب به سراغم می آید و با دستان پر توانش مرا در اعماق خود می کشد، و او نمی رود می ماند و مرا تماشا می کند!
دوباره شب بعد هم همین بساط را داریم نه من دوست دارم که او مرا ترک کند و نه او!
دروغ چرا؟ خواب بهانه است ! بهانه ای برای به تعویق انداختن این پیشامد اجتناب ناپذیر!

من تکه های زیادی از خودم را از دست داده ام اما این تکه یک تکه ی عادی نیست او سال هاست با من است و به قول خودمان
《از وقتی که خودم را یاد می کنم ایشون رو هم یاد می کنم! 》
اجازه دهید کمی از ویژگی هایش برایتان بگویم دختر ارامی است، کمی سن و سالش از نظر عقلی از من بیشتر است و معمولا برای مشورت به سراغش می روم
نمی دانم دقیقا این تکه از من چه نام دارد اما این روزها عجیب ناراحت و غمگین به نظر می رسد و البته دلخور ! دخترکم زندگی با آدم های اطرافم را دوست ندارد و مدام به من می گوید که خسته شده است اما عزیزکم کاری ازم بر نمی آید،
ما چند سالی محکوم به تحمل هستم!
محکوم به زنده ماندن و زندگی کردن!
تا زمان که مرگ ما را به سوی خود فرا بخواند!

راستش می ترسم از آن روزی که این دخترک مرا ترک کند و من تنها تر حالا بشوم که نظر می رسد زیاد دور نیست!
اگر روزی دخترک من را در خیابان های این شهر دلگیر دیدید بگویید که دلم برایش تنگ شده است