رابطهام با تلفنم به پایان رسیده. نه اینکه تصمیمی رسمی گرفته باشم یا یک روز بیدار شده باشم و بگویم: «دیگر کافیست.» نه. پایانش خزنده بود. تدریجی. مثل رابطهای که تمام نمیشود، فقط دیگر ادامه پیدا نمیکند.
مدتهاست که نمیتوانم به پیغامهای صوتی گوش بدهم. انگار هر صدا از پشت آن خط تلفن، وزنهای است که روی قفسه سینهام انداخته میشود. هر زنگ خوردنی، نوعی اعلان اضطراب است. باید هزار بار نفس عمیق بکشم. باید با خودم بجنگم. باید به خودم التماس کنم که گوشی را بردارم، جواب بدهم، تماس بگیرم. گاهی موفق میشوم. اغلب نه.
امروز پانزده پیغام صوتی حذف کردم. بیآنکه گوش بدهم. یکیشان شاید خبر خوبی داشت. شاید یک پروژه بود، یک پیشنهاد کاری، یک دعوت. شاید کسی گفته بود که قبولم کردهاند برای چیزی. اگر هم اینطور بود، حالا دیگر نیست. در سطل زبالهٔ دیجیتال غرق شده. و من حتی دلم برای آن خبر خوب سوخت که هرگز نشنیدمش.
اینکه آدمهای سابقم — دوستان یا همکاران یا آشنایان دور — فکر کنند که مردهام، تعجبی ندارد. وقتی کسی ماهها صدایت را نشنود، وقتی تماسش را جواب ندهی، وقتی تنها ردی از تو، چند استوری بیجان در اینستاگرام باشد، چطور باید باور کند که هنوز زندهای؟ شاید واقعاً مردهام. شاید نسخهای از من مرده که میتوانست تلفن را بردارد و بگوید «الو».
صدای ماشینها توی سرم وول میخورند. نه ماشینهای واقعی که جلوی پنجرهمان رد میشوند. ماشینهایی خیالی، با اگزوزهای زخمخورده و پر سر و صدا، که انگار به کف ذهنم کشیده میشوند. تصادفی و بیرحم. انگار هر بوق، هر صدای عبور، جای یک تماس را گرفته. دنیایی که به جای حرف زدن، فقط سر و صدا دارد.
دلم برای زمانی تنگ شده که زنگ تلفن نویدبخش بود. که اگر کسی تماس میگرفت، معنایش این بود که دلش برایت تنگ شده. که اگر پیغامی میگذاشت، امیدی در آن بود. حالا اما هر صدایی از پشت تلفن، تهدیدی است. تهدید به مکالمهای که نمیتوانم از پسش بربیایم. تهدید به توضیحی که ندارم. به حال و احوالی که در من نیست.
نه، این فقط یک دلزدگی موقتی نیست. این یک غم عمیق است. یک جدایی ناگفته از ابزار ارتباط. یک ترس پنهان از مواجهه با واقعیتهای صوتی. انگار صدا بیش از حد واقعی است. بیش از آنکه بشود تحملش کرد. پیام متنی، ایمیل، حتی ویسهایی که فقط گوش میدهی و جوابی نمیدهی، امنترند. دورترند. بیدردسرتر.
رابطهام با تلفن تمام شده. بیصدا، بیهیاهو، بیخداحافظی. درست مثل خیلی از رابطههای انسانی که زمانی در آنها نفس میکشیدم، و حالا فقط سایهشان را در ذهنم میکشم.