گاهی آدمی را نه در خانهای ساخته از آجر و سنگ، بلکه در نیمجملهای نیمهکاره میتوان یافت. در نُتِ نزدهای از سمفونیِ دل. در مکثی که از دهانِ کسی پیش از گفتن حقیقت بیرون میجهد و در هوا معلق میماند. من، ساکن همین تعلیقم. من، ساکن جملههای ناتمامم.
سالهاست که در زبان، پناه گرفتهام، اما نه در جملات کامل، نه در پایانها، نه در نقطهگذاریها. من در «اما...»ها، در «شاید...»ها، در «اگر میشد...»ها خانه دارم. کجا بهتر از این میتوان ریشه دواند؟ در جایی که هنوز همهچیز ممکن است، هنوز هیچچیز رخ نداده، هنوز زمان به احترام تردید ایستاده.
ناتمام بودن، بهنوعی نوعی جاودانگیست. تا جملهای به پایان نرسد، تمام جهانهای ممکن در آن زندهاند. هیچ انتخابی قطعی نشده، هیچ راهی حذف نشده، هیچ زخمی هنوز خورده نشده. ناتمام بودن یعنی در آستانه بودن، در مرز، در پرزِ هستی. آنجا که هنوز کلمات نفس میکشند، هنوز نفس نگهداشتهای برای شنیدن چیزی که شاید هرگز گفته نشود.
یاد گرفتهام ناتمام بودن، ضعف نیست؛ نوعی مقاومت است. مقاومت در برابر بسته شدن، در برابر تثبیت شدن، در برابر فراموشی. جملهی ناتمام، با هر بار خوانده شدن، پایان تازهای میطلبد. گویی از تو میخواهد تا بخشی از آن شوی، با تخیلت، با دردهایت، با امیدهایت.
در این سالها، به این نتیجه رسیدهام که انسانِ کامل، انسانیست که در ناتمامیاش ساکن شده. نه آنکه دنبال پایانها بدود، بلکه آنکه بلد است در ابهام بنشیند، در تردید چای بنوشد، در بین دو کلمه راه برود، بیآنکه بخواهد از یکی به دیگری برسد.
گاهی فکر میکنم ما انسانها، خود جملههای ناتمامیم. هر دیدار، هر رابطه، هر نگاه، فقط یک عبارت ناتمام است. ما به هم میرسیم تا شاید جملهای را کامل کنیم، اما همیشه چیزی میماند. همیشه بخشی گفته نمیشود. همیشه واژهای از دهان میافتد، حسّی منتقل نمیشود، نگاهی اشتباه تعبیر میشود.
و این رازِ زیبایی جهان است. که کامل نمیشود. که هرچقدر نزدیک شوی، چیزی هنوز هست. چیزی که نمیدانی چیست. چیزی که در میان واژههای نیمهکاره زندگی میکند. سکونت در جملههای ناتمام، یعنی زندگی در خودِ زندگی؛ نه در مقصد، نه در معنا، بلکه در مسیرِ ساختن معنا.
شاید اینگونه بتوان با هستی آشتی کرد. با ناتمام بودنات، با رابطههایی که بیخداحافظی تمام شدند، با رویاهایی که نیمهکاره رها شدند، با جملههایی که هرگز گفته نشدند. آنها خانههای کوچکیاند در دل زمان. پناهگاههایی در شبهای طوفانیِ معنا.
و من، امشب دوباره به خانهام بازمیگردم؛
به جملهای ناتمام، با نوری کمرنگ، و صدایی دور:
«و اگر روزی بازگردی...»