مهرداد قربانی | نویسنده
خواندن ۲۴ دقیقه·۶ روز پیش

همه آرزوهای جهان قبلا به فروش رفته‌اند

روزی که برای اولین بار فهمیدم رؤیاهایم فقط مال خودم نیستند، مثل تمام روزهای دیگر شروع شده بود؛ شلوغ و پر از شتاب. در ترافیک همیشگی تهران گیر افتاده بودم؛ ماشین‌ها بوق می‌زدند، آدم‌ها بی‌حوصله به صفحه‌ی موبایلشان خیره شده بودند، و بیلبوردها مدام زندگی بهتری را به همه وعده می‌دادند. یکی از خوشبختی در خانه‌ای لوکس در شمال شهر می‌گفت و دیگری از آینده‌ای طلایی با یک شغل رویایی؛ بیلبوردی هم درست وسط بزرگراه، تصویر یک خانواده‌ی خوشبخت را به رخ می‌کشید که انگار از میان صفحات یک مجله‌ی خارجی کپی شده بود.

درست همان لحظه، با نگاهی به صفحه موبایلم تبلیغی دیدم که ماشین رؤیاهایم را به من پیشنهاد می‌داد، و تبلیغ دیگری که زندگی عاشقانه‌ای را تصویر می‌کرد که انگار از پیش برای همه آماده شده است. آن لحظه بود که ناگهان به خودم آمدم و احساس کردم چیزی در درونم شکست؛ رؤیاهایی که تمام عمر فکر می‌کردم فقط مال من است، رؤیاهایی که در سکوت و خلوت شب‌هایم به آنها پناه می‌بردم و از آنها برای خودم قصه می‌بافتم، حالا داشتند به‌صورت بسته‌بندی‌شده و آماده، مثل کالاهای رنگارنگ در ویترین جامعه به فروش می‌رسیدند.

این احساس به‌شدت آزارم داد. مثل کسی بودم که گنجی را کشف کرده و بعد متوجه شده آن گنج از قبل به دیگران فروخته شده و دیگر چیزی از آن برایش باقی نمانده است. اینجا بود که سؤالی عمیق و آزاردهنده در ذهنم شکل گرفت: چرا همه‌ی ما احساس می‌کنیم آرزوهایمان قبلاً توسط دیگران مصرف شده‌اند؟ چرا حس می‌کنیم رؤیاهایی که قلبمان را گرم می‌کردند و به ما انگیزه می‌دادند، حالا مثل کالایی دست‌دوم به نظر می‌رسند که متعلق به دیگران است؟

شاید این پرسش، آغاز سفری درونی باشد که ما را به بازتعریف معنای حقیقی آرزوهایمان نزدیک کند؛ سفری که به ما کمک کند دوباره مالک اصلی رؤیاهایمان باشیم، پیش از آنکه برای همیشه آن‌ها را از دست بدهیم.

بخش اول: بازی در فروشگاه رؤیا

زندگی امروزی ما شبیه قدم زدن در پاساژی بزرگ و شلوغ است؛ پاساژی که هر گوشه و کنارش پر است از ویترین‌هایی رنگارنگ، چشم‌نواز و وسوسه‌کننده. در این پاساژ رؤیاها مثل لباس‌هایی در اندازه‌های استاندارد روی رگال‌ها آویزان‌اند، درست مثل کالاهای یک فروشگاه زنجیره‌ای. کافی است لحظه‌ای توقف کنید و به آدم‌ها نگاه کنید: همه به دنبال چیزهایی هستند که به آنها گفته شده است باید داشته باشند. کسی دنبال شغل خوب با حقوق بالا می‌گردد، دیگری می‌خواهد هرطور شده آپارتمانی لوکس در برج‌های بلند شمال تهران بخرد و آن یکی هم ماشین شاسی‌بلندی را نشان کرده که هر روز در تبلیغات می‌بیند.

ما رؤیاهایمان را خودمان انتخاب نکرده‌ایم؛ به ما گفته‌اند که این رؤیاها را بخریم تا احساس خوشبختی کنیم. جامعه ایرانی از دوران کودکی این رؤیاهای آماده را به ما تحویل داده است. به یاد بیاورید دوران مدرسه را؛ همه به ما می‌گفتند باید درس بخوانی، نمره خوب بگیری و به یک دانشگاه معتبر مثل شریف، تهران یا امیرکبیر بروی تا آینده‌ات تضمین شود. رؤیای «مهندس شدن» و «دکتر شدن» از همان اول به شکل بسته‌بندی‌شده و آماده در اختیارمان قرار گرفته بود، بدون آنکه واقعاً بدانیم این رؤیا مال ما هست یا نه.

بعدتر که کمی بزرگ‌تر شدیم، نسخه‌های آماده دیگری به دستمان دادند: شغل خوب یعنی استخدام در شرکت‌های بزرگ، بانک‌ها یا نهایتاً ادارات دولتی؛ ازدواج موفق یعنی جشن عروسی باشکوه با صدها مهمان و زندگی در آپارتمان‌های متری فلان میلیون تومان. گویی خوشبختی چیزی نبود جز تیک زدن چک‌لیست آماده‌ای که همه دورمان را گرفته بودند و مدام درباره آن حرف می‌زدند. آن‌قدر در این مسیر تکراری پیش رفته‌ایم که دیگر حتی به ذهنمان نمی‌رسد شاید راه‌های دیگری هم برای زندگی کردن وجود داشته باشد.

در حقیقت، این رؤیاهای کلیشه‌ای و تکراری که همه دنبالشان می‌روند، تبدیل به معیاری برای ارزیابی میزان خوشبختی و موفقیت ما شده‌اند. اگر از این الگوی از پیش تعیین‌شده خارج شویم، دیگران به ما به چشم آدم‌هایی عجیب یا ناموفق نگاه می‌کنند. به همین دلیل بیشتر ما به رؤیاهایی چنگ می‌زنیم که از پیش برایمان انتخاب شده‌اند؛ مثل خریدارانی که بدون فکر، از قفسه‌ها چیزی برمی‌دارند که همه می‌گویند بهترین است.

اما آیا تا به حال با خود فکر کرده‌ایم که این رؤیاها چقدر به ما تعلق دارند؟ چقدر به آن‌ها نیاز داریم و اصلاً چرا باید رؤیاهایی که به صورت عمده و بسته‌بندی‌شده در فروشگاه‌های زندگی عرضه شده‌اند را انتخاب کنیم؟ شاید زمان آن رسیده باشد که برای یک بار هم که شده توقف کنیم و به این فکر کنیم که آیا این «فروشگاه رؤیا» همان جایی است که واقعاً دوست داریم زندگی‌مان را از آن خرید کنیم یا نه.

بخش دوم: فروشندگان رؤیا

اما چه کسی پشت این ویترین‌های رنگارنگ ایستاده و رؤیاها را برایمان بسته‌بندی کرده است؟ چه کسی رؤیاهای تکراری را به ما می‌فروشد و دائم تأکید می‌کند که «اگر این‌ها را نداشته باشید، چیزی از زندگی نفهمیده‌اید»؟ پاسخ شاید واضح باشد، اما پذیرش آن چندان آسان نیست: رسانه‌ها، شبکه‌های اجتماعی، تبلیغات، اینفلوئنسرها و سلبریتی‌هایی که امروزه جای قهرمانان سنتی و قدیمی را گرفته‌اند.

این‌ها همان فروشندگان رؤیا در دنیای مدرن هستند که به ما تصاویری خوش‌رنگ و لعاب از زندگی ایده‌آل نشان می‌دهند؛ تصاویری که به ظاهر بی‌نقص‌اند. مثلاً یک اینفلوئنسر مشهور ایرانی را در نظر بگیرید که هر روز در صفحه اینستاگرامش زندگی «کامل» خود را به رخ ما می‌کشد: صبحانه‌های لوکس در کافه‌های معروف تهران، سفرهای پیاپی به استانبول و دوبی، خانه‌ای که هر گوشه‌اش برای عکاسی طراحی شده و رابطه‌ای عاشقانه که انگار از فیلم‌های سینمایی اقتباس شده است. این اینفلوئنسر به تدریج و به شکلی نامحسوس استانداردهایی را برای خوشبختی تعریف می‌کند که مخاطبانش هرگز نتوانسته‌اند به آن‌ها برسند. هرچند این تصویر به ظاهر رؤیایی ممکن است واقعیت زندگی او هم نباشد، اما دنبال‌کنندگانش مدام با حسرت به صفحه او نگاه می‌کنند و احساس می‌کنند از زندگی عقب مانده‌اند.

در کنار اینفلوئنسرها، رسانه‌ها و تبلیغات نیز به شکلی سیستماتیک رؤیاهایی مشابه را تولید و بازتولید می‌کنند. کافی است تلویزیون را روشن کنید یا چند دقیقه به بیلبوردهای شهر نگاه کنید؛ از بانک‌ها و بیمه‌ها گرفته تا مجتمع‌های تجاری و برندهای معروف لوازم خانگی، همه تصویری مشابه از خوشبختی را تبلیغ می‌کنند. تبلیغاتی که هر روز به ما یادآوری می‌کنند خوشبختی یعنی زندگی در برج‌های لاکچری، خودروهای گران‌قیمت خارجی، و یا داشتن خانه‌ای پر از وسایل لوکس.

اما تأثیر هیچ‌کدام به اندازه شبکه‌های اجتماعی نیست. در اینستاگرام، رؤیاها آن‌قدر سریع تکرار و به اشتراک گذاشته می‌شوند که کم‌کم شبیه یک حقیقت قطعی و انکارناپذیر به نظر می‌رسند. هزاران نفر همان مدل خانه، ماشین، استایل لباس و حتی رستوران را دنبال می‌کنند و گاهی به دست می‌آورند، ولی باز احساس رضایت نمی‌کنند. چرا؟ چون این رؤیاها از ابتدا متعلق به خودشان نبوده است؛ رؤیاهایی است که فروشندگان به آن‌ها فروخته‌اند و آن‌ها نیز بدون آگاهی، خریدارش شده‌اند.

در واقع ما بازیچه این سازندگان رؤیا شده‌ایم که دائماً نیازها، آرزوها و حتی تعریف خوشبختی را برایمان بازنویسی می‌کنند. ما با هر لایک، هر خرید، و هر دنبال کردن، رؤیاهای بسته‌بندی‌شده‌ای را می‌خریم که شاید هرگز نیازی واقعی به آن‌ها نداشته‌ایم؛ رؤیاهایی که ما را به حس خوشبختی نزدیک‌تر نمی‌کنند، بلکه بیشتر در گرداب حسرت فرو می‌برند.

بخش سوم: آرزوی دست‌دوم

وقتی رؤیاهایمان به کالایی کلیشه‌ای و از پیش ساخته‌شده تبدیل می‌شوند، به تدریج احساس می‌کنیم که آن‌ها دیگر اصالت و تازگی ندارند و به نوعی «دست‌دوم» هستند. انگار قبلاً شخص دیگری آن‌ها را مصرف کرده، از آن لذت برده و حالا ما فقط نسخه‌ای تکراری از همان لذت‌ها و تجربه‌ها را به دست آورده‌ایم. این تجربه شاید برای همه ما آشنا باشد؛ احساسی که بارها در لحظات مختلف زندگی‌مان سراغمان آمده است.

خودم خوب به یاد دارم که اولین بار وقتی تصمیم گرفتم نویسنده شوم، با چه ذوق و شوقی دست به قلم بردم. فکر می‌کردم این رؤیا فقط و فقط برای من است؛ تصور می‌کردم از کودکی چیزی در من وجود داشته که فقط متعلق به من بوده و حالا به نقطه‌ای رسیده‌ام که می‌توانم به آن دست پیدا کنم. اما خیلی زود متوجه شدم که در همان لحظه، هزاران نفر دیگر هم همین رؤیا را دارند و دقیقاً در همین مسیر قدم می‌زنند؛ درست مثل من به دنبال شهرت، چاپ کتاب و شناخته شدن بودند. دیدن صف طولانی کسانی که همگی همان آرزوی مرا داشتند، حسی از ناامیدی و تلخی در من ایجاد کرد. انگار چیزی که فکر می‌کردم هویتم را خاص و منحصربه‌فرد می‌کند، تبدیل به نسخه‌ای تکراری و کپی‌شده شده بود.

این تجربه برای بسیاری از ما در فرهنگ ایرانی نیز آشناست. شاید روزی آرزوی بازیگر شدن، خواننده شدن یا حتی رفتن به یک دانشگاه معتبر و خاص را داشته‌ایم و بعد فهمیده‌ایم هزاران نفر دیگر هم دقیقاً همین آرزوها را دارند. همین مسئله باعث می‌شود که به مرور زمان، احساس کنیم چیزی از اصالت و هویت واقعی ما باقی نمانده است. دیگر مطمئن نیستیم که رؤیاهایمان واقعاً متعلق به ما هستند یا صرفاً کپی‌هایی از آرزوهای دیگران هستند که ناآگاهانه آن‌ها را تقلید کرده‌ایم.

این تقلید و تکرار، اثری عمیق و ماندگار بر روح و روان ما دارد. وقتی آرزوها و رؤیاهایمان اصالت خود را از دست می‌دهند، کم‌کم حسی از بیهودگی و سردرگمی در وجودمان رشد می‌کند. احساس می‌کنیم که دیگر هیچ‌چیزی خاص و منحصر به فرد در ما نیست. همین اتفاق می‌تواند به تدریج ما را به سمت افسردگی، ناامیدی یا حتی بحران هویتی سوق دهد. آدم‌ها نیاز دارند به چیزی تکیه کنند که فقط و فقط به خودشان تعلق دارد؛ نیاز دارند حس کنند آرزوها و اهدافشان منحصربه‌فرد و اصیل است. وقتی این اصالت از دست برود، آرام‌آرام لذت زندگی نیز کمرنگ می‌شود.

شاید امروز بهتر است کمی توقف کنیم و به آرزوهایمان نگاهی دوباره بیندازیم؛ آیا آن‌ها واقعاً برای ما هستند یا فقط نسخه‌هایی تکراری و دست‌دوم از رؤیاهای دیگرانند؟ شاید وقت آن رسیده باشد که کمی عمیق‌تر فکر کنیم و اصالت از دست‌رفته آرزوهایمان را دوباره پیدا کنیم.

بخش چهارم: آرزوهای انقضادار

همان‌طور که مواد غذایی یا داروها تاریخ مصرف مشخصی دارند، رؤیاها هم گاهی در گذر زمان تاریخ انقضایشان سر می‌رسد. شاید عجیب به نظر برسد، اما حقیقت دارد. چیزی که در بیست سالگی مهم‌ترین آرزوی زندگی ما بود، ممکن است در سی یا چهل سالگی حتی ذره‌ای برایمان جذابیت نداشته باشد. این اتفاق برای خود من هم بارها پیش آمده است. زمانی بزرگ‌ترین رؤیای من زندگی کردن در یک کلان‌شهر شلوغ مثل تهران بود. عاشق سر و صدای خیابان‌هایش بودم، رؤیای قدم زدن در پیاده‌روهای ولیعصر و زندگی شبانه‌اش را داشتم. اما بعدها، وقتی سنم کمی بالاتر رفت و به این رؤیا رسیدم، متوجه شدم چیزی که فکر می‌کردم خوشبختی واقعی است، فقط یک سراب پرزرق‌وبرق بوده. کم‌کم آرزویم تغییر کرد و فهمیدم که آرامش یک شهر کوچک و حتی زندگی در یک روستا برایم بسیار دلپذیرتر و ارزشمندتر است.

این تجربه فقط مختص من نیست. بسیاری از ما ایرانی‌ها روزی باور داشتیم که تنها راه خوشبخت شدن تحصیلات عالی است. به یاد دارم زمانی که قبولی در دانشگاه‌های معتبر کشور آرزویی بزرگ و مقدس برای نسل ما بود. خانواده‌ها تمام پس‌اندازشان را برای کلاس‌های کنکور فرزندانشان خرج می‌کردند، و هر سال تابستان کل کشور درگیر نتایج کنکور بود. رؤیای داشتن مدرک دکتر یا مهندس بودن به اندازه‌ای مقدس شده بود که کسی جرأت نمی‌کرد مسیر دیگری را انتخاب کند. اما حالا در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که همین مدارک تحصیلیِ زمانی ارزشمند، دیگر اعتبار سابق را ندارند. دانش‌آموختگان بسیاری با مدارک دکترا و فوق‌لیسانس در صف‌های طولانی بیکاری ایستاده‌اند و آن آرزوهای قبلی به رؤیاهایی تاریخ‌گذشته و بی‌ارزش تبدیل شده‌اند.

نکته عجیب ماجرا اما اینجاست که با وجود این انقضا، هنوز بسیاری از ما در حال تلاش برای رسیدن به همین رؤیاهای تاریخ‌گذشته هستیم. انگار هنوز نتوانسته‌ایم باور کنیم که تاریخ مصرف این آرزوها مدت‌هاست گذشته است. درست مثل کسی هستیم که به امید طعم شیرین، بسته‌ای از مواد غذایی تاریخ‌گذشته را نگه داشته و انتظار معجزه دارد.

شاید بهتر باشد امروز با خودمان روراست باشیم و یک بازنگری صادقانه انجام دهیم: رؤیاهای امروز ما چقدر به نیازها و شرایط واقعی زندگی‌مان نزدیک است؟ شاید زمان آن باشد که به جای دنبال کردن آرزوهای منقضی‌شده، رؤیاهای تازه‌ای خلق کنیم که با نسخه‌ی امروز و حقیقی زندگی ما هماهنگ‌تر باشد. این بازنگری، نه‌فقط به خوشبختی‌مان نزدیک‌ترمان می‌کند، بلکه ما را از حسرتی که رؤیاهای تاریخ‌گذشته به وجود می‌آورند نیز رها خواهد کرد.

بخش پنجم: حراج بزرگ رؤیاها

گاهی رؤیاهایمان را به ارزان‌ترین قیمت به حراج می‌گذاریم، نه به این دلیل که دلمان می‌خواهد، بلکه چون مجبور هستیم. انگار زندگی برایمان چاره‌ای باقی نگذاشته است. فشارهای اقتصادی، انتظارات اجتماعی یا حتی نگرانی‌های خانوادگی باعث می‌شوند از رؤیاهای اصیل و شخصی‌مان فاصله بگیریم و به مسیری قدم بگذاریم که هرگز خواسته‌ی واقعی ما نبوده است. این داستان در فرهنگ ایرانی ما فراوان دیده می‌شود؛ داستان‌هایی که همه‌مان از نزدیک لمس کرده‌ایم یا حداقل درباره‌شان شنیده‌ایم.

چند نفر از ما دوستانی داشته‌ایم که عاشق موسیقی، نقاشی، نویسندگی یا سینما بوده‌اند اما به خاطر فشار خانواده یا نیاز مالی مجبور شده‌اند رؤیای خود را رها کنند؟ چند نفر را دیده‌ایم که آرزوی پزشک، مهندس یا وکیل شدن نداشته‌اند ولی تنها به این دلیل که خانواده یا جامعه این عناوین را تأیید کرده، سال‌ها در رشته‌هایی تحصیل کرده‌اند که هیچ علاقه‌ای به آن نداشته‌اند؟ حتی شاید خود ما هم از این دسته باشیم؛ کسانی که روزگاری آرزویی خاص در دل داشتیم اما برای امنیت مالی یا پذیرش اجتماعی، آن را به حراج گذاشتیم.

در ایران امروز، بسیاری از آدم‌ها رؤیاهای خود را در بازار ارزان‌فروشیِ آرزوها می‌فروشند و در ازای آن امنیت نسبی، درآمد ثابت یا پذیرش جامعه را دریافت می‌کنند. این معامله در نگاه اول منطقی به نظر می‌رسد، ولی چیزی که در نهایت برایمان باقی می‌ماند، فقط یک خلأ بزرگ و دردناک است؛ پشیمانیِ عمیقی که در درونمان باقی می‌ماند و ما را رها نمی‌کند. این پشیمانی از جنس حسرت است، از جنس رؤیاهایی است که هرگز به دنبالشان نرفتیم و در میانسالی یا حتی در سال‌های بعد، مدام خودمان را بابت آن‌ها سرزنش خواهیم کرد.

اما واقعاً چه می‌توان کرد؟ آیا فروش ارزان رؤیاها تنها انتخاب ممکن است؟ قطعاً نه. گاهی بازتعریف رؤیاها، شجاعت برگشتن و بازسازی مسیر زندگی تنها راه رهایی از این پشیمانی است. باید جرأت کنیم و یک‌بار دیگر با خودمان روبه‌رو شویم و بپرسیم آیا مسیری که امروز در آن هستیم واقعاً مسیری است که دلمان خواسته؟ اگر پاسخ منفی است، شاید وقت آن رسیده باشد که دوباره رؤیاهایمان را بازسازی کنیم، حتی اگر در ابتدا ترسناک به نظر برسد.

بازپس‌گیری رؤیاهای فروخته‌شده، ضرورتی وجودی و عاطفی است که ما را از پشیمانی‌ها و افسوس‌های طولانی نجات خواهد داد. شاید در نگاه اول این تصمیم سخت و حتی غیرممکن باشد، اما هیچ پشیمانی‌ای دردناک‌تر از زندگی با رؤیاهایی نیست که هرگز تلاش نکرده‌ایم به آن‌ها برسیم. این حراج بزرگ را باید متوقف کرد و دوباره به دنبال رؤیاهایی رفت که به زندگی‌مان معنا می‌دهند و حالمان را خوب می‌کنند.

بخش ششم: آرزوهای من به شرط چاقو

در گذشته وقتی رؤیایی در دل داشتیم، رسیدن به آن برایمان شیرین و دلپذیر بود؛ انگار مسیر تحقق آرزوها ساده‌تر و واقعی‌تر بود. اما امروزه هر رؤیایی که انتخاب می‌کنیم همراه با هزار شرط و شروط است، گویی همه آرزوها را باید به «شرط چاقو» به دست بیاوریم. اگر به دنیای اطرافمان نگاهی دقیق بیندازیم، این واقعیت را بهتر لمس می‌کنیم: برای موفقیت شغلی باید از تفریحات و استراحتمان بگذریم؛ برای داشتن درآمد بالا باید وقت کمتری را با خانواده سپری کنیم؛ برای دیده‌شدن و محبوبیت در شبکه‌های اجتماعی باید دائماً زندگی شخصی‌مان را به نمایش بگذاریم؛ و گاهی حتی برای داشتن آرامش در زندگی باید از بسیاری از آرزوهای دیگرمان چشم‌پوشی کنیم.

این شرایط سخت و طاقت‌فرسا، رؤیاهای ما را به معامله‌هایی اجباری تبدیل کرده است که در نهایت دیگر هیچ لذتی برایمان باقی نمی‌گذارند. مثل این است که برای رسیدن به خواسته‌ای که همیشه در ذهنمان داشته‌ایم، مجبور باشیم بخشی از وجودمان را قربانی کنیم. همه‌مان نمونه‌های فراوانی را در جامعه ایرانی دیده‌ایم: پزشکی که به رؤیایش رسیده ولی فرصت کافی برای لذت بردن از زندگی ندارد، مدیری که به بالاترین جایگاه شغلی رسیده ولی نمی‌تواند فرزندش را بزرگ شدن ببیند، یا هنرمندی که به شهرت دست یافته ولی آرامش و آزادی شخصی‌اش را کاملاً از دست داده است.

اما چرا چنین شده است؟ چون این شرط‌ها را دیگران برای ما تعیین کرده‌اند؛ استانداردهای جامعه، انتظارات خانواده و رقابت شدید اقتصادی باعث شده تا مجبور شویم رؤیاهایمان را با قیمتی گران به دست آوریم؛ قیمتی که گاهی بیش از ارزش خود رؤیا است.

راه‌حل مواجهه با این مشکل اما پیچیده نیست. اولین و مهم‌ترین قدم این است که استقلال فکری و عاطفی خود را تقویت کنیم و به جای آنکه اجازه دهیم دیگران شرایط رسیدن به آرزوهایمان را تعیین کنند، خودمان تصمیم بگیریم که دقیقاً با چه قیمتی به سراغ رؤیاهایمان برویم. باید جرأت «نه گفتن» را پیدا کنیم؛ مهارتی که متأسفانه بسیاری از ما آن را نیاموخته‌ایم. «نه» گفتن به فشارهای اجتماعی، انتظارات غیرمنطقی دیگران و استانداردهایی که هرگز انتخاب واقعی ما نبوده‌اند.

باید یاد بگیریم که برای هر رؤیایی، شرایط و حد و مرزهای خودمان را تعیین کنیم؛ شرایطی که با ارزش‌ها و نیازهای واقعی زندگی‌مان هماهنگ باشد. این استقلال روانی و قدرت تصمیم‌گیری، تنها راهی است که به ما اجازه می‌دهد از لذت واقعی دستیابی به رؤیاهایمان بهره‌مند شویم؛ بدون آنکه مجبور باشیم تکه‌ای از وجودمان را در این مسیر قربانی کنیم.

بخش هفتم: من خریدار رؤیا نیستم

حالا که به این نقطه رسیده‌ایم، شاید زمان آن باشد که به جای تماشای بیهوده‌ی ویترین‌ها، قدم‌هایمان را آهسته کنیم، کمی فاصله بگیریم و از خرید رؤیاهای آماده و تکراری خودداری کنیم. گاهی شجاعانه‌ترین انتخاب این است که هیچ چیز نخریم؛ اینکه تصمیم بگیریم رؤیایی که مال خودمان نیست را قبول نکنیم و حتی اگر همه‌ی دنیا آن را ستایش کردند، سرمان را بالا بگیریم و بگوییم: «من خریدار این رؤیا نیستم.»

در جامعه‌ای که خریدن و داشتن، معیار اصلی ارزش انسان‌ها شده، «نخریدن» رؤیاها تصمیمی انقلابی است. تصمیمی است که شاید در نگاه اول باعث شود دیگران به چشم فردی عجیب و متفاوت به ما نگاه کنند. اما همین تصمیم، نقطه‌ی شروعی برای بازگشت به هویت و اصالتی است که مدت‌هاست از دست داده‌ایم. برای اینکه بتوانیم واقعاً رؤیاهایی را بسازیم که کاملاً متعلق به خود ما باشند، باید در برابر فشارهای اجتماعی مقاومت کنیم. این فشارها از همه طرف می‌آیند؛ خانواده‌ای که رؤیای خودش را در وجود فرزندانش می‌بیند، رسانه‌هایی که زندگی لوکس و پرزرق‌وبرق را ستایش می‌کنند، و دوستان و آشنایانی که مدام ما را در رقابتی بی‌پایان برای داشتن «بیشتر و بهتر» غرق می‌کنند.

اما سؤال مهم این است که چگونه می‌توان در این مسیر دشوار موفق شد؟ اولین گام این است که ارتباط عمیق‌تر و صادقانه‌تری با خودمان برقرار کنیم. به عنوان مثال، نوشتن روزانه می‌تواند شروع خوبی باشد. دفترچه‌ای کوچک برداریم و هر روز آنچه را که واقعاً می‌خواهیم، می‌نویسیم. رؤیاهای اصیل، آرزوهای شخصی و اهدافی که واقعاً به آن‌ها باور داریم را روی کاغذ بیاوریم. نوشتن روزانه مانند آینه‌ای است که به ما کمک می‌کند خود واقعی‌مان را بهتر بشناسیم.

همچنین مدیتیشن یا تمرین‌های ذهن‌آگاهی می‌توانند به ما کمک کنند تا صدای درونی‌مان را واضح‌تر بشنویم. این تمرین‌ها به ما کمک می‌کنند که از هیاهوی اطراف فاصله بگیریم و در آرامش، به نیازها و خواسته‌های واقعی درونمان گوش دهیم. در فرهنگی مثل فرهنگ ایرانی که بیشتر ما به شتاب‌زدگی و انجام چندین کار به طور همزمان عادت کرده‌ایم، چنین لحظات سکوت و آرامشی یک ضرورت اساسی هستند.

دور شدن موقت از رسانه‌ها نیز یکی از قدم‌های مهم است. قطعاً برای مدتی فاصله گرفتن از شبکه‌های اجتماعی، تلویزیون و فضای مجازی باعث می‌شود کمتر تحت تأثیر تصاویر تبلیغاتی و رؤیاهای تحمیلی دیگران قرار بگیریم. این فاصله کوتاه، به ما فرصتی می‌دهد تا دوباره کنترل ذهن و قلب خود را به دست بگیریم و ببینیم واقعاً چه چیزی برایمان ارزش دارد و چه چیزی ندارد.

وقتی این گام‌ها را برداریم و به این قدرت برسیم که رؤیاهایی را که نمی‌خواهیم نخریم، رؤیاهایی تازه و کاملاً شخصی در ما شکل خواهند گرفت. رؤیاهایی که شاید دیگران آن‌ها را نفهمند، اما مهم نیست؛ این بار این رؤیاها واقعاً به ما تعلق دارند و درونمان را با آرامش، رضایت و اصالتی عمیق پر می‌کنند.

بخش هشتم: به دنبال رؤیای گمشده

همه‌ی ما، روزی در گوشه‌ای از زندگی‌مان رؤیایی داشته‌ایم که آن را در لابه‌لای شلوغی‌ها و هیاهوی روزمره گم کرده‌ایم؛ رؤیایی که شاید روزی عمیقاً به آن باور داشتیم، برایش ذوق می‌کردیم، و در تصوراتمان، هزاران بار آن را زندگی کرده بودیم. اما به مرور زمان، این آرزوها زیر غبار فراموشی رفتند؛ درست مثل گنجی گمشده که دیگر حتی نمی‌دانیم باید از کجا دنبالش بگردیم.

گاهی این رؤیا گم می‌شود، چون زندگی آنقدر سریع پیش می‌رود که ما فرصت نمی‌کنیم حتی به خودمان فکر کنیم. آن‌قدر مشغول انجام وظایف روزانه هستیم که دیگر نه تنها فرصتی برای رسیدن به رؤیاهایمان نمی‌ماند، بلکه حتی خودمان را هم فراموش می‌کنیم. در این هیاهو، خواسته‌ها و آرزوهایمان مثل صداهایی دور، در پس‌زمینه محو می‌شوند و ما به مرور آن‌ها را از یاد می‌بریم. اما خبر خوب این است که همیشه راهی برای بازگشت به این رؤیاهای گمشده وجود دارد.

اولین قدم برای پیدا کردن دوباره رؤیاهای گمشده‌مان، توقف و تأمل است. گاهی لازم است چند لحظه از زندگی شلوغ خود عقب بکشیم و کمی به خودمان گوش دهیم. این توقف کوتاه ولی حیاتی به ما فرصت می‌دهد که بفهمیم واقعاً چه چیزی در درونمان وجود دارد، چه چیزی واقعاً ما را شاد می‌کند و چه چیزی هنوز هم برایمان مهم و معنادار است.

قدم بعدی، نوشتن این رؤیاهاست. وقتی رؤیاها را روی کاغذ می‌آوریم، انگار که دوباره به آن‌ها جان تازه‌ای می‌بخشیم. آن‌ها را از دنیای ذهن بیرون می‌کشیم و به دنیای واقعی وارد می‌کنیم. یک تمرین ساده و مؤثر این است که هر روز صبح یا شب چند دقیقه‌ای را به نوشتن رؤیاهایی اختصاص دهیم که عمیقاً به ما تعلق دارند؛ رؤیاهایی که هیچ ربطی به توقعات دیگران ندارند و کاملاً شخصی و اصیل‌اند. این نوشتن روزانه می‌تواند مثل چراغی باشد که کم‌کم روشنایی را به گوشه‌های تاریک وجودمان برمی‌گرداند.

همچنین تمرین‌های ذهن‌آگاهی یا مدیتیشن می‌توانند ما را به درونمان برگردانند و به ما کمک کنند رؤیاهای فراموش‌شده‌مان را دوباره کشف کنیم. ذهن‌آگاهی، به ویژه در فرهنگ ایرانی که ذهن‌ها پر از اضطراب و دغدغه است، می‌تواند بسیار شفابخش باشد. کافی است در طول روز فقط چند دقیقه چشمانمان را ببندیم، نفس عمیقی بکشیم و به صدای درونمان گوش کنیم. در این لحظه‌ها، آرام‌آرام رؤیاهایی که زمانی از ته قلبمان آن‌ها را دوست داشتیم، دوباره به یادمان خواهند آمد.

این سفر درونی شاید در ابتدا کمی دشوار یا حتی ترسناک باشد، اما در نهایت، سفری شفابخش و آرامش‌دهنده است. پیدا کردن دوباره‌ی رؤیاهای گمشده، نه‌تنها به زندگی‌مان معنا و طراوتی دوباره می‌بخشد، بلکه باعث می‌شود دوباره احساس کنیم زندگی‌مان متعلق به خودمان است؛ نه به هیاهوی بیرون، نه به جامعه، و نه به توقعات دیگران. این حس، به تنهایی بزرگ‌ترین هدیه‌ای است که می‌توانیم به خودمان بدهیم.

بخش نهم: بازپس‌گیری رؤیاهای به‌سرقت‌رفته

اگر کمی به زندگی‌مان دقیق‌تر نگاه کنیم، ممکن است احساس کنیم بعضی از رؤیاهای ما در نقطه‌ای از زندگی به سرقت رفته‌اند. رؤیاهایی که روزی عاشقانه در دل پرورش داده بودیم، حالا توسط دیگران یا حتی جامعه به شکل دیگری استفاده شده‌اند، و ما در این میان، به تدریج آن‌ها را فراموش کرده‌ایم یا احساس کرده‌ایم دیگر حقی در قبالشان نداریم. بازپس‌گیری این رؤیاهای به‌سرقت‌رفته، یعنی بازپس‌گیری خودِ زندگی. یعنی دوباره کنترل سرنوشت و انتخاب‌هایمان را به دست بگیریم و تصمیم بگیریم به دنبال چه چیزی برویم و چه چیزی را رها کنیم.

اولین و شاید مهم‌ترین ابزار در این مسیر، «خودشناسی» است. خودشناسی در فرهنگ ایرانی ما قدمتی دیرینه دارد؛ از همان روزگاری که در شعر حافظ و مولانا ما را دعوت به شناخت عمیق‌تر از خود کرده‌اند. برای بازپس‌گیری رؤیاهایمان باید دوباره با خودِ اصیل و واقعی‌مان آشنا شویم. باید به درونمان رجوع کنیم و از خودمان بپرسیم که واقعاً چه چیزی برایمان اهمیت دارد، چه چیزی را دوست داریم و چه چیزی حقیقتاً حال دلمان را خوب می‌کند. خودشناسی این قدرت را به ما می‌دهد که رؤیاهای واقعی را از رؤیاهای تحمیلی دیگران جدا کنیم و مسیر زندگی‌مان را با اصالت انتخاب کنیم.

«نوشتن روزانه» نیز ابزار قدرتمندی است که در این مسیر کمک بسیاری می‌کند. در فرهنگ ایرانی شاید هنوز نوشتن روزانه چندان فراگیر نشده باشد، اما این تمرین ساده می‌تواند زندگی ما را متحول کند. وقتی هر روز رؤیاها، افکار و احساسات خود را روی کاغذ می‌آوریم، در واقع در حال بازسازی و بازآفرینی آن‌ها هستیم. نوشتن روزانه به ما این امکان را می‌دهد که رؤیاهای گمشده و حتی به‌سرقت‌رفته را دوباره کشف کنیم و به آن‌ها جان تازه‌ای ببخشیم.

اما سومین و شاید دشوارترین ابزار در این مسیر، «شجاعت امتحان کردن مسیرهای جدید» است. بسیاری از ما به خاطر ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا قضاوت جامعه جرأت نمی‌کنیم مسیر متفاوتی را امتحان کنیم. اما واقعیت این است که بدون این شجاعت، بازپس‌گیری رؤیاها غیرممکن است. شجاعت این نیست که نترسیم، بلکه به معنای این است که با وجود ترس، قدم‌های تازه‌ای برداریم و مسیرهای ناشناخته را تجربه کنیم. گاهی لازم است برای بازپس‌گیری رؤیاهای به‌سرقت‌رفته، زندگی فعلی‌مان را کمی تغییر دهیم، ریسک کنیم و وارد مسیرهایی شویم که قبلاً حتی تصورش را نمی‌کردیم.

در نهایت، بازپس‌گیری رؤیاها یک ضرورت حیاتی و عاطفی است. وقتی رؤیاهایمان را پس می‌گیریم، در حقیقت زندگی و اصالت وجودی‌مان را نیز بازیابی می‌کنیم. در این مسیر شاید گاهی سختی‌هایی وجود داشته باشد، اما حسی که در پایان این مسیر نصیب ما می‌شود، بی‌اندازه ارزشمند است: حسی از آزادی، آرامش و اصالت که زندگی را دوباره برایمان معنادار خواهد کرد.

بخش دهم: دنیای پس از رؤیا

همیشه تصور کرده‌ایم که زندگی بدون رؤیا بی‌معنا خواهد شد؛ گویی اگر آرزوهایمان تمام شوند، دنیایمان هم پایان می‌گیرد. اما شاید واقعیت زندگی کمی متفاوت‌تر و ساده‌تر از آن چیزی باشد که همیشه فکر می‌کردیم. شاید همیشه نیازی به رؤیاهای جدید نداشته باشیم؛ شاید گاهی کافی باشد که زندگی را همان‌طور که هست، همان‌طور که واقعاً جریان دارد، بپذیریم و در همین زندگی عادی و روزمره معنا و لذت خلق کنیم.

«دنیای پس از رؤیا» الزاماً دنیای خالی از امید یا شوق نیست، بلکه دنیایی است که در آن آگاهانه و بالغ، واقعیت زندگی را می‌پذیریم و در آن، شادی و آرامش عمیق‌تر و پایدارتری را پیدا می‌کنیم. در این نقطه، دیگر منتظر نیستیم تا روزی رؤیاهایمان به واقعیت تبدیل شوند تا بتوانیم لذت ببریم؛ بلکه لذت بردن را همین امروز و در همین لحظه آغاز می‌کنیم.

در فرهنگ ایرانی، معمولاً زندگی «ساده» کمتر مورد توجه قرار گرفته است؛ همیشه زندگی‌های رؤیایی و خاص، ستایش شده‌اند. اما شاید زمان آن رسیده باشد که زیبایی زندگی ساده و اصیل را کشف کنیم. زیباییِ نوشیدن یک فنجان چای داغ کنار عزیزانمان در عصر پاییزی، زیباییِ قدم زدن در کوچه‌ای که هر روز از آن عبور می‌کنیم و زیباییِ گفت‌وگوهای ساده اما دلنشین با دوستانمان. لذت زندگی در همین چیزهای به ظاهر ساده نهفته است؛ چیزهایی که نیاز به رؤیاهای بزرگ و دست‌نیافتنی ندارند.

واقعیت این است که پذیرش زندگی عادی به معنای کنار گذاشتن شور و اشتیاق نیست، بلکه به معنای انتخاب آگاهانه برای یافتن معنا و شادی در زندگی روزمره است. وقتی این انتخاب را بکنیم، دیگر فشار رسیدن به آرزوهای غیرواقعی ما را آزار نخواهد داد. دیگر نگران این نیستیم که رؤیاهایمان خاص و بزرگ نیستند؛ بلکه با رضایت کامل، از چیزهایی که داریم و زندگی‌ای که برای خود ساخته‌ایم، لذت می‌بریم.

این پذیرش آگاهانه ما را آزاد می‌کند؛ آزاد از حسرت، آزاد از مقایسه و آزاد از فشار دائمیِ «داشتن بیشتر». شاید این دقیقاً همان چیزی باشد که در نهایت به دنبال آن بوده‌ایم: آرامش و رضایتی اصیل و عمیق که از دل زندگی واقعی و ساده سرچشمه می‌گیرد.

در دنیای پس از رؤیا، زندگی واقعی‌تر و زیباتر از همیشه خواهد شد. نه به این دلیل که رؤیاها را رها کرده‌ایم، بلکه چون یاد گرفته‌ایم زندگی را با همه خوبی‌ها و بدی‌هایش آگاهانه و صادقانه بپذیریم و در همین پذیرش، معنای واقعی خوشبختی را تجربه کنیم.

نکته‌ی پایانی

امروز شاید بهترین فرصت باشد که کمی مکث کنیم و دوباره به رابطه‌مان با آرزوها و رؤیاهایمان بیندیشیم؛ فرصتی برای بازنگری مسیری که تاکنون طی کرده‌ایم، و مهم‌تر از آن، فرصتی برای بازتعریف مفهوم اصالت و آزادی در انتخاب‌هایمان. ما حق داریم رؤیاهایی را دنبال کنیم که خودمان خالق آن‌ها باشیم؛ رؤیاهایی که از درون قلبمان می‌جوشند و نه آن‌هایی که جامعه یا رسانه‌ها برایمان ساخته‌اند.

شاید این سفر درونی برای بسیاری از ما چالش‌برانگیز باشد، اما در نهایت آنچه به دست می‌آوریم، ارزش تمام سختی‌ها را دارد: بازپس‌گیری حس منحصربه‌فرد بودن و آرامشی عمیق که فقط از اصالت انتخاب‌هایمان حاصل می‌شود.

به یاد داشته باشیم که زندگی بیش از آنکه شبیه مسابقه‌ای برای رسیدن به رؤیاهای کلیشه‌ای باشد، شبیه سفری است که باید در آن خود واقعی‌مان را کشف کنیم. شاید همین امروز وقت آن رسیده باشد که ویترین رؤیاهای آماده و بسته‌بندی‌شده را کنار بزنیم و آرزوهای اصیل و شخصی خود را دوباره پیدا کنیم. این آرزوهای شخصی، هر چقدر هم کوچک یا متفاوت باشند، همیشه ارزش دنبال کردن را دارند.


Mim.Qorbani@Gmail.com - @Boredmim
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید