بنویس.
از چه بنویسم؟
بنویس و انقدر فکر نکن فقط بنویس
صدای بلندی باعث شد از افکارم دور شوم
کاش همیشه صداهای بلند مرا از افکارم دور میکردند
البته این چه ارزویست. چرا چیز بهتری نباید مرا از افکارم دور کند؟
بگذریم.
مانند همیشه داشتم فکر میکردم
چرا همیشه تنها میمانم؟ حتی اگر در میان جمع باشم؟..
چرا همه بر سر من میریزند؟
گویی همه ناگهان انگشت هایشان را به سمتم میگیرند و من را متهم میکند
حتی نمیگذراند توضیحی بدهم و با جملاتی اعم از بس کن مواجه میشم.
بس کن بس کن بس کن
از بچگی عادت داشتم حرف هایی که بهم میزدند را مداوم با خود تکرار کنم
وقتی هم سواد یاد گرفتم ان کلمات ان فحش ها همه انهارا روی هوا برای خود مینوشتم و تکرار میکردم.
افسوس که چقدر کلمات میتوانند اسیب بزنند
حتما شماهم با واژه" منظوری نداریم "مواجه شدید
احساس میکنم صرفا یک توجیح سادست.
وگرنه مگه میتوان انقدر منظور نداشت؟ یا همه ان حرف ها را در عصبانیت گفت و هیچ کدام هم واقعی نباشد..
نمیدانم شاید من بزرگش میکنم
بگذریم.
من خودم را نمیشناسم اما میشناسم..
من خودم را میشناسم اما حس میکنم ان فردی که میخواهم نیستم. پس خودم را نشناخته ام
من واقعی کیست ایا همه این ها تظاهریست که من انجام میدهم تا خودم را پنهان کنم..
چرا از واقعیت فرار میکنم؟
نمیدانم
به قول صادق هدایت: فقط میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم
هیچ گاه نتوانستم از خودم مطمئن شوم
قبلا فکر میکردم خودم را میشناسم و یکسری ویژگی ها برای خود سر هم میکردم و یقین داشتم من ان فرد هستم
اما نبودم زیرا همانم توسط نزدیک ترین افراد زندگیم تکذیب شد
چطور میشود؟
یعنی من ادم خوبی که گمان میکردم نیستم؟
نمیدانم نمیدانم
دچار بحران هویتی شده ام
شاید من ادم بده داستان ها بودم..
شاید هم انها دروغ میگویند..
اما مگر میشود؟
چطور خودم را بشناسم تا بفهمم راستگو کیست؟
واقعا نمیدانم افکارم هم سخت ترش میکنند
اما میدانم باید از این تو در تویی که برای خود ساختم بیرون بیایم نباید انجا گرفتار شوم نباید به انها زیاد خیره شوم انها جادویی هستند و مرا به خود گرفتار میکنن
من نباید خیره شوم نباید بمانم باید هرچه زودتر از تو در توی مغزم فرار کنم و نگذارم ریسمان افکار دست پایم را بگیرد اینگونه همچیز بهتر میشود و جواب سوال هایم را میگیرم
اما راه فرار کجاست؟
