
به نام مطلوبِ تمام طالبان عالم
_هر داستانی آغاز ندارد. برخی مثل یک چرخه ی بی نهایتند
کلاغ با احساس چیزی لزج که پای برهنه ی استخوانی اش را لمس کرد از جا پرید. بدن نحیف و خمیده اش دیگر نمیخواست توی آبِ در کمال تعجب نه چندان سرد باقی بماند.
از جا بلند شد و در آن تاریکی سنگین و غلیظ سعی کرد استخوان هایش را صاف کند که ساعت ها در خود مچاله بودند. روی سطح آب همچنان تصاویر میرقصیدند. کلاغ به سطح آب لبخند غمگینی زد: این بارم نه. نتونستم بمیرم.
چند لحظه ای به تصاویر خیره ماند: این باید یه نشونه باشه.
روی سطح آب خودش را میدید با بالهایی سیاه. با چشمانی درخشان و هوشمند، لبخندی سرد و سری سودایی که فکر پرواز در آن دور خودش میچرخید و سر و صدا میکرد.
قطرات آبی که از تنِ رنگ پریده و شیری اش روی سطح دریاچه میریختند امواج کوچکی ایجاد میکردند که تصاویر را از بین برد و حالا او انعکاس خودش را میدید. برهنه، دراز و لاغر و مانند ارواح سفید. با موهایی که در تضاد با پوستش سیاهِ سیاه بودند. کلاغ از دیدن چشم های براقش توی تاریکی ترسید. بیگانه بودند. حتی برای خودش. از اصطلاح بیگانه خوشش آمد. با صدایی که در اثر چندین ساعت حرف نزدن خش دار شده بود به آرامی زمزمه کرد: برای خودم از هر موجود ماورایی ای بیگانه ترم.
و بعد از زمزمه ی خودش ترسید و چشم های سیاهش در جست و جوی موجودات ماورایی به اطراف گردیدند.
وقتی که خیس و آبچکان در خیابان به سمت خانه قدم میزد، به این فکر میکرد که همه چیز چقدر ترسناک است و بعد به یاد می آورد او در ساعت دوی شب انسان معمولی ای نیست که صبح ها از خیابان های خلوت و تاریک و زمزمه های شیطانی موجودات ماورایی میترسد.
آن شب کلاغ دوباره احساس میکرد آنها آنجا هستند تا او را با خودشان ببرند. اینکه برای چی این را میخواستند را نمیدانست. شاید کسی از آنها عاشقش شده بود. شاید او را از خودشان میدانستند. شاید میخواستند مجازاتش کنند. هرچه که بود به ترسناک بودن خودش مربوط بود. ولی میدانست که اگر بترسد احتمالا صبح جسد یخ زده اش را توی خیابان اصلی پیدا میکنند، پس با نادیده گرفتن ترس به راه رفتن ادامه میداد. صدای لباس های خیسش مثل یادآوری ای بود که خیالش را راحت میکرد هنوز روی لبه ی دنیاهای طبیعت و ماوراءالطبیعه قدم میزند و به طور کامل به قلمرو ماوراءالطبیعه وارد نشده.
ولی نمیتواست کلاغی را که همراهش بود نادیده بگیرد.
میتوانست وانمود کند که سایه ای از ارواح را ندیده یا حرف زدن گربه های سیاه را نشنیده؛ ولی کلاغ واقعا همراهش بود. بالای سرش با فاصله ای کم پرواز میکرد. نمیشد گفت دنبالش می آمد، انگار که جسم انسانی او سایه ای از کلاغ بود. کلاغ موجودی متعلق به جهانی دیگر، جهانِ بیرون و حقیقت اشیاء و او، تنها سایه ای از چیزی که حقیقی بود بر روی دیوار غار. کلاغ آن شب نزدیک تر پرواز میکرد. در ارتفاع کمتری.
به خانه که رسید چشم هایش برای دو سه ساعت خواب التماس میکردند. همیشه بعد از قدم زدن های شبانه اش به دریاچه همینطور میشد. کلاغ میدانست که اگر به دریاچه نرود و شده برای پنج دقیقه در آب فرو نرود و به تصاویر روی سطح آن خیره نشود، رویاهای بیداری تا صبح دست از سرش بر نمیدارند. درست همان تصاویری که روی سطح آب میدید را این بار پشت پلک هایش میدید.
روی تختش فرو افتاد و چشم هایش را بست: یعنی باید از فردا شروعش کنم؟
چشم هایش را باز کرد. کلاغ همه ی اتاق را پر کرده بود. آهی که کشید تمام بدن نحیفش را لرزاند: اینطور به نظر میرسه.
فراری از محکومیتش به زندگی در میان دو دنیا وجود نداشت. تنها امیدوار بود که خود حقیقی اش در جهانِ بیرون، او را برای باور کردنش ببخشد.
پ.ن: میدونم مبهم شروع شد! این نوشته به صورت رسمی و قانونی متعلق به Minoo_c_E می باشد و هرگونه استفاده و انتشار بدون اجازه ، از نظر قانونی خِر شمارا خواهد چسبید.