ویرگول
ورودثبت نام
Mira
Mira
Mira
Mira
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

نشد

نخواستی یا نشد… نمی‌دانم.

این‌که دل کندن برایت آسان بود یا نه، نمی‌دانم.

این‌که در ذهنت برای آینده‌مان برنامه‌ای داشتی یا نه، نمی‌دانم.

فقط می‌دانم… نشد.

شاید هم نخواستی.

نشد با هم زیر نور ماه بنشینیم و خیره به آسمان بمانیم.

نشد دستت را بگیرم و زیر باران قدم بزنیم و خیسِ خنده شویم.

نشد دست در دست هم، بی‌دغدغه، خیابان‌های شهر را راه برویم.

نشد تولدت کنارَت باشم.

نشد تولدم بمانی.

نشد سال نو را با هم شروع کنیم.

نشد سر اسمِ بچه‌ای که قرار بود داشته باشیم، بحثِ الکی کنیم.

نشد به‌جای سیگار روی لبم، ردِ بوسه‌های تو بماند.

نشد پناهم باشی.

نشدی دلیلِ حالِ خوبم، وسطِ اوجِ حالِ بدی‌هایم.

نشد لبخندم باشی وقتی دنیا غم می‌بارد.

نشد…

و انگار هیچ کلمه‌ای،

غمگین‌تر از «نشد» نیست.

نشد…

نشد که سهمِ من از تو فقط خاطره نباشد.

نشد که وقتی اسمَت می‌آید،دلم نلرزد.

نشد که شب‌ها،بی‌فکرِ صدایت بخوابم.

نشد که از کنارِ جاهایی که با هم قرار بود برویم،

بی‌حس رد شوم.

نشد که ساده بگذرم از تمام «قرار بود»‌هایی که

هیچ‌وقت نرسیدند.

و حالا مانده‌ام با یک مشت اگر و شاید،با یک عالمه حرفِ نگفته،با دلی که هنوز فرقِ نخواستن و نشدن را

نمی‌فهمد.

نشد که سهمِ من از تو فقط یک «تقریباً» نباشد.

تقریباً با هم ماندیم،تقریباً ساختیم،تقریباً شدیم…

و هیچ‌وقت کامل نشد.

نشد که وقتی رفتی،چیزی در من فرو نریزد.نشد که جای خالی‌ات این‌قدر بلند صدا کند.

حالا هر شب بین خاطره و واقعیت آوار می‌شوم. نه تو هستی،نه آن رؤیاها،فقط من مانده‌ام و شهری که هر گوشه‌اش

یک «قرار بود» دفن شده.

نشد که بغضم اسمِ تو را نشناسد. نشد که قلبم یاد بگیرد

بی‌تو هم بتپد

و تلخ‌تر از همه این‌که شاید هیچ‌وقت نفهمم

واقعاً نخواستی…

             یا فقط

من زیادی خواستم.

آخرش هم قصه‌ی ما نه با خیانت تمام شد نه با دعوا،

فقط با همان کلمه‌ی ساده‌ای

که آرام می‌کُشد:

نشد...


1:55 A.M

خاطرهداستان کوتاه غمگین
۱
۰
Mira
Mira
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید