
منِ بدون تو…!
نه میریزم، نه جمع میشم.
میدونم شدنش ممکن نیست اما گاهی عمیق بهش فکر میکنم.
گاهی حتی میشمارم تکتک نفسامو تو اون لحظهای که فکرم درگیر نبودنته...
یک...
اولین باری که نبودنت درد نداشت، ولی باور نکردم.
دو...
فاصلهای که گفتن چیزی رو عوض نمیکنه و عوض کرد.
سه...
لحظهای که فهمیدم دوست داشتن همیشه نجات نمیده.
چهار...
تو، که حتی وقتی نیستی تمامِ فکرمی.
پنج...
نفسی که میکشم و هر بار کمتر به من برمیگرده.
میبینی؟
منِ بدون تو ممکنه ادامه بده اما دیگه ادامهی من نیست؛ادامهی یک جنازهی متعفن که همه کسو همه چیزو از خودش دور میکنه.
من واقعا کنارت کیام؟
فکر نکن همیشه همه چیز آرومِ.
بعضی شبا دوست داشتنت اینقدر نزدیکه که خفهام میکنه؛اما همین حس خفگیم بهم امید زندگی میده.
من میشمارم...
نه از ترس نبودنت بلکه از شدت حضورت؛از اینکه تو اینقدر تو منی که یک لحظههایی خودمو یادم میره.
اصلا میدونی چیه؟
تو یک تیکه از منی که نمیدونم کِی و کجا و چطور گمش کردم و دوباره یک روزی، یک جایی بدستش آوردم.
تو همون امیدی بودی که بی سر و صدا از راه رسید و موند.
همون نوری که نه تنها کورم نکرد بلکه تکههای یخزدهی وجودمو آب کرد.
و حالا که پرده از حقیقت برداشته میشه باید بگم...
من از تو یک بُت ساختم...
بُتی که تو معبدی به نام دل هر روز و هرشب می پرستمش و مراقبم که مبادا کسی بهش صدمهای بزنه.
این بُت خودش هیچوقت ازم نخواست پرستشش کنم.
تو نه سنگ بودی و نه مقدس؛تو آدم بودی.
با خستگیهات، با ترسهات، با همون ترکهای ریزی که من دوستشون داشتم و مثل تیکههای آینه بخش بخش وجودمو روبه روم نشون دادن.
من از شدت دوست داشتن نفهمیدم کی تورو بالاتر از خودم قرار دادم تا مبادا دستِ کثیفِ زندگی بهت بخوره.
نفهمیدم که عشق محافظتِ افراطی نیست بلکه کنار ایستادنه!
حتی وقتی که ممکنه درد بگیره...
حالا من تو این نقطه ایستادم.
دارم یاد میگیرم تو رو نه از سرِ ترس، نه از روی پرستش بلکه از روی یک انتخابِ شیرین دوست داشته باشم.
همونجوری که هستی؛نه بُت، نه معجزه.
فقط، تو.
-این سطرها از اعماق من برخاستهاند و زادهی زیستِ درونیِ مناند.
نه اقتباس، نه تکرار | 𝒫𝒶𝓇𝒾𝒶 𝑀𝑜𝑔ℎ𝒶𝒹𝒶𝓂🕊