
قسمت هشتاد و ششم
بانوی پیر، جرعهی آخر قهوهاش را نوشید. بطری را برداشت و کمی آب داخل فنجان ریخت. سر کشید و تهماندهی تلخی را از زبانش محو کرد.
پرستار به او گفت:
_ به آن سازهی بزرگ و عظیم نگاه کن. ببین چطور شبهای این شهر را روشن نگه داشته. همیشه به زیباترین شکل ممکن میدرخشه.
بانو نفس عمیق کشید و تماشا کرد، آن برج بلند فولادی، میان زمین و زمان معلق بود، درست مثل خاطراتی که گاهی از گذشته ها بیرون می روند و جلوی رویت سرگردان می شوند.
_ قهوهی تلخ من، این میز چوبی و این پیکر آهنی بزرگ و درخشنده. غربت اینجا رو دوست دارم پرستار.
_ چون این شبهای زنده و پویا، این بیداری مردم، بخش آزاردهندهی تنهایی رو نابود میکنه.
_ درسته.
و در ادامه تصدیق کرد:
_ تو نباید این فرصت رو از دست بدی. دوباره آماده ای به ادامه ی داستان بپردازی؟
_ بله و داستان رو از جایی ادامه میدم که تحصیل رها تمام شد. او برای آخرین بار رفته بود دانشسرا که کارهای فارغ التحصیلی خودشو به پایان برسونه. جدای از این، دلش می خواست قبل از ترک شهر، دانشسرا رو برای آخرین بار ببینه.
_ چه احساسی داشت؟
_ هیجان و اضطراب داشت. فکر نمیکرد وقتی پای عمل برسه، اینهمه نفرت از شهر ناگهان فروکش کنه و دلتنگ بشه.
_ آخرین تصویری که از دانشسرا به یاد داری چیه؟
بانو نگاهش را دوباره به برج دوخت. به نظر میرسید چیزی را به یاد آورده باشد. سعی کرد آنرا توضیح دهد:
_ راستش، زمانی که رفتم استادِ تاریخ ادبیات رو ببینم، شوکه شدم. فهمیدم او برای همیشه از دانشسرا کنار گذاشته شده.
_ چرا؟
_ دستور نخستوزیر بوده. او برای پاکسازی دانشسراهای شهر، شروع کرده بود به اخراج اساتید.
آخرین خاطره، برای بانو پر رنگ بود:
_ یادم میاد در آخرین کلاسی که با او داشتم از عشق رودابه و زال صحبت کرد. میگفت نابودی ضحاک یه طرف، دوران پسا ضحاک یه طرف دیگه.
_ چطور؟
_ ضحاک به اندازهای نفرت رو در آن سرزمین رشد داده بود که حتی بعد از نابودی و سرنگونیاش، با ازدواج آنها مخالفت میشد، به این جرم که رودابه از نسل و نژاد ضحاکه و نباید با زال که از نسل فریدونه پیوند برقرار کنه. یعنی، اینقدر ظلم، نفرت، دروغ و پلیدی از ضحاک دیده بودند که حالا جامعه، بعد از ضحاک، دچار یک تعصب جدید شده بود، تعصبی که میگفت حالا حتی از نژاد ضحاک بودن جرمه و رودابه رو پس میزدند. استاد به این تعصب میگفت «پسا ضحاک»، خطرناکه و تعمیم آن، شکل جدیدی از جدایی رو در جامعه ایجاد میکنه. منتهی من بعدها فهمیدم دقیقاً استاد از چه چیز داشته صحبت میکرده.
پرستار سر خود را تکان داد و اضافه کرد:
_ در نهایت پسری از آنها به دنیا اومد که رستم نام گرفت، مردی که محافظ تمام مردم شده بود جدا از اینکه نژاد ضحاک بودند یا نژاد آفریدون.
_ و دقیقا بخاطر همین فرزند بود که شهر تا سالها قوی مانده بود. از دل تضاد، قدرت بیرون آمده بود.
بانوی پیر چشمانش را بست. حالا، فقط صداهای شهری بود و نبض آرام برج، که انگار در تاریکی، برای سرزندگی او میتپید.
_ وقتشه... این بار، نه از جایی که قصهمون قطع شد، بلکه از جایی که بار تحملش یه کم برای رها زیادی بود.
۸۷
آمده بود بیرون دانشسرا و با اندوه به ساختمان های قدیمی و محوطه ی دانشسرا نگاه میکرد.
_ ببخشید شما همینجا درس می خونید؟
رها برگشت به آن پسر نگاه کرد:
_ می خوندم. چطور؟
_ من تازه اومدم اینجا و دنبال دفتر فلانی می گردم.
رها آدرس را برای او توضیح داد:
_ رفتی داخل، می ری سمت چپ و ... .
آدرس دادن او تمام که شد، پسر تشکر کرد، اما نرفت. نگاهش را به رها دوخته بود:
_ شما ترم چند هستین؟
_ من که تموم کردم. دارم می رم از دانشسرا، روز آخرمه.
_ چه جالب، من تازه شروع کردم و روز اولمه.
رها نمی دانست چه واکنشی نشان دهد. پسر پرسید:
_ اینجا همه چیز خوب پیش میره؟
رها به این پرسش فکر کرد. باور نمی کرد تاریخ را اینجا، با تمام مصائب و مشکلاتی که داشت به پایان رسانده بود. خیلی از کتاب ها تدریس نشده بودند. خیلی از کلاسها نصفه برگزار میشدند. خیلی از اساتید مجبور بودند در لفافه حرف بزنند و خیلی از اساتید به جانبداری از نخست وزیر، دست به تحلیل و پیش بینیِ انواع و اقسام موضوعات می زدن و مفاهیم سیاسى خودشان را با زبان دین، امنیت و کلماتی از این دست بیان مى کردند، اما صحبت هایشان یک طرفه بود و اجازه ی ابراز نظر به کسی نمی دادند مگر آنهایی که به یک شناخت نسبی ازشان رسیده بودند. خیلی از بچه ها دستگیر شده بودند و معلوم نبود چه حال و روزی داشتند. نیلوفر خودکشی کرده بود و متجاوزان هنوز اون بیرون می چرخیدند.
سرش سوت کشید:
_ اینقدر خوبه که بلند داد می زنی خدایا شکرت که خودت در میان ستارگان می گردی و منو با اراده ی خودت، در زمین، در این خطه، در این شهر و دقیقا در این دانشسرا قرار دادی که دور خودم بگردم!
پسر طعنه زد، نه از روی بی احترامی:
_ پس معلومه خیلی بهت خوش گذشته.
_ آره. یه چیزی تو همون مایهها. تو هم بعداً میفهمی.
اما پسر مثل رها غمگین نبود:
_ مادرم بهم می گفت یادت باشه زندگی اگر برات معنایی داشته باشه، این معنایی هست که بهش دادیم، نه چیزی که حاضر و آماده در اختیار ما قرار گرفته باشه.
رها از پند او تشکر کرد و پسر با لبخند، سر تکان داد و رفت. با هزار امید، با همان شوق آغازین ای که در چشم همهی تازهواردها برق می زند. او به دنیایی وارد شده بود که رها داشت از آن خارج میشد. رها دوست نداشت از او سوال کند:
_ ولی اگه کسی بلد نباشه معنا بده چی؟ باید زیر چرخ بی رحمِ پوچی له بشه؟ اینکه همه چیز به خودت بستگی داشته باشه، اینم نوع دیگری از بی رحمیه، انسان به شانس زندست. اصلا، کسی که معنای زندگیش، زندگی تو رو بی معنا می کنه چه؟ تکلیف این موضوع چی میشه؟
کاملا بی اراده، اشک از چشمان رها سرازیر شد. از چیزی مبهم که انگار زمان را از حرکت نگه داشته بود، چیزی میان غبار گذشته و آیندهای که دیگر خیلی نمی خواست روی آن حساب باز کند.
یاد روز اول خود افتاده بود. روزی که خودش برای اولین بار آمده بود، درست همینجا و با پسری برخورد کرد که از او کمی بزرگتر بود. ایستاده بود کنار در و به داخل سالن نگاه میکرد. اتفاقا او هم درسش را تمام کرده بود و داشت برای آخرین بار خاطراتش را از لا به لای کلاس ها، محوطه و رفت و آمد کننده ها کندوکاو می کرد.
رها از او پرسیده بود:
_ ببخشید دفتر آموزش کجاست؟
پسر فهمید او ورودی جدید است. با لختی تکانی به خودش داد و با ایما و اشاره، دفتر را به او نشان داد.
رها از او پرسیده بود:
_ شما راضی بودید؟
پسر، بعد از مکثی طولانی، با صدایی آرام گفته بود:
_ دنیایی که شناختم برای رضایت نبود. امیدوارم برای تو، همه چیز بر وفق مراد باشه.
و حالا، زمانه چرخیده بود. او رفته بود، رها مانده بود؛ و پسر دیگری آمده بود.
رها آمد بیرون و پیاده روی او شروع شد. او از خیابان خلوت عصرگاهی می گذشت. با سیگاری که لای انگشتانش، شل گرفته بود و به حال خودش قدم می زد. داشت به همه ی آن سالهایی که به سختی گذشته بود فکر می کرد. هوا خاکستری و دلگیر بود و نور روز پشت دود و غبار گم شده بود.
در پیچ خیابان اصلی، چشمانش خورد به یک شعار که خط خطی شده بود:
_ چرا آزادشان کردید؟
صدایی خشمگین اما شفاف، دل خیابان را شکافت.
_ مرگ بر نخست وزیر.
نگاهش برگشت. دختری ایستاده بود میان جمعی پراکنده.
_ ما براشون هیچ وقت مهم نبودیم. چرا قاتلاشون رو آزاد کردن؟ چون ما براشون ارزشی نداریم.
صدای او از اعماق جانش بلند شده بود. رها نزدیک تر شد. اما بقیه ی رهگذرها با عجله از کنار آن صحنه ها رد میشدند، بعضی با ترس به دختر التماس می کردند پایین بیاید، بعضی با بیتفاوتی نگاه می کردند و حتی عده ای مسخره می کردند.
رها متوقف شد و مثل عده ای که ایستاده بودند خوب به حرفهای آن دختر گوش کرد. او از اوضاعی صحبت می کرد که مربوط به یک آرمان شهر نبود، عدالت برای متجاوزین خواسته ی زیادی نبود. او ایستاده بود و مثل اولین کسی که جرئت کرد هویت متجاوزین را لو بدهد، حالا خواستار عدالت بود. باد موهای دختر فریادزن را به رقص انداخته بود و رها حس کرد او چقدر زیبایی دارد.
_ ما با همدیگه صدا داریم، ما خاموش نمیمونیم. اون سه نفر باید دستگیر بشن.
رها بلند داد زد:
_ نیلوفر خودکشی کرد. چون بهش تجاوز شده بود و از ادامه ی راه می ترسید.
رها حالا درست روبهروی آن صحنه ایستاده بود. قلبش میکوبید. نه از ترس، از چیزی شبیه امید. دختر فریادزن نگاهی به او انداخت.
_ تو هم صدایی داری، نه؟
_ تقریبا همیشه. ولی شین رو کشتن.
_ این دفعه قرار نیست راحتشون بزاریم.
این داستان ادامه دارد...