ویرگول
ورودثبت نام
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Faridاما‌ من آرزو داشتم تنها صدای خنده های بشر را بشنوم، بشری بدون جنگ، فقر، بیماری و تنهایی https://www.threads.net/@MokhtarSepehriFarid https://t.me/MokhtarSepehriFarid
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
خواندن ۶ دقیقه·۲ روز پیش

داستانِ پرستار

قسمت صد و بیست و چهارم


_ خب، میهمانان عزیز و محترم کشتی ناخدا شیانا، ای بی همتایان، لطفا چند دقیقه استراحت کنید تا برای سکانس پایانی آماده شویم. قرار است کارهای خطرناکی ببینید. اگر کسی مشکل قلبی دارد، لطفاً اعلام کند.

آرتین ناخودآگاه سوال خود را دوباره تکرار کرد:

_ اونا جادوگرن آیا؟

صدایی از کنارش شنیده شد:

_ نه، فقط بازیگرن.

آرتین برگشت به طرف صدا. انتظار نداشت در آن همهمه و شلوغی ها، کسی صدایش را شنیده باشد.

_ بازیگر؟

پسر لبخند زد و دندان های سفید، مرتب و یکدست او ظاهر شدند. به نظر می رسید او هم مثل آرتین روی عرشه، کسی را نداشته باشد. یک میهمان تنها که به حال خودش می نوشید، البته نه به اندازه ای که قرار باشد هوشیاری خود را از دست بدهد.

_ شما تنها موندید؟

_ فقط انتخابش کردم.

_ ولی شما که خوشتیپ و پولدارین. چرا ازدواج نمی کنید؟

آن پسر ترجیح داد به یک لبخند ساده بسنده کند. بطری را برداشت و از آرتین پرسید:

_ برات بریزم؟

آرتین با اشتیاق سر تکان داد.

_ ممنون میشم.

دو گیلاس باریک، لبالب پر شدند. آرتین تا جام را از دست او گرفت، کل نوشیدنی را لا جرعه سر کشید؛ بعد پسر را تماشا کرد.
آرتین در طی آن ماه‌ هایی که روی کشتی کار کرده بود، کم‌ کم یاد گرفت خیلی چیزها را تشخیص دهد، به اندازه ای که می دانست لباس های آن پسر، مارک دار است و از لوکس ترین فروشگاه های شهر خریداری شده است. اندام عضلانی و ورزیده‌ اش نشان می‌ داد سال‌ ها برایش وقت و پول خرج کرده است؛ حتی عطری که استفاده کرده بود بویی گرم، گیرا و مطبوع داشت که احتمالا قیمت اش به اندازه ی چند ماه حقوق آرتین بود. مطمئن شد او در دنیای بسیار بسیار متفاوتی از دنیای آرتین سیر می کند.

آرتین، پسری باریک و شکننده بود و اغلب اوقات، یک شلوار جین آبی رنگ گشاد می پوشید که او را کمی بزرگتر از آنچه هست نشان می داد، با یک تیشرت سیلک که از شانه افتان بود. همیشه یک تِل ساده و پلاستیکیِ باریک از جلو به موهای پر پشت و مجعد خودش می بست که خود را منظم نشان دهد.

مطمئن شد که فرق می کند با کسی که امشب، به جای آنکه نوشیدنی را یک نفس سر بکشد، با متانت و حالت خاصی جام را نگه می دارد و محتویات آنرا با شکیبایی می نوشد و مزه مزه می کند؛ اما آرتین لابه لای مردمان روستایی زندگی کرده بود، در هوای آزاد قدم برداشته بود، روی تخته سنگ های سرد کوهستانی خوابیده بود، آسمان پر ستاره ی صحراها را دیده بود و با درختان بدون سایه خو داشت و چهار فصل را با تمام مشقت هایش زندگی کرده بود.

_ از پایتخت میای شما؟

_ بله. از فلان محله.

آرتین می دانست فلان محله در پایتخت، مردمانی بسیار مرفه و ثروتمند دارد. با این حال، هرگز شهری به زشتی زادگاهش ندیده بود. شهری که با زحمت از زمین سخت غذا بدست می آوردند، بزچرانان در دشت های لخت و بی حاصل به زور گله هاشان را سیر نگه می داشتند و بچه ها در میان کوچه های تو در تو، به دنبال سگ های ولگرد و بیمار می افتادند. یا آهنگران فقط در تولید نیازهای همان محله و نه فراتر، چکش می زدند. در چنین شهری، در شرقی ترین حاشیه ی سرزمینی که تابش آفتاب، صورت های مردم را می سوزاند و گرما کارگرانش را متشنج می کرد، آرتین به این دنیا آمده بود. به جای بوی عطر، همیشه بوی زننده ی عرق کارگران را شنیده بود و در انتخاب لباس، خیلی مهارت و آزادی نداشت.

_ در کدام دانشسرا درس خوانده اید؟

پسر نام یکی از گران ترین دانشسراهای پایتخت را بر زبان آورد و بعد، چیزی درون آرتین فرو ریخت. آرتین در یکی از قدیمی ترین و ارزان ترین دانشسراهای شهر درس خوانده بود و برای اینکه دوام بیاورد، همه کار کرده بود، در حالی که کل هزینه ی دوران تحصیلش، حتی به اندازه ی پرداخت یک دوره در دانشسرای این پسر هم نبود. آنها چقدر از یکدیگر دور بودند، فاصله شان زمین تا آسمان بود.

صدای پسر رشته ی افکارش را برید.

_ تو چقدر بی حرفی آرتین.

آرتین شانه بالا زد و گفت:

_ واقعا نمی دونم‌ چی بگم.

اما قصد نداشت مکالمه را پایان دهد. دوست داشت ساعت ها و حتی روزها در کنار این پسر بماند و او را دوست صمیمی خودش بداند.

سریع پرسید:

_ تو از برنامه های امشب حیرت نکردی، چرا؟

_ چون می دونم اونا همه شون بازیگرن.

_ ولی اونا جلوی همه مجسمه رو غیب کردن. اونا واقعا جادوگرن.

آن پسر، یک سیگار معطر روشن کرد و به آرتین گفت:

_ شعبده‌ بازها فقط با توجهات ما بازی می‌ کنن، اونا جادوگر نیستن.

_ آخه اونا کاری می‌ کنن که اتفاقات غیر ممکن امکان پذیر بشه.

_ برعکس، اونا کاری می کنن که اتفاقات، غیر ممکن به نظر برسن.

_ جدی؟ چطوری آخه؟

_ با خطای دید، با سرعت دستاشون، با ابزارهای مخفی و با روانشناسیِ توجهات انسانی؛ اونا ذهن بیننده رو فریب می‌ دن، تو اینکار خیلی مهارت دارن.

_ و تو اینارو از کجا می دونی؟

_ راستش پدرم سفیره.

آرتین انتظار داشت او بگوید پدرش شعبده باز است.

_ خب چه ربطی به شعبده بازی داره؟

پسر خندید و سعی کرد توضیح دهد:

_ مردان سیاست هم یه جورایی شعبده‌ بازن. اونا یاد می‌ گیرن مردم رو وادار کنن جایی رو تماشا کنند که واقعا مهم نیست. همونطور که شعبده‌ باز دست راستش رو تکون میده تا کسی دست چپش رو نبینه، اونا درست جلوی چشم مردم، از قفل‌ و زنجیرهای فیک، رهایی رو نمایش می دن و با موندن زیر آب، به تو القا می کنن که خیلی استقامت دارن.

_ تا ما بلیط بخریم؟

_ تا اعلام حضور کنن، به هر حال مردم باید حس کنند که اونا روی صحنه حضور دارن.

ناگهان صدای سخنگوی شعبده بازها بلند شد:

_ ما برگشتیم دوستان، مارو که فراموش نکرده بودین؟ ها؟

سکانس پایانی شروع شده بود. آرتین یک نخ از پاکت سیگار او برداشت، یک گیلاس دیگر لبالب پر کرد و هر دو محو تماشای سکانس پایانی این گروه شدند.

_ خب، دوستان، رسیدیم به سکانس عقرب. حاضرید دیگه؟

تشویق حضار بلند شد.

_ نمایشو دوس دارین دیگه؟

همه مشتاق و حاضر بودند.

_ پس بزن بریم رفقا.

ناگهان وسط صحنه، آکواریومی بزرگ ظاهر شد؛ پر از عقرب‌ های سیاه که روی هم می‌ خزیدند. نور چراغ‌ های آبی، روی بدن براقشان شروع کرد به درخشیدن.

_ اینا واقعی و خطرناکند دوستان.

یکی از اعضای گروه، ماری از داخل یک سطل بیرون آورد و داخل آکواریوم انداخت. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که عقرب‌ ها روی بدن مار هجوم بردند و پشت سر هم نیش زدند. مار پیچ خورد و بی‌ حرکت شد. زمزمه و آوای ترس میان جمعیت پیچید.

_ دیدید چقدر زهر عقرب کشندست؟

در میان حجم هیجان و حیرت، ناگهان یکی از شعبده‌ بازها وارد صحنه شد. لباس‌ هایش را درآورد و فقط با لباس زیر به طرف آکواریوم رفت. جمعیت جیغ میکشید.

_ نرو، نرو.

اما شعبده باز رفت داخل آکواریوم. بلافاصله عقرب‌ ها روی پاها و بدنش خزیدند، روی شانه‌ هایش رفتند و روی گردنش لولیدند.

آرتین هم گفت:

_ الان می میره.

پسر گفت:

_ نترس، قبلا نیش عقرب هارو کشیدن.

_ اما اون ماره مرد.

_ اصلا زنده نبود که بمیره.

ناگهان مردی که داخل آکواریوم رفته بود، فریاد زد:

_ آخ پام، آخ پام.

و با مشت به بدنه ی داخلی آکواریوم شروع کرد به ضربه زدن. اقدام او به هیجان مردم اضافه کرد.

پسر به آرتین گفت:

_ فکر کنم اون واقعا کمک می خواد.

_ ممکنه بخشی از برنامه باشه؟

_ باید زمان بگذره.

مردی که داخل آکواریوم بود به ضربه هایش شدت داد و مدام درخواست کمک می کرد.

آرتین پرسید:

_ اون داره واقعا درخواست کمک می کنه.

_ آره. فکر کنم زهر یکی از عقرب هارو درست نکشیده بودن. این بده، این خیلی بده.

ناگهان آکواریوم از شدت ضربات او شکست و تمام عقرب ها روی عرشه پخش شدند. حالا تماشاچی ها هر یک به طرفی شروع کردند به فرار کردن.

آرتین گفت:

_ حالا چی میشه؟

پسر خونسرد بود:

_ در نهایت، تمام عقرب ها از روی عرشه جمع میشن.

_ و شعبده بازها؟

_ دیگه روی این کشتی جایی ندارن.

این داستان ادامه دارد...



رمانداستان
۲۹
۲
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
اما‌ من آرزو داشتم تنها صدای خنده های بشر را بشنوم، بشری بدون جنگ، فقر، بیماری و تنهایی https://www.threads.net/@MokhtarSepehriFarid https://t.me/MokhtarSepehriFarid
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید