ویرگول
ورودثبت نام
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Faridای کاش تنها صدای خنده های بشر را شنیده بودم، بشری بدون جنگ، فقر، بیماری و تنهایی؛ بشری بدون ایدئولوژی و مرزهای جغرافیایی
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
خواندن ۱۰ دقیقه·۱۱ روز پیش

داستانِ پرستار

قسمت صد و بیست و دوم

پشت پیشخوان بلند چوبی، آن زن جوان، مشغول مرتب کردن دسته‌ ای از نامه‌ ها بود. گاتریا از او پرسید:

_ بانوی محترم، نامه ای برای گاتریا کیانی نیامده؟

مسئول خود را تکان داد. از روی صندلی‌ بلند شد و به طرف قفسه‌ های چوبی رفت که پر از پاکت‌ های زرد و سفید بودند. چند دسته نامه را ورق زد، کمی مکث کرد و دوباره برگشت به طرف صندلی. شانه بالا زد و گفت:

_ نه جناب، هیچ نامه ای ندارید.

و نشست. از این خبر، شانه های گاتریا به آرامی افتادند. آهسته پرسید:

_ نه از رها دخترم، نه از دوست محبوبم‌ مریم؟

زن بدون اینکه سر خود را بالا بیاورد، خطاب به گاتریا گفت:

_ و نه از هیچ کس دیگری جناب.

گاتریا از روی دلتنگی، لبهایش را بر روی هم فشار داد و گفت:

_ ممنونم بانوی محترم. پس لطفا این نامه رو برای دخترم ارسال کنید.

و نامه را از جیب داخلی پالتو اش درآورد و بر روی پیشخوان قرار داد.

_ آدرس رو می فرمایید لطفا.

_ به مقصد کشتی ناخدا شیانا ارسال شود.

ناگهان با این حرف، چهره ی مسئول تغییر کرد. ابروهایش کمی بالا رفت و گفت:

_ اوه، دختر شما آنجا کار می کنه؟ چه شغل جذابی.

_ خیر، فقط در حال سفر کردن است.

زن با لبخند شیطنت آمیزی گفت:

_ یا پدر پولداری داره یا شوهر ول خرجی. در هر صورت، خوش بحالش، حتما صبح به صبح هم به طلوع آفتاب نگاه می کنه.

اما گاتریا اینطور فکر نمی کرد:

_ امیدوارم اینطور باشد. تا جایی که دخترم را میشناسم با طلوع آفتاب بیگانه است.

در حینی که مسئول داشت کارهای ارسال نامه را انجام می داد، به گاتریا گفت:

_ شما مرد محترمی هستین جناب، هیچ کس منو تابحال بانو خطاب نکرده بود، نه همسرم نه همکارانم نه حتی دوستانم. کاش دست کم همسرم این چیزا رو بلد بود.

گاتریا بلافاصله گفت:

_ من به همه ی خانم ها بانو می گویم و این از سر عادت های اجتماعی بنده است. لطفا وارد بازی نابودگر قیاس نشوید، مخصوصا قیاس همسرتان با دیگران.

زن قلم را میان انگشتانش چرخاند:

_ من فقط نقد کردم جناب.

_ نقد با قیاس فرق دارد بانوی محترم، نقد سازنده است، قیاس نابودگر. مرز این دو به هم خیلی نزدیکن.

_ جناب، متوجه منظور شما نشدم.

گاتریا دستانش را بر روی پیشخوان قرار داد و گفت:

_ بررسی یک رفتار فرق می کند با ارزش‌ گذاری از طریق مقایسه با دیگران.

_ میشه این فرم رو پر کنید و هم زمان بیشتر توضیح بدین برام؟

و به گاتریا نگاه کرد و سراپا گوش شد. گاتریا فرم را شروع کرد به پر کردن و هم زمان توضیح داد:

_ نقد یعنی تمرکز شما بر روی خود آن موضوع یا رفتار است بدون اینکه آنرا با شخصیت خاصی بسنجیم. هدف از نقد، فهمیدن، اصلاح یا توضیح دادن است.

_ اینو از کجا فهمیدین جناب؟ اینکه من قیاس کردم؟

_ اگر می گفتید: " جالب است که شما اینطور خطاب می کنید، این خطاب کردن خانم ها زیباست. " فقط شاهد یک نقد ملایم درباره ی آن رفتار بودیم.

زن آهسته سر تکان داد:

_ فکر کنم کم کم دارم متوجه منظورتون میشم. فقط نمی دونم مشکلش چیه.

گاتریا دوباره اضافه کرد:

_ شما داوری درباره ی همسرتان ایجاد کردید، مشکل اینجاست. مقایسه‌ های انسانی خیلی سریع می‌ توانند به حس تحقیر، حسادت، یا بی‌ عدالتی منجر شوند؛ مخصوصا وقتی پای روابط نزدیک مثل همسر یا دوستان تان در میان باشد. وقتی درباره ی یک رفتار حرف می‌ زنیم، بهتر است آنرا مستقل ببینیم، نه اینکه بلافاصله آنرا تبدیل به مقایسه‌ ای بین آدمها کنیم.

_ ممنونم جناب. بحال هیچ کس... .

ناگهان حرف خود را قورت داد و دوباره گفت:

_ ممنونم جناب، صحبت های روشنگرانه ای امروز شنیدم، اینو به بقیه هم پیشنهاد می دم.

گاتریا لبخند زد.

_ البته عزر می خوام با حرفام اگر خاطر شما رو مکدر کردم.

_ خیر، شما جای پدر من هستین و این پند از حسن توجه شما بوده.

مقدمات ارسال نامه به پایان رسید و گاتریا از آن ساختمان قدیمی بیرون آمد.

او قدم زنان به طرف مرکز شهر براه افتاد، با سیگاری که در گوشه ی لب خود نگه داشته بود. همانطور که داشت کوچه خیابان ها و زندگی شهری را تماشا می کرد، ناگهان در میدان اصلی شهر، جمعیتی را مشاهده کرد که روبروی یک بیلبورد بزرگ ایستاده بودند. روی آن تصویری از طناب دار چاپ شده بود؛ تصویری خشن که در میان رنگ‌ های تیره‌ و کدر، حس انزجار عجیبی در نگاه تماشاگران ایجاد کرده بود.
همان لحظه زیر پای گاتریا چیزی صدا کرد. گاتریا ایستاد و به پایین نگاه کرد. برگه‌ ی خبری مچاله شده‌ ای زیر کفش او افتاده بود. خم شد، آنرا برداشت و چین‌ هایش را صاف کرد. همان تصویر طناب دار روی صفحه‌ ی اول دیده میشد.
گاتریا شروع کرد به خواندن:

_ ارتش مخفی نخست وزیر، اینبار هم موفق شدند شخصی را دستگیر کنند که قصد داشت نقشه‌ ی راه های مخفی را به تروریست های شمالی برساند. با این کار، آنها می توانستند به داخل مرزهای این سرزمین نفوذ کنند. اگر این اتفاق می افتاد، جنگ‌ آوران نفر‌ت‌ انگیز شمالی، قادر می‌ شدند به محیط اشراف پیدا کرده و بیش از این ارتش را غافلگیر کنند. این پسر بیست و دو ساله، با وجود کشف و ضبط نقشه‌ های آنجا، در ابتدا لب به اعتراف باز نکرده بود و ادعا داشت فقط از قطار جا مانده بوده و دنبال راهی برای بازگشت به شهر بوده است؛ اما با روش های درست عدالت، او لب به اعتراف باز کرد و گفت بیش از چهل سال است که او با دشمنان خارجی همکاری داشته و خواستار اجرای عدالت شده تا بار گناهانش را در جهانی دیگر کم کند. او در نهایت، صبح امروز به طناب عدالت سپرده شد و روح او به آرامش ابدی پیوست.

_ اوضاع خراب تر از همیشه هست، نه؟ آخه شوکه شدین جناب.

یک شهروند پیر بود. گاتریا سرش را بالا آورد:

_ مثل همیشه هست، خبر اعدام، زندان، تبعید، محاکمه، دستگیری و اینطور مسائل در داخل مملکت و کشت و کشتار در خارج از کشور. خبر دیگری نیست تا به عرض شما برسانم.

شهروند پرسید:

_ تو بگو ببینم، نخست وزیر در مورد شمال چی میگه؟

_ نوشته بزودی پیروز می شویم.

_ میشه؟

گاتریا بلافاصله دکمه های پیراهن خود را باز کرد و جای اصابت گلوله هایی که بر روی بدنش مانده بودند، به شهروند نشان داد و گفت:

_ همینقدر می دانم که یک نخست وزیر پیروز برای ما دردآور است.

پیرمرد با دیدن جای زخم‌ ها زیر لب آه کشید. نگاهش چند لحظه، بر روی آن ردهای قدیمی ماند؛ ردهایی که رنگ پوست را تیره‌ تر کرده بودند و بخشی از تاریخ آن سرزمین را بطور دردناکی زنده نگه می داشتند.

_ آخ آخ جناب، متاسفم. نخست وزیر در این دنیا درس خود را بد پاس کرد. احتمالا شما هم علاقمندید انتقامتان زودتر گرفته شود.

گاتریا دکمه های پیراهن خود را بست و زخم ها دوباره مخفی شدند. گفت:

_ برای من، مسئله ی اصلی انتقام نیست. من نگران این هستم که شکست نخست وزیر، قرار است چه بخشی از دامن ما را بسوزاند.

_ گل گفته اید جناب. منم می ترسم از این نفرتی که در مملکت ایجاد شده، از این فروپاشی کامل اعتماد عمومی که رقم خورده، نخست وزیر بد است اما آنها بدترند. پدرم خاطرات جنگ جهانی را برایم تعریف کرده بود و می گفت آنها خیلی حرامزاده هستن.

گاتریا دست گذاشت روی شانه ی آن شهروند و گفت:

_ حرام زاده باشند یا پیشوای مقدس، چه فرقی می کند؟ تا جایی که من می دانم، آن حرامزاده هایی که ازشان حرف می زنید، مملکتشان را بیست بار آباد کردن. اما اینجا، از بخت بد روزگار ما، نخست وزیر ما برعکس است، مدام خودی می زند و مردمان اینجا برایش اهمیتی ندارد، دیر یا زود، هم کار دست خودش می دهد هم ما. ببینید کی گفته ام، حالا هی رو بیلبورد مردم را به سرکوب تهدید می کند.

با انگشت اشاره، به سمت بیلبورد دیگری در آن سوی میدان اشاره کرد. پارچه‌ ی بزرگی که روی آن تاریخ برگزاری یک دادگاه عمومی نوشته شده بود و باد لبه‌ های آنرا تکان می‌ داد.

_ او که هست؟

_ گویا از بازماندگان اعتراضات اخیر است.

پیرمرد از گاتریا پرسید:

_ شورش یا اعتراضات، کدام درست است جناب؟

گاتریا حتی لحظه‌ ای درنگ نکرد:

_ به نظرم در هر دو صورت، این درست ترین جمله است که بگوییم مسئولان ما عمیقا پفیوز هستن.

شهروند ناگهان خنده اش گرفت. گاتریا هم از سر ادب خنده ی شهروند را با لبخند پاسخ داد.

شهروند گفت:

_ چرا این در و دیوارها، رسانه ها، برگه های خبری، همه جا مدام از اینطور صحبت ها می نویسن؟

و از یادداشت هایی که از گاتریا باقی مانده است، در مورد محتوای بیلبورد ها اینطور نوشته شده بود:

_ واقعا دیگه از چی می تونستن روی بیلبورد ها بنویسن؟ بنویسن کدام جنگل را وسیع تر کردیم؟ کدام رودخانه را خشک نکردیم؟ کدام بناهای تاریخی را از نابودی نجات دادیم؟ چه رفاهیاتی را در زندگی مردم ایجاد کردیم؟ کدام بخش اقتصاد را به نفع مردم رشد دادیم؟ بنویسن کدام اقلیت های قومی و مذهبی را ارج دادیم؟ کدام بخش منافع ملی را هزینه ی آبادی و ساخت مملکت کردیم؟ چقدر از مهاجرت را معکوس کردیم؟ چقدر بی سانسوری ایجاد کردیم؟ رسانه ها و خبرنگاری ها را آزاد گذاشتیم؟ آزادی بیان رو تقویت کردیم؟ زندانی و اعدامی و تبعیدی نداشتیم؟ از چه بنویسن، ها؟ بنویسن نشاط اجتماعی ایجاد کردیم؟ اسامی خیابان ها و کوچه ها را با اسامی مناسب پر کردیم؟ راه های ارتباطاتی رو بسط دادیم؟ از زنان حمایت کردیم؟ برابری در قوانین برای مردم ایجاد کردیم؟ برای حمایت کارگران چنین و چنان اقداماتی انجام دادیم؟ دانشسراها را مملو از علم و آزادی و انسان گرایی کردیم؟ درآمد مناسبی برای بازنشستگان ایجاد کردیم؟ قیمت هارو ثابت نگه داشتیم؟ درآمد مردم رو تقویت کردیم؟ خودروهای با کیفیت و در شان انسانی به مردم دادیم؟ قوانین مدنی رو سلیقه ای نکردیم؟ بنویسند که اوضاع پزشکی و بهداشت عمومی رو در شان جیب و شعور مردم کردیم؟ اعتیاد و بی خانمانی را ریشه کن کردیم؟ جلوی آسیب های اجتماعی رو گرفتیم؟ ثروت کشور رو خرج آبادی و زیرساخت های شهرها کردیم؟ جلوی بیکاری رو گرفتیم؟ ازدواج شهروندانمونو راحت کردیم؟ بیماران سرطانی رو حمایت کردیم؟ کمبود دارو و درمان نداشتیم؟ نظام بانکداری و اختلاس و کلاهبرداری و دزدی  نداشتیم؟ نظام معماری و شهرسازی رو در شان انسانی نگه داشتیم؟ بی امکاناتی و فقر کودکانی که در مناطق محروم بودند رو حل کردیم؟ چی بنویسند بر روی بیلبوردها؟

گاتریا به آن شهروند گفت:

_ معلوم است دیگر، تو هم باشی، اعترافات اجباری شهروندان رو نشون می دی و رعب و وحشت ایجاد می کنی. با یک ترس بزرگتر، ترسِ از قحطی هم فراموش می شود.

_ واقعا تا کی؟

_ به نظرم تا وقتی خودشان را به باد دهند.

_ طفلکی این بچه ها، اینا چی میشن؟

گاتریا به شهروند بدرود گفت و دوباره در امتداد خیابان براه افتاد. در حین ادامه ی پیاده روی، متوجه موضوع عجیبی در شهر شد. کنار پلی وسط رودخانه ی مرکزی شهر که معروف به پل عشاق بود، یک بلندگو نصب کرده بودند. سیم بلند آن، از تیر چراغ برق بالا رفته بود و صدای خشن یک مرد را در در فضای اطراف پخش کرده بود:

_ حالا تمام شهر می بایست او را بشناسند. او یکی از عوامل نا آرامی های این روزها بوده که توسط دشمنان خارجی فریب خورده و به نا آرامی خیابان ها دست برده است. دادگاه علنی او در روزِ ... .

ناگهان پسری نوجوان در حینی که داشت از آنجا رد می شد، به سیم بلندگو چنگ انداخت، آنرا با تمام توان کشید و پاره کرد. صدا که قطع شد، نوجوان از آنجا با سرعت گریخت.
گاتریا از دیدن این صحنه خنده اش گرفت. دستش را داخل جیب پالتو کرد و به سمت خیابان اصلی براه افتاد. در فاصله‌ ای دور تر از گاتریا، صدای آژیر تعقیب بلند شد اما بخاطر جمعیت زیاد مردم، جلوی پیشروی نیروهای نظامی گرفته شده بود.
گاتریا دوباره برگشت و مسیر فرار نوجوان را تماشا کرد، او کاملا محو شده بود. خیال گاتریا راحت شد و پیش از اینکه امتداد خیابان را ادامه دهد به آسمان نگاه کرد؛ نور خورشید از پشت ابرهای ضخیم رد شده بود و داشت صورت شهر را روشن می کرد.

این داستان ادامه دارد...

رمانداستان
۴۰
۴
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
مختار سپهری فرید | Mokhtar Sepehri Farid
ای کاش تنها صدای خنده های بشر را شنیده بودم، بشری بدون جنگ، فقر، بیماری و تنهایی؛ بشری بدون ایدئولوژی و مرزهای جغرافیایی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید