قسمت صد و بیست و پنجم

قسمت صد و بیست و پنجم
زن کلافه بود. دوباره پرسید:
_ تا کی؟
آرتین سعی می کرد با همان صدای آرامی که از صبح بارها خرج عذرخواهی و توضیح به میهمان ها کرده بود، موضوع را برایش روشن کند:
_ تا وقتی عقرب ها بطور کامل از روی عرشه جمع آوری بشن.
در صدایش رگه هایی از همدردی وجود داشت. انگار خودش هم بیش از هر کسی، از این وضعیت خسته شده بود.
_ حتی ما هم اجازه نداریم از سالن خارج بشیم.
اما زن آرام نمی شد. عصبی تر از آن بود که توضیح او را بپذیرد. او بدون هیچ احتیاطی، بلندتر از آنچه لازم بود جوابش را داد:
_ کسی حق نداره بهم بگه چیکار کنم، چه برسه به اینکه دستور قرنطینه بده.
آرتین علیرغم میل باطنی اش، دنبال راهی بود که آرامش را به میهمان برگرداند:
_ خانم، بخاطر سلامتی خودتونه. عقرب ها، اونا خیلی خطرناکن.
زن اینبار تقریباً فریاد زد:
_ اصلاً چرا اون شعبده بازهای مسخره رو آوردن که این مصیبت رو به بار بیارن؟
آرتین همانطور که از او خواسته بودند، همچنان با شکیبایی و حوصله، لحن سخن را نرم و صلح آمیز ادامه داد:
_ ما واقعا بابتش عذر می خوایم، خواهش می کنم همکاری کنید تا عرشه بطور کامل پاکسازی بشه.
زن بدون آنکه دیگر چیزی بگوید، داخل اتاق برگشت و درب را محکم پشت سر خود کوبید. صدای بسته شدن در، غرور آرتین را شکست و برای چند لحظه فک اش قفل شد.
با اینکه صدای غرولند آن زن، هنوز از داخل اتاق می آمد، آرتین تصمیم گرفت آنجا را ترک کند.
بطور اتفاقی، یکی از همکارانش را در همان سالن دید که از قضا، او هم آشفته شده بود. آرتین نمی توانست بی تفاوت از کنار او رد شود با اینکه خودش هم حال و روز مناسبی نداشت.
_ چی شده دختر؟ چرا سرخ شدی؟
بغض او ترکید.
_ مگه تقصیر ماست شعبده بازا خراب کردن؟
_ معلومه که نه. چی شده حالا؟
دختر به یکی از اتاق ها اشاره کرد. آرتین همان لحظه فهمید کار از کجا آب می خورد. صاحب آن اتاق، بین تمام میهمان های سالن سخت گیرتر و تند خوتر بود؛ تاحدی که صدای بیشتر کارکنان کشتی را درآورده بود. با این وجود، همه شان مجبور بودند به هر شکلی که شده، رضایت او را جلب کنند.
_ خب؟
_ هر چی بد و بیراه دلش خواست بهم گفت. بهم گفت دختره ی بد ترکیب.
و هق هق هایش شدت گرفت.
آرتین گفت:
_ ولی تو انسانی آراسته، معصوم و ملایم هستی.
به همدیگر نگاه کردند.
_ باور کن راست میگم.
_ مرسی آرتین. تو خیلی پسر مهربونی هستی.
و سعی کرد اشک های صورت خود را پاک کند. همان لحظه، یکی دیگر از کارکنان کشتی وارد سالن شد. چهره ی او هم برافروخته و آشفته بود.
_ خانوم خانوما داره بالا آفتاب میگیره، انگار نه انگار اتفاقی افتاده.
آرتین پرسید:
_ کیو میگی؟
_ ناخدا شیانا رو میگم. وقتی عصرونش رو بردم، اون بالا واسه خودش دراز کشیده بود. خیار رنده کرده بود گذاشته بود رو صورتش و داشت آفتاب می گرفت. بعد ما این پایین داریم به جای اون فحش می خوریم.
هنوز حرفش تمام نشده بود که بچه اش دوید داخل سالن، خودش را به پای او چسباند و گریه کنان گفت:
_ توپم پاره شده.
آرتین و آن دختر از دیدن شیطنت آن بچه خنده شان گرفت؛ اما آن زن خدمتکار حوصله ی بچه اش را نداشت.
_ جنون مرگ، ماه پیش توپ خریدم واست، چرا پارش کردی؟
بچه لا به لای گریه هایش گفت:
_ یکی دیگه بخر مامان.
_ نمی تونم الان بخرم، پول ندارم.
اما بچه تحت تاثیر قرار نگرفت. با سماجت ادامه داد:
_ توپ بگیر، توپ بگیر. بیا بازی کنیم با هم.
_ خستم کردی تو، برو کنار، بهم نچسب.
و به او پس گردنی زد. بچه هم با صدای بیشتری شروع کرد به گریه کردن و از پیش آنها دوان دوان خود را دور کرد.
آرتین یاد خودش افتاد. یاد روزگاری که در میان حجم شلوغی خانواده گم شده بود. نه پدر وقت داشت نه مادر، نه حتی دوستانی هم سن و سال خودش که هم بازی داشته باشد:
_ من ساعت استراحتم رسیده، می رم با بچه بازی کنم.
_ خدا خیرت بده آرتین.
ناگهان از انتهای دیگر سالن، صدایی بلند هر سه شان را خطاب قرار داد:
_ چرا اینجا جمع شدین؟
صدای سر خدمه ی جدید بود. چند قدم به طرفشان آمد و با همان نگاه سرد و حساب گر همیشگی، منتظر پاسخ ماند.
_ گفتم چرا اینجایید؟
هیچکدام فوراً جوابی ندادند. هر سه نفر همزمان به صورت های یکدیگر نگاه کردند. سرخدمه جلوتر آمد و روبروی آرتین ایستاد. نگاهش را در صورت او فرو برد و گفت:
_ پس همکارت ملایم و آراسته هست، نه؟
آرتین حیرت کرد:
_ معلومه چی میگی؟
سرخدمه با اینکه بهم ریختگی صورت آرتین را مشاهده کرد، قصد نداشت از موضع خود کوتاه بیاید:
_ من فقط حرفای تو رو تکرار کردم، همین الان بهش نگفتی ملایم و آراسته؟
_ گفتم، ولی نه به اون منظوری که داری القا می کنی.
سرخدمه ابرو بالا انداخت.
_ مطمئنی؟
صدای اعتراض دختر درآمد:
_ تو گوش وایستاده بودی؟
سرخدمه چهره ی خود را به طرف او برگرداند و پرسید:
_ تو چرا با مهمان درگیر شدی؟
دختر جا خورد.
_ من؟ من درگیر نشدم که.
_ ازت شکایت کرده. گفته بهش بی احترامی کردی.
_ من؟ اون به من گفت بدترکیب. من فقط بهش گفتم بد ترکیب نیستم.
سرخدمه در کمال بی اعتنایی گفت:
_ تو حق نداشتی ناراحتش کنی. واست توبیخی رد می کنم.
بعد با کنایه ای آشکار اضافه کرد:
_ یه توبیخ ملایم و آراسته.
دختر دوباره نتوانست جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد. بی صدا از سالن خارج شد. سرخدمه اینبار به آن یکی خدمتکار زن رو کرد و پرسید:
_ گفتی ناخدا شیانا لم داده؟
زن خدمتکار فوراً خودش را جمع کرد.
_ نه، من همچین چیزی نگفتم.
_ با اینکه خودم شنیدم، این دفعه آخرت باشه.
_ چشم، رئیس.
او هم بدون آنکه منتظر چیز دیگری بماند، سریع از آنجا دور شد. حالا آرتین و سر خدمه در سالن تنها بودند.
_ چرا با بچه ها اینطوری رفتار می کنی؟
سرخدمه بی درنگ جواب داد:
_ فضولیش به تو نیومده.
_ همه دارن ازت متنفر میشن.
سرخدمه شانه ای بالا انداخت و آهسته گفت:
_ من نیاز ندارم کسی دوسم داشته باشه.
آرتین تصدیق کرد:
_ موضوع، سر دوست داشتن یا نداشتن نیست، موضوع سر اینه که تو داری همه رو از خودت متنفر می کنی.
سرخدمه، دوباره شانه بالا انداخت:
_ جایی که ایستادم چنین چیزی رو می طلبه.
_ یعنی تمام سر خدمه های دنیا همینکارو می کنن که تو انجام می دی؟
_ خبر ندارم.
و بعد، سکوتی میانشان شکل گرفت که هر دو ترجمه ی آنرا می دانستند. آرتین تصمیم گرفت ادامه ندهد. احساس کرد مکالمه بی فایده است. به طرف خوابگاه خودش براه افتاد. داخل اتاق شخصی که شد، به طرف میزی رفت که با هیزم ها برای خودش ساخته بود. کنار پنجره ای گِرد که وسعت دریا چشم اندازش بود. پشت میز نشست و به روزهای اخیر فکر کرد؛ به همه چیزهایی که بی صدا عوض شده بودند. انگار با تغییرات تازه، چیزی در آرامش کشتی شکسته بود. بچه ها مضطرب شده بودند، خنده ها از میان رفته بود، صمیمیت های سابق دیگر در راهروها وجود نداشت. مدام بین نیروها بحث و درگیری بالا می گرفت. فشار کار، احتیاط دائم در برابر میهمان ها، حسرت آرزوهایی که در دل ها مانده بودند و حالا رفتار سرخدمه ی جدید که اوضاع را بدتر می کرد؛ همه چیز داشت آرام آرام از مرز تحمل آرتین عبور می کرد.
آرتین هر چه بیشتر فکر می کرد، بیشتر به این نتیجه می رسید که سرخدمه، انگار برای اداره کردن نیامده است؛ فقط کافی بود جایی زمزمه ای باشد تا خودش را به آن برساند و آتش را تندتر کند؛ یا بین کارکنان کشتی را آشفته کند و میانشان تنش و درگیری ایجاد کند. آرتین حتی بیاد نیاورد که او در تمام آن مدت، مشکلی را حل کرده باشد، یا باری از دوش کسی برداشته باشد.
آه عمیقی کشید. دیگر تحمل نشستن این پایین را نداشت. تصمیم گرفت یواشکی و بی سر و صدا برود بالای عرشه و هوای تازه تنفس کند. این مخالف با دستوری بود که گفته بودند، اما آرتین داشت فکر می کرد حالا که قرار است کاری نکرده، حرف بشنود، حداقل توبیخ شود بخاطر کاری که دلش می خواسته انجام دهد.
وقتی که بالا رسید، آهسته و با احتیاط دستگیره ی درب را چرخاند و وارد عرشه شد. آن بالا چیزی که توجهش را جلب کرد سکوتی بود که انتظارش را نداشت؛ نه از هیاهو خبری بود، نه از رفت و آمد مضطربانه ی کسانی که دنبال جمع آوری عقرب ها باشند. عرشه تقریباً خالی بود. چند قدم دیگر جلوتر رفت، سپس از چیزی که مشاهده می کرد در جا خشک شد.
یک کشتی باری، کنار کشتی ناخدا شیانا پهلو گرفته بود و خدمه اش در سکوت و با سرعت، مشغول تخلیه ی بار بودند. جعبه ها و بسته ها، یکی یکی و بی وقفه دست به دست می شدند؛ عجیب تر اینکه آنها کامل صورت هایشان را پشت نقاب های مشکی رنگ پوشانده بودند.
صدایی که انتظار شنیدنش را نداشت، آهسته آرتین را خطاب قرار داد:
_ می بینی؟ عقرب ها بهانه بودن.
آرتین با اینکه هول کرده بود، با دیدن آن پسر خوشحال شد. همان پسر ثروتمندی بود که از پایتخت می آمد؛ همانی که نمایش شعبده بازها را با هم تماشا کرده بودند. کمی دورتر، کنار نرده های شیشه ای نشسته بود، در سکوت و تنهایی سیگار می کشید. حالا با هم صحنه را زیر نظر گرفتند.
_ اونا دارن چیکار می کنن؟
_ قاچاق.
آرتین حرف او را هضم نکرد.
_ قاچاق؟
پسر به یکی از مردها اشاره کرد؛ مردی که پایین تر، میان رفت و آمد خدمه ایستاده بود و همه چیز را نظاره می کرد.
_ اون یارو رو می بینی که حتی مهم نیست صورتشو کسی ببینه؟
_ خب؟
_ یکی از افسران عالی رتبه ی نخست وزیره. آدمی که صاحب نفوذ، اسلحه و قدرته.
آرتین دوباره مرد را تماشا کرد.
_ خب، اینجا چیکار می کنه؟
_ داره جابجایی بارهای غیرمجاز رو مدیریت می کنه. احتمالاً مواد، اسلحه، دارو یا هر چیزی که باید دور از چشم بقیه رد بشه.
آرتین با ناباوری گفت:
_ واقعا؟ ناخدا شیانا می دونه؟ نکنه ناخدا شیانا خودش قاچاقچیه؟
پسر سرش را کمی کج کرد و گفت:
_ معمولا امثال ناخدا شیانا، شریک جرم های اجباری هستن.
_ یعنی چی؟
_ یعنی می دونه ولی کاری نمی تونه بکنه. اگر با اینا همکاری نکنه، کشتی رو با خودش غرق می کنن، پس مجبوره بالا حموم آفتابشو بگیره و از سود میهمانها تعداد کشتی هاشو زیاد کنه.
آرتین نفسش را بیرون داد. قلبش تند تند می زد.
_ باید لوشون بدیم؟
_ به کی؟
_ به مجری قانون؟
پسر خنده ای کوتاه و مودبانه زد و گفت:
_ آرتین جان، اینا خودشون هم قانون گذارن، هم مجری.
آرتین آهسته گفت:
_ پس حالا باید چیکار کنیم؟
_ باید برگردی داخل خوابگاهت، قبل از اینکه کسی ببینتت. این چیزا برای آدمایی مثل تو، همیشه گرون تموم میشه.
این داستان ادامه دارد...