
🟢#به_قلم_محسن
🟥وقتی غرور آغاز شود کارما تو رو سر جات میشونه(فلسفه غرور از دیدگاه من)
🟢ده سال پیش توی شهرم دو تا برادر 2 قلو باهم رفیق شیش بودیم...خیلی دو قلو های گل و دوست داشتنی بودن و اون زمان که من پدر بالا سرم بود اون دوتا 2 قلو دوست داشتنی باباشون به رحمت خدا رفته بود...
🌺باشد که روح باباشون شاد بااوشه
🟢خاطرات خوبی باهم داشتیم و با هم یه مَشهد هم رفتیم...یادش بخیر توی اتوبوس برا هم برنامه میریختیم... اون موقع تازه اندروید اومده بود و هرکس اندروید داشت انگار مثل الان آیفون 17 پرومکس داشت...
یادش بخیر من اونجا تو اتوبوس همه دوسم داشتن... مث الان کِ همه دوستم دارن اینقدر دوسم داشتن که قسمتی که بار مسافر میزارن یه جا برا من خالی کرده بودن من رفتم راحت دراز کشیدم اونجا نون خشکه میخوردم و کتاب میخوندم تا برسم مشهد... یادش بخیر...
🟢وقتی رسیدیم مَشهد هم داستان داشتیم این با اون دعوا میکرد زنا باهم میگفتن تو دیگه ترشیدی بدبخت برو شوهر کن😂😂😂😂😂یکی سرجا دعوا داشت... منم با یه یارویی که سن پدر بزرگم بود نمیدونم راست میگفت یا نه میگفت من کمک خلبان شهید عباس بابایی بودم رفیق شده بودم نمیدونم راست میگفت یا چاخان یا اصن نمیدونم تو عمرش سوار هواپیما شده بود یا نه😂😂😂😂
🟥من اون زمان حتی پدرمم بالا سرم که بود رو پایه خودم بودم... و ای کاش اون موقع توی راه بازگشت از مَشهد روی پای خودم نبودم که بخوام کاری کنم غروری ایجاد کنم که باعث بی پدر شدن خودم بشه... خاک تو سرم... حالا طوری نی به هر حال فقط 15 سالم بود...
🟢توی بازگشت از مشهد همه میگفتن باید مارو ببری اسمش یادم نی فکر کنم قدمگاه بود کلی پله داشت تا بره آدم بالا و اونجا من غلطی با زبونم کردم که کاش نمیکردم... نمیدونستم ادعا و فخر فروشیم باعث بی پدر شدن خودم میشه...هعیییی
🟥با اون داداش های گل و دوست داشتنی موقع شام دور هم بودیم...اونا با خانواده اومده بودن من تنها... بهم گفت محسن خب تو امشب چی میخوری؟
منم چِ میدونستم... از رو غرور و بچگی گفتم من میرم رستوران ....و خب بازم نمیدونستم بعدا به غلط کردن میفتم بهشون گفتم خب شما چی میخورین؟
گفتن نون و پنیر....
🟢و درست هفته بعدش که از مشهد به خونه اومدم ناگهان عبدالرضای جان پدرم بهشتی شد...
🟢درس خوبی خدا بهم داد گفت محسن برا دوتا داداش گل و دوست داشتنی ادعا میای؟ اصن تو در حد ادعا اومدنی؟ تو رو فرستادم به این دنیا آینه من باشی بعد برا دوتا داداش گل ادعات میشه؟ خودم شخصا پدرت رو ازت میگیرم تا دیگه از این غلطا نکنی و اونجا بود که فهمیدم خدای ما سر غرور به هیچکس شوخی نداره.... و هنگامی که غرور آغاز شود طبیعت شما را میشونه سرجات این مَزه ها هم نیست.
🟥خدا بعدش هم دست از سر من بر نداشت اون 2 تا داداش گل دوست داشتنی که هر کجا هستند خدا حفظشون کنه قبل اینکه من مهندس بشم پلیس شدن بازم یه درس دیه برا زندگیم که برا خدا و بنده خدا ادعات شه شخصا با درگاه حضرت حق طرفی....
🟢غرور و ادعا داشتن جز نابودی چیزی نداره بچه ها... خود آدم نابود میشه... اونا که پلیس شدن خدا بلندشون کرد... حتی زودتر من که مهندس بشم...و خدا کاری باهام کرد که با عبدالرضا جان وقتی رفت تا یکسال اصلا هوش نبودم. تو خیابونا پرسه میزدم اعلامیه بابام رو میدیدم ای داد بیداد... حالا خوبه خاک سرد میکنه...
🟢آری و من با زبان خودم... خودم رو بی پدر کردم... خاک تو سرم...
🟢میدونی گاهی غلط کردن ها تو زندگی دیگه دیره واقن...الان زندگی برام شیرینه هااا... اینقدر همه دوستم دارن کِ نگو... تو شهرم... و حتی توی کل ایران و این خب باعث افتخاره...
🟥ولی اون روز رو هیچ وقت یادم نمیره بابام بهم گفت یعنی میشه تو مهندس شی؟ ....
🟢دیگه به هر حال آبی و غلطی که ریخته شده رو کاریش نمیشه کرد عذاب وجدانش هم آدمو بیمار میکنه : بخشیدن خودت و گذشته هایت رو یاد بگیر برای آرامش خودت خوبه... چیزی که 10 سال پیش اتفاق افتاده تغییر نمیشه داد ولی خب میشه ازش دَرس گرفت که غرور جز نابودی چیزی به همراه نداره....
🟢در آخر چند بیتی از حافظ خدمت شما:
🍀منم که شهرهٔ شهرم به عشق ورزیدن
☘️منم که دیده نیالودهام به بد دیدن
🍀وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
☘️که در طریقتِ ما کافریست رنجیدن
🌺مخور غم گذشته... گذشته ها گذشته... هرگز به غصه خوردن... گذشته بر نگشته....