به گردِ کعبهی مقصود نتوان گشت؛ چرخیدن، اگر معنی نداشته باشد، عبادت نیست. و عبادت، اگر فقط چشم را سیر کند، جان را نمیبرد. من میانِ راه، گم نمیشوم فقط نمیگذارم خودِ راه، جای مقصد را بگیرد. چون سایل نمیگنجم؛ سؤال اگر از جنسِ عطش باشد، در است. اما اگر از جنسِ طلبِ سر و صدا باشد، پرده. من پرده را دوست ندارم همان پردهای که نزدیکترین چیز را دور نشان میدهد. نه از من روی میپیجد به حرف و صوت میگوید؛ معنا، همیشه در صدا نمیماند. گاهی صدا میآید تا چیزی را که باید دیده شود، پنهان کند. پس زبان را میبینم و عبور میکنم؛ نه از بیاعتنایی—از محاسبه.چو در نوای شقِ گل بال و پر نمیگنجم؛ گل، اگر فقط بخندد، میبردت به باغِ بینتیجه. بال و پر اگر از ذوقِ لحظه باشد، دیر نمیپاید. من دنبالِ پروازِ اتفاقی نیستم؛ پروازی میخواهم که با علت آغاز شود، نه با هیجان.ز شرمِ عارضِ گلگون او چون نیلوفر در سفر نمیگنجم؛ شرم، ناتوانی نیست—مرزِ فهم است. شرم یعنی: نزدیک شدن آسان است، اما نزدیکِ درست، هزینه دارد. و من هزینهی چیزی را میدهم که واقعی باشد؛ نه چیزی که فقط “زیبا” به نظر برسد. به باغِ لاله و گل در سفر نمیگنجم؛ لاله، نفسِ خوشی است. گل، آفتِ حواس است. هر چیزی که راه را خوشنما کند، گاهی آدم را از رسیدن دورتر میکند حتی اگر همهچیزش نورانی باشد.چنان به ذوقِ خموشی برآمدم از خویش که در مقامِ خموشی به در نمیگنجم؛ سکوت اگر بیجان باشد، مثلِ بیابان است. اما اگر سکوت جان داشته باشد، دروازه میشود. من سکوت را مینشینم؛ نه برای اینکه چیزی کم بگویم، برای اینکه چیزی زیاد دروغ گفته نشود. ز حرفِ پوچ صدف را ز بس عرق کردم ز چشم آبله در چشم تر نمیگنجم؛ صدف، گوهر را از بیقراری بیرون نمیآورد؛ از تحملِ فشار بیرون میآورد. حرفِ پوچ، مثلِ آب است: میگذرد و میماند فقط “اثرش”. اما اشک، اگر فقط نقش باشد، ارزشِ راه ندارد. من دنبالِ اشکیام که تبدیل شود به فهمِ عملدار و نه به احساسِ بیپشتوانه.به گرد کعبهی مقصود نتوان گشت… و من هرگز دنبالِ دور زدنهای بینتیجه نخواهم بود. هر بار که وسوسه میشوم برای دیدهشدن، برای توجیه شدن، یا برای پر کردنِ خلأیی که نمیدانم از کجاست حرف بزنم، احساس میکنم حقیقت، به جای اینکه نزدیک شود، دورتر میشود. انگار با حرف و صوت، فقط فاصله بیشتر میشود؛ نه چون من حقیقت را نمیفهمم، چون میفهمم زبان همیشه توانِ حملِ آنچه “مقصود” است را ندارد.من به جای آنکه در ظاهر راه بروم، درون را میجویم. من رویِ خودم را با ادا و اظهار نمیفشارم. من اجازه نمیدهم چیزی که باید آرام در جان بنشیند، تبدیل به سر و صدا و نمایش شود. اگر نوای شقِ گلِ بال و پر ندارد، پس من هم دنبالِ بالِ مصنوعی نمیگردم. اگر قافلهی حقیقت، با فریاد نمیآید، من هم با فریاد نمیسازم.من به شرمِ حضور تو عادت کردهام. شرمی که از جنسِ خجالتِ معمولی نیست؛ شرمی است که انسان را منظم میکند. وقتی جلوهی تو، ولو در حدِ یک اشاره، بر روح من میافتد، دیگر نمیتوانم مثل قبل به باغِ لاله و گلِ سرگرمیها سفر کنم. گل و لاله زیبا هستند، اما زیباییِ دور دل را میبرد؛ و من دیگر نمیخواهم دل را ببرند. من میخواهم حقیقت را لمس کنم. من نمیخواهم فقط “حال” داشته باشم؛ میخواهم به مقصد برسد، فهم من، سکوت من، و مسیر من.چنان به ذوقِ خموشی برآمدهام که از خویش بیرون آمدهام. یعنی من دیگر آن منِ پرحرفِ قدیمی نیستم؛ آن منِ دنبالِ اثبات، آن منِ گرفتارِ قضاوت دیگران، آن منی که میخواست با بیانِ بلند، وزنِ خود را سنگین کند. حالا سکوت برای من بیمعنا نیست؛ سکوت برای من یک مقام است. در مقامِ خموشی، به در نمیگنجم؛ یعنی دیگر درِ گفتن بهانه نمیتراشم، درِ بیانِ بیثمر نمیچینم، و درِ ادعا را باز نمیگذارم.من از حرفِ پوچ فرسودهام. مثل صدفی که اگر درست و صادقانه نجوشد، هیچ مرواریدی از دلِ رنجِ حقیقی بیرون نمیآید. من هم عرق کردهام؛ نه عرقِ ژست، عرقِ تلاشِ درونی، عرقِ شکستنِ مقاومتِ بیفایده. چشمم شاید گاهی تر شده باشد، اما من نمیخواهم اشکِ من فقط آبِ ظاهری باشد. اگر چشم من تر میشود، باید تبدیل به فهم شود؛ تبدیل به مسئولیت شود؛ تبدیل به انتخابِ درست شود.پس من در این مسیر، بیش از هر چیز “کاهش” را تمرین میکنم: کاهشِ غرور، کاهشِ شلوغی، کاهشِ حرفهای اضافی. من میخواهم کمتر بگویم و بیشتر باشم. کمتر وانمود کنم و بیشتر بسازم. کمتر سفر کنم و بیشتر سفر کنم—اما این سفر، سفرِ درون است، نه سفرِ سرگرمی.من حقیقت را با زبان نمیفهمم؛ با سکوت میفهمم، با شرمِ راستین نگه میدارم، و با عرقِ صادقانه میسازم. و تا وقتی دلِ من دنبالِ نشانه باشد، من از نشانهها عبور میکنم. من فقط به یک چیز برمیگردم: به همان کعبهی مقصود… که آن هم، به جای گردشهای بیثمر، با نیتِ درست و قدمِ واقعی پیدا میشود.«تا وقتی بیدارم»به گردِ مقصد، نه برای گردشِ چشم نه برای پر کردنِ وقتِ خالی به گردِ مقصد، برای کم کردنِ خودم میچرخم برای دور انداختنِ نقشها برای شستنِ خیالها من دیگر با حرف زندگی نمیکنم من با فریاد هم ثابت نمیشوم من وقتی میگویم “میخواهم” اول باید در دل خودم راه باز شود بعد در زبانم من شرم را دشمن نمیدانم من شرم را نگهبان میدانم شرمِ نزدیک شدن شرمِ فهمیدنِ دیرهنگام که میفهمم حقیقت به ارزانیِ ادعا نمیرسد من به باغِ لاله و گل برای عیشِ کوتاه سفر نمیکنم زیبایی اگر مقصد نباشد پرده است و پرده همهی حقیقت را نشان نمیدهد پس من به سکوت رسیدم سکوتی که فقط خاموشی نیست سکوتی که مثل آبِ آرام سنگِ سخت را میشکند نه با عجله با گذشتِ زمان من به مقامِ خموشی برگشتهام حالا واژهها را جز برای ضرورت به خدمت نمیگیرم حالا حرف پوچ را مثل گرد و غبار از دلم پاک میکنم من عرق کردهام مثل صدف که اگر نجوشد مرواریدش در نمیآید من هم اگر نروم زیرِ فشارِ معنا اگر نسوزم زیرِ چراغِ فهم گوهرِ من فقط یک آرزو میماند اگر چشم من تر میشود برای تماشای ساده نیست برای فرو رفتنِ فهم است برای اینکه بفهمم آبِ چشم وقتی ارزش دارد که آدم را به عمل برساند و من هنوز میروم نه با سرعتِ نمایشی با قدمِ واقعی نه با جار و جنجال با تحملِ راه تا وقتی دلِ من بیدار است تا وقتی سکوت هنوز معنای خود را دارد تا وقتی میدانم مقصود از جنسِ رسیدن است نه از جنسِ گفتن من دنبالِ “رسیدنِ واقعی” هستم،نه فقط راه رفتن وظاهرسازی.یعنی مثلِ کسی که دورِ یک مقصد میچرخه ولی به خودش نمیرسه نیستم.سؤال و حرفِ زیاد، همیشه کمک نمیکنه.گاهی سؤال میتونه پرده باشه؛ حرف هم ممکنه معنی رو خراب کنه یا پنهان کنه.من دنبالِ هیجان و چیزهای نمایشی نیستم.نه “بال و پر” برای نمایش، نه “گل و لاله” برای لذتِ الکی.شرم و سکوت برای من بیدلیل نیست؛ راهِ کنترل و فهمه میخوام نزدیکِ حقیقت بشم، ولی نزدیکِ درست و همراه با هزینه و آمادگی.حرفِ پوچ و گریهی نمایشی کافی نیست.مثل صدف که باید سختی بکشه تا گوهر بده؛ یعنی باید رنجِ واقعی باشد تا نتیجهی واقعی هم بیاید. و در پایان شعر زیر تقدیم به شما
به گرد کعبه مقصود نتوان گشت ومن هرگز
به گرد کعبه مقصود چون سایل نمی گنجم
نه از من روی میپیجد به حرف وصوت می گوید
چو در نوای شق گل بال و پر نمی گنجم
ز شرم عارض گلگون او چو نیلوفر
به باغ لاله و گل در سفر نمی گنجم
چنان به ذوق خموشی برآمدم از خویش
که در مقام خموشی به در نمی گنجم
ز حرف پوچ صدف را ز بس عرق کردم
ز چشم آبله در چشم تر نمی گنجم
چشم تر نمی گنجم