بعضیها فکر میکنن من ثبات ندارم.
حق هم دارن.
یه روز همون آدمیم که برای گنجشکهای روی جدول نون ریز میکنه.
یه روز همونیام که از کنار یه مغازهی گلفروشی رد میشه، ده دیقه وایمیسته به گلها نگاه میکنه، بعد بدون اینکه چیزی بخره، با حال بهتر راهشو ادامه میده.
بعد موقع رد شدن از کنار یه بچه، ناخودآگاه براش شکلک درمیاره.
اینجور وقتا حالم انقدر خوبه که مامان هنوز جملهشو تموم نکرده، میگم باشه خودم میرم نون میگیرم.
یه روز دیگه اما اگه بپرسی:
«شام چی بخوریم؟»
میگم:
«هرچی تو بگی.»
تو میگی:
«پیتزا؟»
«نه.»
«کباب؟»
«نه.»
«پاستا؟»
«نه.»
«پس خودت بگو.»
«نمیدونم.» 😐
سالها فکر میکردم مشکل از منه. قابل پیشبینی نیستم. زیادی تغییر میکنم. یه جای کارم میلنگه.
تا حالا پیش نیومده بود که از خودم بپرسم، شاید فقط دفترچه راهنمای من، هیچوقت چاپ نشده.

امروز شیفت منه.
من همونیم که ساعت ده شب تصمیم میگیرم: «از فردا زندگی جدیدمو شروع میکنم.» ساعت یازده برنامهشو مینویسم. ساعت دوازده برای برنامهی جدید، هایلایتر پاستلی و پاککن میوهای سفارش میدم.
ساعت یک هم دارم دربارهی «چطور توی شیش ماه پیانیست حرفهای شویم» سرچ میکنم. بعد یادم میاد امروز هم میتونه از فردا باشه.
منطق؟
فعلاً مرخصیه.
از اون روزاست که واسه پیک غذا آرزو میکنم زودتر برسه خونه و شامش سرد نشه.
حتی برا راننده اسنپی که از صبح با دنیا قهره، آخرای مسیرمون، آرزو میکنم امروز یه عالمه مسافر خوب نصیبش بشه.
به گیاههای روی تراس نگاه میکنم و با خودم میگم: «همیشه اینقدر خوشگل بودن؟»
بعد تصمیم میگیره دستی به سر اتاقم بکشم. پنج دقیقه بعد، لابهلای کتابها یه رمان از ویرجینیا وولف پیدا میکنم. دو ساعت بعد، روی زمین نشستم و هنوز دارم میخونم.
اتاق؟ هنوز شبیه منطقهی جنگیه. ولی خب...
نیت مهمه.

خب… امروز من اومدم.
اونی که وقتی حالش خوبه، فکر میکنه میتونه توی سه روز زبان اسپانیایی یاد بگیره، دو کیلو وزن اضافه کنه، یه استارتاپ فک و صورت بزنه، به پیامهای عقبافتادهی یه هفته پیش جواب بدم و بالاخره اون گلدون خشکشدهی کنار پنجره رو هم نجات بده.
سه روز بعد…
دربارهی گلدون هنوز امیدواریم.
این نسخه، اعتمادبهنفسش از شارژر گوشی بیشتر دووم میاره. یه جاهایی شبیه همون نسخه قبلیه است که نصفهشبا تصمیم میگرفت زندگیشو تغییر بده. از فردا بکوب ورزش. افزایش وزن. مطالعه. خواب منظم. مدیتیشن. تبدیل وجه به تتر.
ایشون ساعت دوونیم نصفهشب میگه حالا که قراره آدم موفقی بشم، یه ویدیوی هم «از رازهای افراد موفق» قبل خواب ببینم.
ساعت ۴ صبح در حالی که موفق نشدم بخوابم.
عوضش اطلاعات جامعی دربارهی عادتهای افراد موفق دارم.
ولی میدونی؟ همین نسخه است که آدمها عاشقش میشن. کامل. نیست. ولی اشتیاق، از جیباش بیرون میریزه.

فقط یه خواهش دارم؛
امروز مغزم ۴۷ تا تب باز داره، لطفاً یکییکی وارد بشین. در کنارش احتمالاً یه ویدئو دربارهی یاد گرفتن AI-based OMFS بازه، یه تب دربارهی دووییدن، یه تب هم دربارهی کاشت ریحون توو بالکن.
ببینیم میپرسی:
«چته؟»
«هیچی.»
«مطمئنی؟»
«آره.»
«ناراحتی؟»
«نه بابا.»
«پس چرا ساکتی؟»
«چون الان مغزم ۴۷ تا تب باز داره. لطفاً یکی دیگه باز نکن.»
«باشه.»
این یکی یه «باشه»ی ساده رو میتونه سه ساعت آنالیز کنه.
باشه یعنی باشه؟
یا باشه یعنی از اون باشههایی که آخرش آدم باید بره معذرتخواهی کنه؟
باشه یعنی الان چیزی نمیگه ولی شب قراره دربارهاش حرف بزنه؟
یا اصلاً تایپ کرده «باشه» که دعوا نشه؟
خلاصه اگر پیام کوتاه برام فرستادی، بدون تا فردا حداقل سه تا سناریو ازش ساختم.
یه موقعهایی اگه جواب پیاممو هفت ساعت بعد بدی، تا قبل از اینکه آنلاین بشی، سه بار رابطهمون تموم شده، دوبار ازدواج کردی، یه بار مهاجرت کردی و احتمالاً یه گلدفیش هم خریدی.
بعد آنلاین میشی و میگی:
«ببخشید خواب بودم.»
واقعاً؟ فقط خواب بودی؟ پس اون مهاجرتی که توی ذهن من کردی چی؟ اون ازدواج دومت؟ اون گلدفیشی که وسط این مدت خریدی؟
بیچاره گلدفیش. بدون اینکه خودش خبر داشته باشه، توی ذهن من دو بار صاحاب عوض کرده.
این نسخه، زیادی فکر نمیکنه. فقط برنامهنویسش اضافهکاری دوست داره.

نترس، اوضاع تحت کنترله. دنیا به آخر نرسیده. آدمها لزوماً بدجنس نیستن. حتی اینکه گفتی «هر طور راحتی»، مسئله اون نیست.
فقط امروز بدنم ظرفیت نگه داشتن چیزای کوچیک رو نداره. امروز نور اتاق یه کم زیادی چشمو میزنه. صدای یخچال یه کم زیادی بلنده. یه جملهی معمولی، سنگین ترجمه میشه.
اگه دیدی رفتم توو خودم، فکر نکن دارم از تو دور میشم. فقط چند ساعتی به شارژ احتیاج دارم.

ای یار شیرین، فقط چند دقیقه کنارم بشین. تا لیلا فروهر صداشو گرم میکنه، اجازه بدین خودمو معرفی کنم؛ من با دنیا هیچ دشمنییی ندارم. فقط امروز اگه یکی بگه «بیا یه دور بریم بیرون حالت عوض شه»، احتمال داره با پتو قهر کنم.
این جور موقعها دلم محکمتر بغل میخواد. نه چون گرگ توو جامعه زیاده. نه چون آدمها بدن. فقط امروز باید چند دقیقه از شلوغی دنیا فاصله بگیرم تا دوباره خودمو پیدا کنم.
امروز یه بغل، از ده تا راهحل بیشتر به دردم میخوره.

این یکی کمتر حرف میزنه. کمتر جواب میده .کمتر به آدما توضیح میده. ولی بیشتر میفهمه.
جالبه...
سالها این ورژنم رو «تعویق لذت» صدا زدم. بعد فهمیدم فقط داشت انرژیشو برای چیزهای مهمتر نگه میداشت.
داره حسابوکتاب دلشو میکنه. داره آدمهای امن رو از آدمهای پرسروصدا جدا میکنه.
داره تصمیم میگیره چی رو با خودش به ماه بعد ببره و چی رو همونجا زمین بذاره.
***
خلاصه، یه مدت همینجوری با نسخههام کنار اومدم... تا یه روز فضولیم گل کرد و رفتم سراغ سوراخ کردن گوگل اسکولار. نمیخوام دایو بزنم تووی تاریخ و استدلال بیارم که حق با منه. فقط میخواستم بدونم این همه نسخه، فقط مال منه؟

دیدم نه.
زنهای زیادی نوشته بودن که هر چند روز، انگار یکی پیچ تنظیمات کارخانه شون رو یه ذره میچرخونه. همون آدمی، همون خیابونا، همون زندگی... ولی انگار یکی دیگه میاد پشت فرمونِ مغزشون.
خوشبختانه پژوهشهایی به جریان افتادن که نشون میدن بدن زن، هارمونی خودش رو داره؛ ریتمی که سالها یا کمتر دیده شده یا با معیارهایی سنجیده شدن که هیچوقت از فیزیولوژی زنانه شروع نشدن.
قرار نیست تمام روزای یک زن شبیه به هم باشن. تغییرات، بخشی از طراحی بدن ماست.
اگر بدن ما، طبق کدنویسیهای ژنتیکیش، هر چند روز یک بار بخواد جور دیگهای دنیا رو تجربه کنه، پس چرا سالها فکر کردیم فقط یک نسخه از ما، «نسخهی طبیعیه»؟
حالا دیگه وقتی یکی از این نسخهها از راه میرسه، بهش حق میدم که امروز، خودش باشه.
یکی میاد تا منو هل بده سمت زندگی.
یکی میاد تا بهم یادآوری کنه با پای برهنه روی چمنها راه برم.
یکی یادم میده از ته دل بخندم.
یکی یادم میده قاطعانه مرز بذارم.
یکی فقط میخواد چند ساعت زیر پتو گوله بشه.
و حقیقت اینه که… هیچکدوم جای اون یکی رو نمیگیرن.
همهشون منن.
بزرگترین سوءتفاهم این بود که جهان، سالها فقط یکی از نسخههای ما رو دوست داشت.
همونی که همیشه باتریش صددرصد بود. همیشه آمادهی کنار اومدن بود. همیشه نسخهای بود که کسی ازش نمیخواست توضیح بده چرا امروز مثل دیروز نیست.
من فقط یک فصل نیستم. قرار نیست همیشه یک نفر باشم.
من زنیام که بالاخره یاد گرفته بابت عوض شدن آبوهوا، از خودش عذرخواهی نکنه.
