ویرگول
ورودثبت نام
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheriامن و ملایم و بغل کردنی اندرون، شوخ و شر و شیطون از بیرون، این خونواده منه.
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheri
خواندن ۸ دقیقه·۲ روز پیش

می‌دانستم تویی.

اگر چیزی را با دقت گره بزنی...
اگر چیزی را با دقت گره بزنی...

کلاه هنوز همان‌جا بود.

چند روزی می‌شد که روی زمین افتاده بود.

هر بار که در باز می‌شد، منتظر بودم دستی خم شود، آن را بردارد و بعد مرا هم با خودش ببرد.

اما در باز می‌شد و دوباره بسته می‌شد.

انگار هر بار کسی فقط آمده بود چیزی را بردارد و برود.


کلاه هنوز همان‌جا بود.

چند روزی می‌شد که روی زمین افتاده بود.

هر بار که وارد اتاق می‌شدم، آن را می‌دیدم و با خودم می‌گفتم بعداً برش می‌دارم.

یک‌بار وقتی برای پیدا کردن دفتر مشقم عجله داشتم.

یک‌بار وقتی دوستم پشت در منتظرم بود.

یک‌بار وقتی باید به اردو می‌رفتم.

یک‌بار هم وقتی فکر می‌کردم برای همیشه گمش کرده‌ام.

آن سه روز را بیشتر از خودش گریه کردم.

عجیب بود.

آن زمان فکر می‌کردم سه روز طولانی‌ترین جدایی ممکن است.


اولش نگران نشدم.

آدم‌ها مشغول می‌شوند.

بیرون می‌روند.

برمی‌گردند.

همیشه برمی‌گردند.

من این را از روی داستان‌ها یاد گرفته بودم.

از روی همه‌ی بازی‌هایی که نیمه‌کاره مانده بودند و فردا ادامه پیدا کرده بودند.


اولش متوجه نشدم.

فکر می‌کردم هنوز همان‌جاست.

همان‌طور که تخت همان‌جا بود.

قفسه همان‌جا بود.

پنجره همان‌جا بود.

فقط یادم هست که اتاقم آرام‌آرام کوچک‌تر می‌شد.

یا شاید من بزرگ‌تر می‌شدم.


نور عصر از پنجره روی فرش افتاده بود.

همان نور همیشگی.

همان تخت.

همان قفسه.

همان اتاق.

فقط یک چیز فرق کرده بود.

مدت زیادی بود که صدای خنده‌ای نشنیده بودم.


هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود.

هیچ دعوایی.

هیچ خداحافظی‌ای.

فقط یک روز دیگر مثل قبل سراغش نرفتم.


اول فکر کردم مریض شده.

بعد فکر کردم سفر رفته.

بعد فکر کردم شاید ناراحت است.

بعد دیگر چیزی فکر نکردم.

فقط منتظر ماندم.

گرد و غبار آرام‌آرام روی لبه‌ی کلاه نشست.

بعد روی شانه‌هایم.

بعد روی چکمه‌هایم.


اول فکر کردم موقتی است.

فقط چند هفته.

فقط یک دوره.

فقط یک سن.

اما بعضی فاصله‌ها بی‌صدا اتفاق می‌افتند.

آن‌قدر بی‌صدا که وقتی متوجهشان می‌شوی، دیگر نمی‌توانی بگویی دقیقاً از کجا شروع شدند.


یک روز جعبه‌‌ای را باز کردم.

برای پیدا کردن چیز دیگری.

شاید یک دفتر قدیمی.

شاید یک عکس.

شاید هیچ چیز مهمی.

یادم نیست.

اما او آنجا بود.

میان چیزهایی که سال‌ها لمس نشده بودند.

کنار او یک مداد کوتاه هم بود.

همان مدادی که با آن روی دیوار اتاقم خورشید کشیدم و بابتش تنبیه شدم.

تعجب کردم که هنوز آن را نگه داشته‌ام.

انگار تمام این مدت منتظر مانده بود.

دستم را دراز کردم.

و ناگهان چیزی درونم شکست.

غم نبود.

چطور ممکن بود زمانی تمام دنیایت چیزی باشد و بعد سال‌ها حتی به آن فکر نکنی.

برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.

به کلاهش.

 به روبان آبی که هنوز دور لبه‌‌اش بود.

سال‌ها پیش خودم بسته بودمش.

فکر می‌کردم همه‌ی گاوچران‌ها به روبان احتیاج دارند.

به لبخندش.

به خاطراتی که ناگهان از گوشه‌های فراموش‌شده‌ی ذهنم بیرون آمدند.

آن لحظه به یاد آوردم.

بعضی چیزها گم نمی‌شوند.

فقط ساکت می‌مانند.


یک روز دستش دور کمرم حلقه شد.

همان دست‌ها.

همان لمس آشنا.

همان گرمایی که فکر می‌کردم فراموشش کرده‌ام.

انگشتش روی دکمه‌ی کتم مکث کرد.

همان دکمه‌ای که خودش کنده بود و بعد دوباره دوخته بود.

آن روز، سوزن از انگشتش رد شده بود.

انگار همه‌ی سال‌هایی که گذشتند فقط یک لحظه طول کشیده‌.

ذوق خیره‌اش به روبان آبی برگشته بود.

فهمیدم برای او دنیا هنوز می‌تواند

با یک گره دوباره سر جایش برگردد.

حس کردم همان دختر کوچک است که دنبال من می‌دوید و می‌خندید.

و من هنوز همان کسی هستم که او را هیچ‌وقت تنها نمی‌گذاشت.

درست همان لحظه دیگر شکی نداشتم.

آمده بود دنبالم.


او را از قفسه برداشتم.

گرد و غبار روی کلاهش نشسته بود.

با همان لبخند.

برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.

بعد چشم‌هایم را از او دزدیدم.

اگر زیاد نگاه می‌کردم، نمی‌توانستم ادامه بدهم.


وزنم فرق نکرده بود اما دست‌هایش فرق کرده بودند.

بزرگ‌تر شده بودند.

برای لحظه‌ای دلم خواست بخندم.

اگر دست‌هایش بزرگ‌تر شده بودند، یعنی خودش هم بزرگ‌تر شده بود.

و اگر بزرگ‌تر شده بود، یعنی قرار بود ماجراجویی‌های بزرگ‌تری داشته باشیم.


سبک‌تر از چیزی بود که به یاد داشتم.

یا شاید این من بودم که سنگین‌تر شده بودم.

برای چند ثانیه به لبخند دوخته‌شده روی صورتش نگاه کردم.

درست بود… و نبود.

بعضی چیزها در تمام این سال‌ها هیچ تغییری نمی‌کنند.

و بعضی چیزها آن‌قدر تغییر می‌کنند که دیگر نمی‌توانی به عقب برگردی.


صندلی عقب را خوب می‌شناختم.

قبلاً هم آنجا نشسته بودم.

روزهای آفتابی.

سفرهای کوتاه.

پارک.

فروشگاه.

خانه‌ی مادربزرگ.

همه‌ی بهترین روزها از صندلی عقب شروع شده بودند.

برای همین نگران نبودم.

دلیلی نداشت نگران باشم.


فرمان را محکم‌تر گرفتم.

رادیو روشن بود اما چیزی از آهنگ‌ها نمی‌شنیدم.

چشم‌هایم روی جاده بود.

فقط روی جاده.

اگر به صندلی عقب نگاه می‌کردم، ممکن بود نظرم عوض شود.


خانه‌ها از پشت شیشه رد می‌شدند.

درخت‌ها.

تابلوها.

چهارراه‌ها.

همه چیز آشنا بود.

مدت‌ها بود بیرون را ندیده بودم.

دلم می‌خواست همه چیز را به او نشان بدهم.

می‌خواستم برایش تعریف کنم این مدت کجا بوده‌ام.

چقدر منتظرش مانده بودم.

چقدر دلم برایش تنگ شده بود.


مسیر را حفظ بودم.

همین بدترش می‌کرد.

هر پیچ جاده را می‌شناختم.

هر چراغ قرمز را.

هر فروشگاهی را.

انگار جاده هم می‌دانست قرار است چه اتفاقی بیفتد.


بعضی آدم‌ها حتی وقتی دیر می‌کنند، بالاخره برمی‌گردند.

برای همین آرام بودم.

برای همین لبخند می‌زدم.

برای همین وقتی ماشین ایستاد، فکر کردم بهترین بخش روز تازه شروع شده است.


بعضی خداحافظی‌ها خیلی قبل‌تر از لحظه‌ی خداحافظی آغاز می‌شوند.

شاید از روزی که دیگر با او بازی نکردم.

شاید از روزی که اتاقم را پشت سرم جا گذاشتم.

شاید از روزی که بدون اینکه بفهمم، شروع به بزرگ شدن کردم.

وقتی ماشین را پارک کردم، فقط امیدوار بودم بتوانم تا آخرین لحظه به عقب نگاه نکنم.


رسیدیم.

همان‌قدر ساده.

ماشین آرام شد و بعد ایستاد.

برای چند ثانیه فقط نشستم و منتظر ماندم.

احتمالاً می‌خواست اول در را باز کند.

همیشه همین کار را می‌کرد.


رسیدیم.

همان‌قدر ساده.

ماشین ایستاد.

برای چند ثانیه دست‌هایم را روی فرمان نگه داشتم.

انگار اگر تکان نمی‌خوردم، زمان هم تکان نمی‌خورد.


از شیشه بیرون را نگاه کردم.

خانه نبود.

پارک هم نبود.

اما اشکالی نداشت.

همه جا را که نمی‌شناختم.

مهم این بود که دوباره با هم بودیم.


از شیشه بیرون را نگاه کردم.

تابلو را می‌شناختم.

ساختمان را می‌شناختم.

حتی آن نیمکت کنار در ورودی را هم می‌شناختم.

برای همین چشم‌هایم را از آن‌ها دزدیدم.


بعد دستش دورم حلقه شد.

محکم‌تر از دفعه‌ی قبل.

طوری که انگار نمی‌خواست دوباره گمم کند.

دلم گرم شد.

فکر کردم بعضی انتظارها ارزشش را دارند.


بعد او را در آغوش گرفتم.

محکم‌تر از چیزی که لازم بود.

طوری که انگار اگر رهایش نمی‌کردم، مجبور نمی‌شدم ادامه بدهم.


در ورودی باز شد.

صدای بچه‌ها می‌آمد.

خوشحالی.

دویدن.

هیاهو.

ناگهان همه چیز روشن شد.

می‌خواستم بخندم.

می‌خواستم برایش بگویم:

دیدی؟

گفتم برمی‌گردی.

گفتم همه چیز درست می‌شود.


در ورودی باز شد.

صدای بچه‌ها می‌آمد.

خوشحالی.

دویدن.

هیاهو.

و برای اولین بار در تمام مسیر، نزدیک بود گریه کنم.

چون فهمیدم دقیقاً به همین خاطر اینجا را انتخاب کرده بودم.


آنجا بود که چیزی درونم لرزید.

نه از ترس.

از گیجی.

چون ناگهان متوجه شدم هیچ‌کدام از آن خنده‌ها را نمی‌شناسم.

هیچ‌کدام از آن قدم‌ها را.

هیچ‌کدام از آن صداها را.


آنجا بود که برای اولین بار به صورتش نگاه نکردم.

اگر نگاه می‌کردم، شاید تصمیمم عوض می‌شد.

شاید او را دوباره به خانه می‌بردم.

شاید چند ماه دیگر صبر می‌کردم.

شاید یک سال.

شاید همیشه.


بعد همه چیز شروع کرد به اتفاق افتادن.

آن‌قدر سریع که نتوانستم نگهش دارم.

و آن‌قدر آهسته که هنوز هم تمام نشده است.


یک دختر به سمت ما دوید.

صدای خنده‌اش زودتر از خودش رسید.

بعد صدای کفش‌هایش.

بعد دست‌های کوچکش.

همان‌قدر پر از زندگی که روزی دست‌های او بودند.

برای اولین بار از وقتی رسیده بودیم، دوباره هیجان‌زده شدم.


دخترک چیزی می‌گفت.

من نمی‌شنیدم.

فقط نگاهش می‌کردم.

به چشم‌هایش.

به لبخندش.

به آن برق آشنایی که سال‌ها پیش دیده بودم.

ناگهان دنیا دوباره شبیه قبل شد.


دخترک چیزی می‌گفت.

من هم چیزی جواب می‌دادم.

اما هیچ‌کدام از کلمات مهم نبودند.

تمام حواسم به دستانم بود.

به اینکه هنوز او را نگه داشته بودند.

به اینکه تا چند ثانیه‌ی دیگر، دیگر نگهش نخواهند داشت.


یک آن دستش محکم‌تر شد.

دلم گرم شد.

فکر کردم او هم خوشحال است.

فکر کردم او هم فهمیده قرار است دوباره مثل قبل شویم.

فکر کردم تمام آن روزهای انتظار بالاخره تمام شده‌اند.


یک آن او را محکم‌تر گرفتم.

نه برای اینکه نمی‌خواستم رهایش کنم.

برای اینکه می‌خواستم آخرین بار وزنش را به خاطر بسپارم.

بعضی چیزها را نمی‌توانی با چشم‌هایت ثبت کنی.

باید در دست‌هایت نگهشان داری.


بعد اتفاق افتاد.

اتفاقی که آن زمان معنایش را نفهمیدم.

فقط چند سانتی‌متر بود.

فقط فاصله‌ی میان دو دست.

اما بعدها فهمیدم بعضی فاصله‌ها را با هیچ نقشه‌ای نمی‌شود اندازه گرفت.


انگشتانش آرام باز شدند.

و انگشتان دیگری بسته شدند.

همین.

به همین سادگی.

نه آسمان تیره شد.

نه زمین لرزید.

نه کسی گریه کرد.

فقط از یک دست به دست دیگر رفتم.


انگشتانم آرام باز شدند.

و انگشتان دیگری بسته شدند.

همین.

به همین سادگی.

همه چیز تمام شد.

یا شاید همه چیز ادامه پیدا کرد.

هنوز مطمئن نیستم.


می‌خواستم به او نگاه کنم.

به او بگویم نگران نباشد.

بگویم برگشته‌ام.

بگویم دیگر لازم نیست دنبالم بگردد.

اما او به من نگاه نمی‌کرد.


می‌خواستم به او نگاه کنم.

فقط یک بار دیگر.

اما می‌ترسیدم.

می‌ترسیدم اگر نگاهش کنم، دوباره آن دختر هشت‌ساله شوم.

و آن وقت دیگر نتوانم بروم.


برای اولین بار ترسیدم.

نه از دخترک.

نه از جای جدید.

از این فکر که شاید...

شاید او با من نیاید.


برای اولین بار لبخند زدم.

نه چون خوشحال بودم.

چون فهمیدم او تنها نخواهد ماند.

و این همان چیزی بود که تمام مسیر به خودم قول دادم.


او یک قدم عقب رفت.

بعد یک قدم دیگر.

بعد یک قدم دیگر.

و هر قدم چیزی را از من دورتر می‌کرد که هنوز اسمش را نمی‌دانستم.


من یک قدم عقب رفتم.

بعد یک قدم دیگر.

بعد یک قدم دیگر.

و هر قدم مرا از چیزی دور می‌کرد که تمام کودکی‌ام را با آن زندگی کرده بودم.


آن روز هیچ‌کدام اشتباه نمی‌کردیم.

او با دست‌های خالی برگشت.

و من با قلبی که چیزی از آن کم بود.

بعضی خداحافظی‌ها باید همین‌طور باشند.

دو نفر که هر دو چیزی را با خود می‌برند.

و هر دو چیزی را همان‌جا جا می‌گذارند.

و عشق، برای چند ثانیه‌ی کوتاه، میان دو جفت دست ایستاده بود و نمی‌دانست به کدام طرف تعلق دارد.


اسم‌ها هنوز جایی میان سکوت مانده بودند.

اما حالا می‌توانم بگویم.

من جسی بودم.

دختری که فکر می‌کرد اگر دوستش داشته باشند، ترکش نمی‌کنند.

و او امیلی بود.

دختری که فکر می‌کرد اگر فراموشم نکند، آسیبی به من نزده است.


و هیچ‌کدام هم درست نمی‌گفتیم.

دوست داشتن نه نگه داشتن است و نه رها کردن.

دوست داشتن یعنی بخشی از قلبت را در چیزی جا بگذاری و بعد تمام عمر با همان جای خالی زندگی کنی.


سال‌ها بعد، وقتی نام مرا دوباره به زبان آورد، دیگر آن دختر هشت‌ساله نبود.

و من دیگر آن اسباب‌بازی نو نبودم.

اما برای چند ثانیه‌ی کوتاه، در جایی میان خاطره و زمان، انگار هیچ‌وقت گم نشده بودیم.


و انگار چیزی در جهان دوباره گره خورد.

از اول می‌دانستم.

از اول می‌دانستم تویی.

چالش نویسندگیداستان کوتاهروایت داستانیجهان‌های موازیگیمیفیکیشن
۱
۰
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheri
امن و ملایم و بغل کردنی اندرون، شوخ و شر و شیطون از بیرون، این خونواده منه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید