ویرگول
ورودثبت نام
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheriامن و ملایم و بغل کردنی اندرون، شوخ و شر و شیطون از بیرون، این خونواده منه.
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheri
خواندن ۲ دقیقه·۱۵ روز پیش

چیزهایی که کسی برایشان استوری نمی‌گذارد.

یه چیز عجیبی هست که هیچ‌کس موقع خریدنش ذوق‌زده نمی‌شه.

یعنی هیچ‌کس براش استوری نمی‌ذاره. هیچ‌کس ساعت سه صبح به دوستش زنگ نمی‌زنه بگه: «فکر کنم پیداش کردم!»

حتی وقتی وارد زندگیت می‌شه هم معمولاً سروصدایی نداره.

بیشتر شبیه اون لیوان قدیمیه که سال‌هاست روی میزته و هر بار مهمون میاد لیوان‌های قشنگ‌تر رو بیرون میاری، اما آخر شب خودت باز از همون استفاده می‌کنی.

شبیه کسیه که وقتی اینترنتت قطع می‌شه یادت میاد شماره‌اش رو از حفظی. شبیه کسیه که کنارش لازم نیست جمله‌هات رو قبل از گفتن ویرایش کنی.

لازم نیست همیشه جذاب باشی. لازم نیست همیشه حالِ خوب داشته باشی. حتی بعضی روزها لازم نیست نسخه‌ی دوست‌داشتنیِ خودت باشی.

خنده‌داره، نه؟

ما نصف عمرمون دنبال چیزایی می‌دوییم که ضربان قلب رو بالا ببرن، بعد آخرش دلت اونجایی گیر می‌کنه که آرومش می‌کنه.

شاید برای همین خیلی‌ها اشتباه می‌کنن.

فکر می‌کنن اون حسِ سقوط کردن از ارتفاع، همونه. هیجان رو با ماندگاری اشتباه می‌گیرن.

فکر می‌کنن اون بی‌خوابی‌ها، اون چک کردن‌های هر ده دقیقه، اون ترسِ از دست دادن، همونه؛ بی‌خوابی رو با عشق، دلشوره رو با دلبستگی و ترسِ از دست دادن رو با ارزشمند بودنش اشتباه می‌گیرن.

درحالی‌که اون بیشتر شبیه تب کردنه.

منظورم این نیست که بد باشه. فقط وقتی تب داری، همه‌چیز شدیدتر به نظر می‌رسه. رنگ‌ها پررنگ‌ترن. فکرها واقعی‌ترن. و آدم مطمئنه چیز خارق‌العاده‌ای در حال رخ دادنه.

بعد یه روز می‌گذره.

بعد یه سال.

بعد چند سال.

بعد زندگی از راه می‌رسه؛ با تمام بی‌رحمی‌های معمولش.

یه اتفاق مزخرف. یه مریضی. یه ورشکستگی. یه مهاجرت. یه جنگ.

یه روزی که قیافه‌ات تو آینه شبیه آدمای فیلم‌های آخرالزمانیه. یه وقتی که حتی خودت هم حوصله‌ی خودت رو نداری. و اونجاست که معلوم می‌شه چی مونده.

من سال‌ها فکر می‌کردم عشق واقعی یعنی کسی که حاضر باشه باهات تا آخر دنیا بدوه.

بعد فهمیدم نه.

عشق واقعی کسیه که وقتی دیگه نمی‌تونی بدوی، سرعتش رو کم می‌کنه. وقتی دیگه نمی‌تونی راه بری، کنارت می‌شینه.

و جالب‌ترین قسمتش اینه که معمولاً آدم، عاشقِ بهترین نسخه‌ی آدم‌ها نمی‌شه. عاشقِ نسخه‌ای می‌شه که پشت درهای بسته زندگی می‌کنه.

آدم عاشق اون لحظه‌ای می‌شه که می‌فهمه می‌تونه زشت‌ترین، خسته‌ترین، ترسیده‌ترین نسخه‌ی خودش باشه...

و طرف مقابل هنوز تصمیم می‌گیره بمونه.

برای همین عشق واقعی اصلاً شبیه آتیش‌بازی نیست. بیشتر شبیه چراغ کوچیکه‌ی توو آشپزخونه‌ است. همونی که ساعت چهار صبح روشنه.

وقتی از کابوس بالا می‌پری.

وقتی دنیا به هم ریخته.

وقتی هیچ‌چیز سر جاش نیست.

و یکی هنوز برات آب میاره.

هنوز می‌پرسه: «خوبی؟»

هنوز جایی برای تو کنار خودش نگه داشته.

اگه یه روز دیدی کسی پیدا شده که هم خنده‌های خوبت رو دیده، هم فروپاشی‌هات رو؛

هم روزهای قشنگت رو، هم روزهایی که حتی خودت طاقت خودت رو نداری...

و با این حال هنوز هر شب دلش می‌خواد کنار تو بخوابه...

تبریک می‌گم!

احتمالاً تازه فهمیدی این متن از همون خط اول درباره‌ی چه چیزی بود.

پی‌نوشت:

خلاصه اگه از خودتون پرسیدین چرا توی عکس‌های این نوشته هیچ آدمی نیست؟

شاید چون بعضی آدما وقتی واقعاً وارد زندگی‌ت شدن، دیگه لازم نیست توی کادر باشن.

از روی مسواک‌ها، کفش‌ها، لیوان چایی و چراغی که خاموش نشده هم می‌شه فهمید.

زندگییادداشت شخصیروابط انسانیعشقدلنوشته
۱
۰
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheri
امن و ملایم و بغل کردنی اندرون، شوخ و شر و شیطون از بیرون، این خونواده منه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید