یه سنّی میرسه که دلخوشیت از جنس اتفاقای عجیب¹ نیست. از جنس آدمهاییه که با دیدنشون، بیاختیار گوشهی لبت بالا میره.
اونوقت میفهمی زندگی، همون چیزیه که بین دوتا اتفاق بزرگ، آروم داره میگذره. همون ذوق کردنه واسه چیزای کوچیک. هرچند... گاهی وقتام خودش دلش میخواد آتیشبازیای بزرگ راه بندازه 🌞

پ.ن:
داشتم میرفتم کلینیک.
توو مترو دیدمش.
غرقِ خودش بود.
دیدم لگو–فیگور گروگوشو از اوزون خریده.
یاد حرفش میوفتم.
«کلکسیونم فقط واسه تولههامونه».
آره جونِ خودت!
موزیک گوش میده تا اکانت توییچاش برگرده.
مزاحمش نشدم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جنوب آسیا