🖋️ یه پیشنوشت: ذوق زیادی برای این داستان بلندم داشته و دارم. مهم نیست این نسخهی صفر-کیلومتر-کارکرد یا همون اولیه رو چه وقتی میخونین، بعدش برام بنویسین به نظرتون چطوریاست، میشه؟ 🥺🍓
A story that tastes like summer raspberry love.

مهِ صبحگاهی همچون پردهای نرم، روی سنگفرشهای خیس شهر نشسته بود. بوی نان تازه از کوچهپسکوچهها بالا میآمد و با بوی نمناک خاک، پس از باران دیشب قاطی میشد. صدای کفشها روی سنگهای گرد و لغزنده، ریتمی آرام و پیوسته میساخت. انگار خود شهر نفس میکشید.
آریانا کیسهی چرمیاش را محکم روی شانه کشید و ایستاد. شال نازک آبیاش در باد صبحگاهی شناور بود. چشمانش را تنگ کرد تا بتواند ورودی شهر را بهتر ببیند؛ دو برج سنگی که فرسودگی قرنها را بر چهره داشتند و در میانشان دری چوبی که نیمی از آن را پیچکهای سبز پوشانده بودند.
«کِلدون...» اسم شهر را زیر لب زمزمه کرد. نامی که روی نقشهی پیرِ جادوگرِ کوهستان نوشته شده. همان جایی که گفته میشود پاسخ سؤالهایش را پیدا خواهد کرد.
از دروازه گذشت.
و اولین چیزی که دید، چوپانی بود که کنار چشمه نشسته و نان میخورد.
چهرهای معمولی داشت. بینیای نه چندان بزرگ، موهایی عسلی که زیر کلاه پارچهای پنهان شده بود، و ریشی کوتاه که چند روز از اصلاحش میگذشت.
آریانا لبخند زد و به راهش ادامه داد.
قدم بعدی، مردی را دید که با تختهای چوبی در دست، پشت ویترین یک مغازه مشغول تعمیر پنجره بود. موهای عسلی. ریش کوتاه. همان بینی. آریانا مکث کرد. شاید برادرند.
از کوچه پیچید. سه مرد پشت میزی در قهوهخانه نشسته بودند و ورق میزدند. یکی از آنها سرش را بلند کرد و به آریانا خیره شد. موهای عسلی. چشمانی به رنگ آسمان. با همان لبخند معمولی.
تکهی نانی که در دست داشت، نصفه روی زمین افتاد.
آریانا نفساش را حبس کرد. ایستاد. چرخید.
چهار مرد دیگر در خیابان بودند. یکی داشت میوه میفروخت. یکی جارو میزد. یکی تکیه داده بود به دیوار و سیگار میکشید.
همهشان یک چهره داشتند.
همهشان!
دستهای آریانا شروع به لرزیدن کرد. کیسه را رها کرد تا روی زمین بیفتد. صدای برخورد چرم با سنگ، در سکوتِ ناگهانی خیابان پیچید.
مردِ میوهفروش به سمتش آمد. چهرهاش خونسرد بود. صمیمی.
«تازهواردی؟»
صدایش گرم بود، مثل پدری که سالهاست منتظر بازگشت دخترش بوده.
آریانا یک قدم عقب رفت.
«شما... شما همه...»
مرد لبخند زد. «آره. میدونم. عجیب به نظر میاد.»
«چرا؟»
«چون اینجا شهرِ کپیهاست.» مرد سبد میوهاش را زمین گذاشت. «ما همه یک نفریم. فقط مشغول به کارهای مختلفیم.»
آریانا گیج نگاهش کرد. «منظورت چیه؟ یه نفر؟»
مرد نفس عمیقی کشید. انگار هزار بار این سؤال را شنیده بود.
«یک جادوگر قدیمی اینجا زندگی میکرد. سالها پیش. میگن عاشق دختری شد که نمیتونست انتخاب کنه. مردهای زیادی دورش بودن. جادوگر برای اینکه کار رو براش راحت کنه، تصمیم گرفت خودش رو در پنج نسخه کپی کنه؛ هر نسخه با یک ویژگی متفاوت. دختر یکی رو انتخاب کرد.»
مرد مکث کرد و به آریانا خیره شد.
«اما بعدش جادو از کنترل خارج شد. کپیها شروع به تکثیر خودشون کردن. تا امروز که کل شهر پر شده از ما.»
آریانا به چهرههای تکراری اطراف نگاه کرد. یکی داشت نان میفروخت. یکی داشت به کودکی شیر میداد. یکی داشت نامهای آن روزش را باز میکرد تا بخواند. همه یکسان. همه با همان چهره.
«و تو...» صدایش میلرزید. «کدومش تویی؟ اصلی کدومه؟»
مرد خندید. صدای خندهاش در خیابان پیچید و چندتا از نسخههای دیگر هم با او خندیدند. صداها با هم قاطی شد و طنینی چندلایه ساخت.
«اصلییی وجود نداره، دختر. ما همه کپیایم. همیشه کپی بودیم.»
آریانا به کیسهاش نگاه کرد. توی کیسه، دفترچهی جادوگرِ کوهستان بود. صفحهی اولش را که باز کرد، یک جمله نوشته شده بود با خطی کج و ناخوانا:
«پاسخ در شهری است که همه چهرهها یکیست.»
دستش را به دفترچه فشار داد.
اینجا بود.
شهرِ هزار چهره.
و جادوگر پیر همهی حقیقت را نگفته بود.
او گفته بود پاسخ را پیدا میکند، اما نگفته بود که برای یافتنش، باید از چیزی بگذرد که هیچوقت فکرش را نمیکرد.
همان چیزی که هیچوقت نتوانسته بود کپی کند.
***
در خانهی کوچکی در انتهای شهر، پشت میز چوبییی پُر از کتابهای کهنه، لوکا نشسته بود. چهرهاش دقیقاً همان چهرهی اهالی شهر بود، اما چیزی در نگاهش تفاوت داشت؛ نه مهربانیِ مرد میوهفروش را داشت، نه گرمای مرد نانوا.
نگاهش سنگین بود.
سرد.
و انگار از پشت پنجره، به چیزی خیره شده بود که دیگران نمیدیدند.
دستش را روی صفحهی آخر یک دفترچه کهنه گذاشت. روی آن نوشته بود:
«قانون هفتم جادو: هر کپی، از کپیکننده یک خاطره میستاند.»
لبخند تهییی زد و دفترچه را بست.
«پس تو بالاخره اومدی، آریانا...» زیر لب گفت. «جادوگری که میتونه هر چیزی رو کپی کنه، اما هیچوقت نتونسته… کپی کنه.» قسمت دوم حرفش به سختی شنیده می شد.
از جا بلند شد و به سمت پنجره رفت.
در خیابان، دختری با شال آبی ایستاده بود و خیره به چهرههای تکراری. دستهایش را محکم به کیسهی دور کمرش فشار میداد.
لوکا نفس عمیقی کشید.
«خوش اومدی، جادوگر کوچولو. وقتشه بفهمی کپی کردن چه قیمتی داره.»
***
نسخههای دیگر آریانا را احاطه کرده بودند. یکی از آنها دستی به شانهاش زد.
«بیا یه لیوان چای بخور. آروم میشی.»
آریانا به چشمانش نگاه کرد. همان چشمان آبیرنگ. اما سنگینیِ این نگاه، با بقیه فرق داشت. نه روی پوست، که روی استخوانهایِ پشتِ چشمهایش نشسته بود.
«تویی که... بهم چای تعارف میکنی، اسمت چیه؟»
مرد لبخند زد. «همه ما یه اسم داریم. اما توی این شهر، کسی اوم اسم رو نمیپرسه. چون همه میدونن جواب چیه.»
«جواب چیه؟»
مرد خندید. صدایش با بقیه فرق داشت. نه، شاید هم فرق نداشت. آریانا دیگر مطمئن نبود.
«لوکا. همهمون لوکا هستیم.»
آریانا نگاهش را از چشمانش دزدید و به سنگفرش خیس خیره شد. اولین قطرههای باران تازه شروع به باریدن کرده بودند.
در خانهی کوچک انتهای شهر، لوکای واقعی (اگر واقعیتی وجود داشت) از پشت پنجره به او نگاه میکرد.
و دفترچه جادو را توی دستان مشتکردهاش میشد دید.
زیر لب زمزمه کرد: «اولین کپی رو امروز انجام میدی، آریانا... و اولین خاطرهات رو هم از دست میدی.»
لبخندش کمی غمگین شد.
«به خاطر من.»
***
آریانا درِ خانهی کوچکی را با انگشتانی لرزان باز کرد. باران نمناک موهایش را چسبانده بود به صورتش. شال آبی خیس روی شانههایش سنگینی میکرد.
لوکا پشت میز نشسته بود و نگاهش میکرد.
هیچکس حرفی نداشت.
سکوت را فقط صدای باران روی شیروانی پر میکرد.
آریانا اولین کلمه را انداخت وسط:
«همهی مردهای این شهر یک چهره دارند... اما توی چشمهای تو، یه چیز دیگه است. یه چیزی که توی بقیه نیست.
لوکا از جا بلند شد.
«چون من اولین کپی بودم، آریانا. قبل از اینکه جادو از کنترلم خارج بشه. من اولین نسخهام.»
نزدیکتر آمد.
«و تنها کسی که قوانین جادویی رو میدونه.»
دستش را به سمت دفترچهاش دراز کرد.
«میخوای بدونی قیمت کپی کردن چیه؟»
آریانا دفترچه را گرفت. صفحه ای که جای تا داشت را باز کرد.
دستهایش سرد شد.
«پس یعنی... من اگر از چیزی کپی بگیرم...»
«یادت میره.» لوکا به پنجره خیره شد. «یادت میره چی رو کپی کردی. یا چرا کپی کردی. یا... از کی یاد گرفتی کپی کنی.»
باران شدیدتر شد.
آریانا دفترچه را بست و محکم به سینهاش چسباند.
«ولی من میخوام به هر قیمتی که شده یه چیزی رو کپی کنم.»
لوکا برگشت و به چشمانش خیره شد.
«چی رو؟»
آریانا به آسمان بارانی نگاه کرد. برای چند لحظه خشکش زده بود که یکهو قهقهی ترسناکی زد.
«یه لبخند. لبخندِ یه مرد رو کپی میکنم. اون مردی که میگفت انتخاب یعنی چی.»
لوکا بیحرکت ماند.
و در همان لحظه، نور سفیدی از دستهای آریانا بیرون زد. دفترچه از دستش افتاد.
چشمانش برای لحظهای خالی شد.
و بعد...
با چشمانی گمگشته، به لوکا نگاه کرد.
«من... من کی هستم؟»
لوکا به زمین نگاه کرد. دفترچه را برداشت.
صفحهی پنجم را باز کرد. جایی که آریانا روز قبل، با خط خودش نوشته بود: «اگر چیزی را کپی کنی، یک خاطره از دست میدهی. امروز تصمیم گرفتم لبخندش را کپی کنم. ل
بخند مردی را که در شهرِ هزار چهره دیدم... اما نمیدانم اسمش چیست.»
لوکا دفترچه را بست.
«تو آریانا هستی،» گفت. «و من لوکا هستم.»
دستش را به سمتش دراز کرد.
«حالا بیا بگو ببینم... چرا اومدی اینجا؟»
آریانا به دستانش نگاه کرد. به ردّ زخمهای کاری.
سپس گفت:
«نمیدونم. ولی حس میکنم... اینجا جاییه که باید باشم.»
و برای اولین بار، باران بند آمد.
نوری از لای ابرها بیرون زد و روی صورتش تابید.
لبخندی روی لبهایش نشست، لبخندی که تازه کپی کرده بود و نمیدانست مال کیست.
اما گرم بود.
گرم مثل تابستان.
و تلخ، تلخ مثل تمشکهایی که توی جنگلِ آنسوی شهر میرسیدند.
***
سه روز از ورود آریانا به کِلدون میگذشت. سه روزی که در طی آن، هر بار از خانهی کوچک لوکا بیرون میزد، با مردی روبهرو میشد که چهرهاش را میشناخت، اما رفتاری تماماً متفاوت داشت. انگار هر کدام از این نسخهها، روحی جداگانه در قالبی یکسان داشتند.
صبح روز چهارم، باران بند آمده بود و خورشید با اکراه از لای ابرها بیرون میزد. آریانا روی پلههای سنگی جلوی خانه نشسته بود و به کوچهای خیره میشد که مردی با همان چهره، مشغول تعمیر نردههای چوبیِ یک باغ کوچک بود. حرکاتش حسابشده بود، و دقیق. هر میخ را با حوصلهی یک نقاش در چوب فرو میکرد.
«همیشه اینجوری بود؟» آریانا از لوکا پرسید که پشت سرش ایستاده بود و چای داغی در دست داشت.
«از وقتی که یادم میاد،» لوکا جواب داد. «اما هر کدوم از ما یه قصه داریم. اون یکی که نرده درست میکنه... اسمش رو گذاشتم «صابر». چون همیشه منتظر میمونه. هیچوقت عجله نداره.»
آریانا فنجان چای را از لوکا گرفت. نگاهش به صابر دوخته شده بود. مرد بدون اینکه برگردد، گفت: «میدونم دارین نگام میکنین. همیشه حسش میکنم وقتی کسی نگام میکنه.»
آریانا خندید. «چطور فهمیدی؟»
مرد بالاخره برگشت. لبخندی گرم داشت، لبخندی که انگار هزاران سال منتظر یک مهمان بوده.
«چون صداهای پشت سرم عوض میشه. نفسها کوتاهتر میشن. قدمها سنگینتر.» چکش را زمین گذاشت و نزدیکتر آمد. «تازهواردی، درست میگم؟»
«آریانا.»
«آریانا...» اسمش را طوری تکرار کرد که انگار میخواهد آن را تا همیشه در گوشهای از ذهنش ذخیره کند. «خوش اومدی. چند روز میمونی؟»
آریانا نگاهی به لوکا انداخت که هنوز پشت سرش ایستاده بود و چیزی نمیگفت. «نمیدونم. بستگی داره پیداش کنم یا نه.»
«پیداش کنم؟»
«جواب سؤالهام رو.»
صابر به لوکا خیره شد. نگاهشان چند ثانیه در هم قفل شد. چیزی در آن نگاه بود که آریانا نفهمید. یک هشدار؟ یک توافق؟
«پیداش میکنی،» مرد گفت و برگشت به سمت نردهها. «همه بالاخره پیدا میکنن.»
***
بعدازظهر، آریانا تصمیم گرفت شهر را بگردد. لوکا گفته بود که بهتر است تنها برود؛ «چون باید خودت ببینی، نه با چشم من.» توصیهاش عجیب بود، اما آریانا حرفی برای مخالفت نداشت.
از بازار گذشت. چادرهای پارچهای رنگارنگ، بوی تندِ ادویه و عطر گلهای خشک شده، صدای فروشندههایی که با همان چهره، کالاهایشان را حراج میکردند. همه چیز غریب و آشنا بود، مثل خوابی که نصفش را به یاد داری.
در گوشهای از بازار، مردی پشت میزی نشسته بود و با مداد، طرحی روی کاغذ میکشید. با همان چهره، اما نحوهی نشستنش متفاوت بود؛ یک پا را زیر خود جمع کرده بود، مثل بچهها که روی زمین مینشینند.
کلاهی از کنفِ درشتبافت به رنگِ کاهِ خشک، آنقدر زمخت که انگار خودِ زمین آن را بافته بود، به سر داشت. سایهای درشت روی چشمانش انداخته بود.
آریانا نزدیکتر رفت. مرد سرش را بلند کرد. چشمانش درخشانتر از بقیه بود. گویی نوری از پشتشان میتابید.
«سلام لوکا،» آریانا گفت.
مرد لبخند زد، اما لبخندش اسرارآمیز نبود؛ کنجکاو بود، مثل کسی که دارد معمایی را حل میکند. «تو دختری هستی که دیشب با لوکا حرف میزد.»
«از کجا میدونی؟»
«چون لوکا هیچوقت با کسی حرف نمیزنه. نه اینطوری.» مداد را کنار گذاشت. «من «خلاقیت» هستم. اینجا ساعتها میشینم و نقاشی میکشم.»
آریانا به کاغذ نگاه کرد. طرحی از یک زن بود که زیر درخت تمشک ایستاده بود. لباسش بلند و موجدار بود و موهایش در باد پیچ میخورد. اما صورتش خالی بود، مثل مجسمهای که نیمهکاره رها شده باشد.
«این کیه؟» آریانا پرسید.
مرد به نقاشی خیره شد. «نمیدونم. هر روز میکشمش. ولی هیچوقت صورتش رو کامل نمیکنم. چون فکر میکنم اگه کاملش کنم، دیگه نمیتونم نقاشی بکشم.»
آریانا نگاهش کرد. «وات؟»
«چون اون زن، دلیل نقاشیکشیدن منه. اگه کاملش کنم، دیگه دلیلی ندارم.» مداد را برداشت و لبخندی زد، این بار گرمتر. «مثل انتخاب میمونه. اگه یکی رو انتخاب کنی، دیگه نمیتونی بقیه رو انتخاب کنی. درست میگم؟»
آریانا چیزی نگفت. فقط به صورت خالیِ زنِ زیر درخت تمشک خیره شد.
***
غروب بود که آریانا به خانه برگشت. لوکا پشت میز نشسته بود و کتابی میخواند که صفحههایش زرد و کهنه بود.
«دو تا از نسخههات رو دیدم،» آریانا گفت و روی صندلی روبهرویش نشست. «یکی رو صدا میکردی «صابر»، یکی رو «خلاقیت».»
لوکا کتاب را بست. «بقیه رو هم میبینی. اونا هر کدوم توی یه جای شهر زندگی میکنن. فقط منتظرن که کسی پیداشون کنه.»
«منتظر چی؟»
«منتظر انتخاب شدن.»
سکوت سنگینی بینشان افتاد. آریانا به پنجره نگاه کرد که غبارگرفته بود. از لای شیشه، درخت تمشکی را میدید که توی حیاط کوچک خانه روییده بود. میوههای سرخاش در نور غروب، مثل سکههای کوچک برق میزدند.
«لوکا...» صدایش را پایین آورد. «چرا تو با بقیه فرق داری؟ تو که گفتی همه کپیاند. اما توی چشمهای تو یه چیز دیگه است. یه چیزی که توی اون دو تا نبود.»
لوکا چند ثانیه نگاهش کرد. بعد از جا بلند شد و به سمت پنجره رفت. دستش را روی شیشه کشید و قطرههای غبار را کنار زد.
«چون من اولین کپی بودم،» گفت. «جادوگر اول من رو ساخت. قبل از اینکه طلسمِ قانون رو کامل بفهمه. من هنوز خاطرات خودم رو داشتم. خاطرات اصلیم.»
«یعنی تو خاطرات جادوگر رو داری؟»
لوکا برگشت. چشمانش در نور غروب، آبیرنگتر از همیشه بود. «نه، آریانا. من خاطرات خودم رو دارم. چون من یه روزی یه انسان بودم. یه انسان واقعی. قبل از اینکه جادوگر من رو کپی خودش کنه.»
آریانا نفسش را حبس کرد. «پس تو...»
«من جادوگر نیستم. ولی یه زمانی واقعی بودم.» لبخند تلخی زد. «جادوگر من رو از یه جای دیگه کپی کرد. یه شهر دور. من یه زندگی داشتم، یه خانواده، یه اسم دیگه... اما وقتی کپی شدم، همهی اون خاطرات با من موند. به خاطر همین با بقیه فرق دارم.»
«پس اون خاطرات...»
«مال من نیستن. مال کسِ دیگهان.» به سمت میز برگشت و کتاب را برداشت. «اما من اونها رو زندگی کردم. توی ذهنم. توی خاطراتی که به من دادن.»
آریانا دستش را به سمت لوکا دراز کرد، اما نرسید. چیزی در گلویش بود که نمیتوانست اسمی برایش بگذارد؛ ترحم؟ همدردی؟ یا شاید چیزی عمیقتر.
«اون خاطرات چی بودن؟» پرسید.
لوکا به کتاب خیره شد. صفحهای را باز کرد که با خطی لرزان نوشته شده بود:
«من عاشق دختری شدم که نمیتونست انتخاب کنه. برای همینه که خودم رو کپی کردم. تا اون بتونه همهی من رو داشته باشه، بدون اینکه هیچکدوم رو از دست بده.»
«این رو جادوگر نوشته،» لوکا گفت. «همون روزی که من رو ساخت.»
«پس اون عاشق شده بود...»
«آره. اما عشق کافی نبود. چون دختر نمیتونست بین پنج نسخه یکی رو انتخاب کنه. هر کدوم یه بخشی از وجود جادوگر بودن. و اون نمیخواست هیچ بخشی رو از دست بده.» کتاب را بست. «پس جادوگر تصمیم گرفت خودش رو پنج بار کپی کنه. تا دختر بتونه همهشون رو داشته باشه.»
آریانا به درخت تمشک نگاه کرد. میوهها حالا در تاریکی غروب محو شده بودند.
«این خیلی مسخره است… اما اون دختر بالاخره یکی رو انتخاب کرد، درسته؟»
لوکا سرش را پایین انداخت. «آره. انتخاب کرد. و جادوگر همون شب مُرد.»
«چرا؟»
«چون قانون هفتم رو از یاد برد.» لوکا به سمت آریانا برگشت. چشمانش در زیر نور ماه میدرخشید. «هر کپی، یک خاطره رو میبلعه. وقتی جادوگر پنج نسخه از خودش ساخت، پنج خاطره از دست داد. یکی از اون خاطرات، اسم دختر بود. یکی دیگه، دلیل عاشق شدنش. وقتی دختر انتخاب کرد، جادوگر دیگه نمیدونست چرا اون رو انتخاب کرده. و بعد...»
«بعد چی؟»
«عشق بدون خاطره، فقط یه حس خالی بود. نتونست تحملش کنه. پس از بین رفت.»
سکوت هر دو نفر در اتاق پیچید. صدای باد که از لای درزِ پنجره میآمد، مثل صدایِ ضبطشدهی گریهای که پاکش کردهاند ولی هنوز تهنوار مانده.».
آریانا به دستهایش نگاه کرد. همان دستهایی که میتوانستند هر چیزی را کپی کنند. لبخندی را کپی کرده بود و خاطرهای را از دست داده بود. حالا میدانست که این تازه شروع ماجراست.
«پس من چرا اومدم اینجا؟» صدایش میلرزید. «چرا جادوگرِ کوهستان من رو فرستاد اینجا؟»
لوکا به سمتش آمد. نزدیکتر از همیشه. آنقدر نزدیک که بوی چوب و بارانِ کهنه را از پیراهنش حس میکرد.
«چون تو همون دختری، آریانا.»
آریانا یخ کرد.
«تو همون دختری که نمیتونه انتخاب کنه. اما این بار، فرقش اینه که جادوگر خود تویی. و تنها کسی که میتونه قانون هفتم رو بشکنه.»
دستش را دراز کرد و انگشتهایش را به آرامی روی دست آریانا گذاشت. پوستش سرد بود، مثل سنگفرشهای خیسِ شهر.
«اما برای شکستن قانون، باید همهی نسخهها رو ببینی. و بعد... انتخاب کنی.»
آریانا به چشمانش خیره شد. در نگاه لوکا، چیزی را دید که تا حالا ندیده بود: ترس؟
لوکا میترسید؟
از اینکه انتخاب شود؟
از اینکه انتخاب نشود؟
از اینکه باز هم کسی به خاطر او، خاطراتش را از دست بدهد؟
«چند تا نسخه مونده؟» آریانا پرسید.
لوکا دستش را کشید و به سمت پنجره برگشت.
«سه تا. یکی از ما «آرامش»ـه. اون تو باغ شمالیِ شهر زندگی میکنه. یکی «خونه»ست، توی نونواییِ نزدیک دروازه. و یکی...»
مکث کرد.
«آخرین نسخه. اون «انتخاب»ـه. هیچکس نمیدونه کجاست.»
باران دوباره شروع به باریدن کرد. قطرهها روی شیشه میرقصیدند و تصویر درخت تمشک را محو میکردند.
آریانا از جا بلند شد. «فردا میرم پیش «آرامش».»
لوکا برگشت. لبخندش خیلی غمگین بود، مثل کسی که میداند چیزی را از دست خواهد داد.
«باشه. ولی یادت باشه، آریانا... هر بار که یکی از ما رو ملاقات میکنی، یه خاطره از دست میدی.»
«میدونم.»
به سمت در رفت. اما قبل از اینکه از خانه خارج شود، ایستاد و بدون اینکه برگردد، گفت:
«لوکا... اون خاطراتی که تو از جادوگر داری... توشون اسم اون دختر بوده؟»
سکوت.
«نه،» لوکا گفت. «اسمش هیچوقت توی دفترچه نیومده. جادوگر قبل از اینکه اسمش رو بنویسه، خاطرهاش رو از دست داده بود.»
آریانا در را باز کرد. هوای سرد و نمناک به صورتش خورد.
«پس اون دختر هیچوقت نمیدونسته که جادوگر چرا عاشقش شده؟»
«نه. و جادوگر هم نمیدونسته چرا باید عاشق بمونه.»
آریانا به آسمان بارانی نگاه کرد. قطرهای روی گونهاش نشست، گرمتر از باران.
«من نمیخوام اینطوری تموم بشه.»
و در را پشت سرش بست.
***
در باغِ شمالیِ شهر، زیر سایبانِ کهنهای که پیچکهای سبز روی آن را پوشانده بودند، مردی نشسته بود و به باران خیره میشد. چهرهاش همان بود، اما حالتاش فرق داشت؛ آرام، مثل دریاچهای که هیچوقت باد به خود نمیگیرد.
صدای پا را شنید. بدون اینکه برگردد، گفت:
«اومدی، آریانا. میدونستم امروز میآیی.»
آریانا زیر سایبان ایستاد. باران از لابهلای پیچکها میچکید و روی شانههایش میافتاد.
«تو آرامشی؟»
مرد برگشت. چشمانش بسته بود. لبخندش آرام بود، مثل کسی که همهچیز را میداند اما هیچچیز را نمیگوید.
«نه،» گفت و چشمان آبیاش را باز کرد. نسیم خنکی تا زیر گردن آریانا وزید. «من «انتخاب» هستم. اون سهتای دیگه فقط سایههای مناند.»
آریانا یک قدم عقب رفت.
«اما لوکا گفت...»
مرد از جا بلند شد و به سمتش آمد. قدمهایش بیصدا بود، انگار روی ابر راه میرفت.
«لوکا چیزهایی که باید بدونی رو بهت گفته. اما بعضی چیزها رو باید خودت کشف کنی.» ایستاد. فاصلهشان کم بود. «مثلاً اینکه چرا من اینجام.»
«چرا؟»
مرد دستش را دراز کرد و یک تمشک از بوتهی کناری چید. آن را به سمت آریانا گرفت.
«چون من تنها کسی هستم که میتونم بهت یاد بدم چطور انتخاب کنی، بدون اینکه چیزی رو کپی کنی.»
آریانا تمشک را گرفت. میوه در کف دستش گرم بود، انگار تازه چیده شده باشد.
«چطور؟»
مرد به باران نگاه کرد. قطرههایی روی مژههایش نشستند و مثل الماس کوچکی میدرخشیدند.
«با یاد گرفتن اینکه بعضی چیزها رو نمیشه کپی کرد. بعضی چیزها رو فقط یه بار میشه داشت. و اگه از دستش بدی، دیگه هیچوقت برنمیگرده.»
به آریانا نگاه کرد. چشمانش حالا بازتر بود، عمیقتر.
«مثل عشق. مثل خاطره. مثل انتخاب.»
باران شدیدتر شد. صدایش روی برگها، مثل کفزدنِ هزاران دست بود.
آریانا تمشک را به لبهایش برد و گاز زد.
طعمش شیرین بود.
و کمی ترش.
درست مثل چیزی که میدانست به زودی از دست خواهد داد.
***
صبح روز بعد، آریانا از خواب بیدار شد در حالی که چیزی را حس میکرد؛ تهوعی خورنده در اعماق ضمیرش، مثل این که یک تکه از چیزی را گم کرده باشد. نمیدانست چیست. فقط میدانست که وقتی دیشب به خانه برگشت، دیگر نمیتوانست نام شهری را که در آن بزرگ شده بود، به خاطر بیاورد.
«آیا من اصلاً در شهر بزرگ شدهام؟» با خودش زمزمه کرد و فکرهای تلخ را کنار زد. «البته. هر جای این دنیا همه یک شهری دارند.»
لوکا هنوز خواب بود. روی زمین، پشت میزی که کتابهای کهنه رویش تلنبار شده بود، با دستهایی که زیر سرش جمع کرده بود، خوابیده بود. چهرهاش در خواب تماشایی بود، مثل کودکی که هیچ غمی ندارد.
آریانا بیصدا از خانه خارج شد. بوی نان تازه از سمت دروازه میآمد. به سمت شمال رفت، جایی که لوکا گفته بود «آرامش» در باغ زندگی میکند.
باغ خیلی خیلی بزرگ بود، دیوارهایش از سنگهای آهکیِ خزهگرفته و دروازهاش فلزیِ زنگزده بودند. تا پایش را از دروازه آن طرفتر گذاشت، همهچیز عوض شد؛ بوی گلاب و خاکِ نمناک، صدای زنبورهایی که روی گلهای یاس میچرخیدند، و نوری که از لای درختان گردو میتابید و روی زمین نقشهای متحرکی میساخت.
مردی روی نیمکت چوبی نشسته بود، درست زیر یک درخت سیبِ پیر که شاخههایش آنقدر پایین آمده بودند که انگار میخواستند زمین را در آغوش بگیرند. با همان چهره، موهای عیلی، ریش کوتاه، چشمان آسمانیرنگ. اما چیزی در طرز نشستنش وجود داشت که آریانا را بیاختیار خمار میکرد؛ شانههایش افتاده بود، انگار که استخوانهای کتفش شکسته باشند. دستهایش روی پاهایش باز بود، و نفسهایش به اندازهی یک موج ملایم بالا و پایین میرفت.
«بیا بشین،» بدون اینکه چشمانش را باز کند گفت. «میدونستم امروز میآیی. همیشه روز سوم میآی.»
آریانا کنارش نشست. چوب نیمکت زیر دستهایش داغ بود، انگار کسی قبل از او آنجا نشسته باشد.
«چرا روز سوم؟»
مرد چشمانش را باز کرد. نگاهش عمیق بود، آرام، مثل دریاچهای که در آن هیچ موجی نیست.
«چون روز اول، سردرگمی. روز دوم، انکار میکنی. روز سوم، میپذیری.» به آسمان نگاه کرد که لای شاخههای درخت، تکهتکه دیده میشد. «تو الان روز سومی، آریانا.»
آریانا نفس عمیقی کشید. هوای باغ، سنگین از عطر طبیعت، ریههایش را در آغوش گرفت. «تو دیگه چطور اسممو میدونی؟»
«همهی ما اسمت رو میدونیم.» لبخند زد. «چون همهی ما منتظر تو بودیم. ازون روزی که جادوگرِ کوهستان بت گفت که بری به کِلدون.»
سیبی از درخت افتاد کنار پاهایشان. آرامش آن را برداشت، روی لباسش پاک کرد و به آریانا داد.
«بخور. اینجا همهچیز آرومت میکنه. حتی سیبهای کال.»
آریانا سیب را گرفت اما نخورد. نگاهش به دستهای خودش بود که یک بار دیگر داشتند میلرزیدند.
«من دیروز «انتخاب» رو دیدم.»
مرد ابروهایش را بالا انداخت. این اولین بار بود که حالتی غیر از آرامش در چهرهاش دیده میشد. «پس اون تصمیم گرفته خودشو بهت نشون بده. جالبه.»
«چی جالبه؟»
«آخه «انتخاب» هیچوقت خودش رو به کسی نشون نمیده. مگه اینکه...» مکث کرد. «مگه اینکه تو آماده باشی.»
آریانا سیب را چرخاند توی دستهایش. پوستش براق و سرخ بود. «آماده برای وات؟»
مرد به سمتش خم شد. صدایش حالا آهستهتر از همیشه بود، انگار میخواست رازی را به گوشش برساند که هیچکس نباید بشنود.
«برای اینکه بدونی انتخاب کردن یعنی چی. یعنی باختن.»
آریانا یخ کرد. «باختن؟»
«آره!» به درخت سیب نگاه کرد. «وقتی یکی رو انتخاب میکنی، بقیه رو میبازی. وقتی یه راه رو میری، راههای دیگه رو میبازی. وقتی عاشق یکی میشی، عشقهای دیگه رو میبازی.» به آریانا نگاه کرد. «و این خیلی سخته، مخصوصاً برای کسی که میتونه همهچیز رو کپی کنه. چون تو فکر میکنی همیشه میتونی همهچیز رو داشته باشی.»
آریانا به دستهایش نگاه کرد. همان دستهایی که میتوانستند کپی کنند. که لبخند را کپی کرده بودند و حالا نمیدانست لبخند چه کسی را در سینهاش پنهان کرده است.
«من دیگه نمیخوام چیزی رو از دست بدم،» گفت و صدایش میلرزید.
«پس انتخاب نکن.» آرامش دستش را روی دست آریانا گذاشت. پوستش گرم بود، نرم. «میتونی همینجا بمونی، توی باغ من. همیشه هوا بهاریه. همیشه سیب هست. هیچی رو از دست نمیدی.»
آریانا به چشمانش نگاه کرد. در آن نگاهِ مطمئن، چیزی بود که تا حالا ندیده بود: یک دعوت. یک وسوسه.
«ولی...» آریانا نفسش را حبس کرد. «چیزی رو هم به دست نمیارم، درسته؟»
آرامش محکم پلک زد. با چشمهایی که تهشان غم بود. «آره. این قیمتِ آرامشه. هیچچیزی رو به دست نمیاری. فقط نگه میداری.»
سیب از دست آریانا افتاد و روی چمن غلتید.
و در همان لحظه، یک خاطرهی دیگر محو شد. این بار، رنگ چشمان مادرش. آریانا نمیتوانست به خاطر بیاورد که چشمان مادرش چه رنگی بود. فقط میدانست که روزی میدانسته. و حالا دیگر نمیداند.
قطرهای روی گونهاش نشست. باران نبود. باغ هنوز آفتابی بود.
آرامش دستش را کشید و به درخت نگاه کرد. «رفتی، آریانا؟»
آریانا از جا بلند شد. پاهایش میلرزیدند.
«باید برم.»
«میدونم.» مرد همچنان به درخت نگاه میکرد. «ولی یادت باشه، درِ باغ همیشه برات بازه. هر زمان که خواستی آرامش پیدا کنی، بیا.»
آریانا به سمت دروازه رفت. قبل از اینکه خارج شود، برگشت.
«آرامش...»
مرد برگشت.
«چشمهای مادرت چه رنگی بود؟»
آرامش مکث کرد. بعد گوشههای لبش بالا آمد. آریانا حاضر بود قسم بخورد که در آن چهره همهی آرامشهای جهان جمع شده بود.
«یادم نیست. ولی مطمئنم قشنگ بودن.»
آریانا دروازه را باز کرد و به شهر برگشت. پشت سرش، بوی عطر کمکم محو میشد.
***
بازار کِلدون در بعدازظهر، شلوغترین وقتِ روز بود. چادرهای پارچهایِ رنگارنگ در بادِ ملایم تابستانی موج میزدند و غوغای همیشگی فروشندهها، با همان چهرههای تکراری، در هم میپیچید. بوی زعفران و دارچین از یک سو، بوی چرمِ دباغیشده از سوی دیگر، و از جایی دورتر، صدای چکش روی فلز.
آریانا در میان جمعیت حرکت میکرد، اما هیچکس را نمیدید. چشمانش دنبال چیزی بود که نمیدانست چیست. تا اینکه از کنار غرفهای آشنا گذشت که با بقیهی غرفهها فرق داشت.
پارچههایش کهنهتر بودند، اما رنگهایی داشتند که در هیچجای دیگر دنیا نبود. آبیِ آسمانِ غروب، سرخیِ انارِ رسیده، سبزی برگِ تازهی نعنا. و پشت میز، مردی نشسته بود که با رنگها نقاشی میکشید.
میگوید، «میتونستم تو رو توی هر کدوم از جهانها با رنگهام به حرکت وادارم. اما میخوام خودت انتخاب کنی.»
آریانا میپرسد، «اگه اشتباه کنم چی؟»
«اشتباهها هم بخشی از مسیرند»، با بیتفاوتی شانه بالا میاندازد.
«خب، پس منو همونطور که یه سال دیگه میشم، رنگ بزن.»
قلممو را برمیدارد، در هوا فرو میبرد و گردههای طلایی دورمان میرقصند.
آریانا بیصدا به بومها نزدیک میشود. مرد سرش را بلند نمیکند.
«میدونستم امروز میآیی.»
«حسش کردی؟»
«آره… توی رنگها.» مداد را زمین گذاشت و به آریانا نگاه کرد. چشمانش درخشانتر از بقیه بود، مثل دو تکه زغالِ برافروختهی روشن. «رنگها همیشه بهم میگن کی قراره بیاد. امروز صبح، آبی پررنگتر از همیشه بود. یعنی یه نفر با چشمهای بارونی میاد.»
آریانا خندید. «چشمای بارونی؟»
«آره. توی چشمهات بارون میباره. ولی هنوز کسی نیست که چترشو برات باز کنه.» به کاغذ نگاه کرد. «بیا ببین چی کشیدم.»
آریانا پشت میز ایستاد و به نقاشی نگاه کرد. طرحی از یک زن بود که زیر درخت تمشک ایستاده بود. لباسش بلند و موجدار بود و موهایش در باد پیچ میخورد. اما صورتش خالی بود، مثل مجسمهای که نیمهکاره رها شده باشد.
«این رو تو بودی که چند روز پیش کشیدی؟»
«نه.» مرد مداد را برداشت. «این رو هر روز میکشم. هر روز از نو. ولی هیچوقت صورتش رو کامل نمیکنم.»
« اصلاً یادم نمیاد… درد داره.»
مرد به نقاشی خیره شد. انگار داشت با آن حرف میزد. «این عارضهی جانبیه. هر چی بیشتر وِرد بخونی، بیشتر میخوایش. این زن، دلیل منه. اون من رو به حرکت وا میداره. اگه تمومش کنم، تموم میشه.»
آریانا به خطوط ظریفِ لباس نگاه کرد. هر چینِ پارچه، هر پیچِ مو، با دقتی کشیده شده بود که انگار نقاش خودِ زن را لمس کرده است.
«تو میدونی این زن کیه، فقط نمیخوای به یاد بیاری، درسته؟»
مرد یک لحظه مکث کرد. بعد سرفهای زد که در آن شرق و شوق قاطی بود.
«فقط میدونم که یه روز دیدمش. توی خواب. یا شاید توی بیداری. کنار درخت ایستاده بود و به من نگاه میکرد. و من از اون روز، هر روز چهرهاش رو به خاطر میارم. ولی هر بار که میخوام بکشمش، یادم میره.»
آریانا به صورت خالیِ نقاشی خیره شد. ناگهان احساس کرد چیزی در سینهاش میلرزد. مثل این که آن زن را میشناسد. مثل این که خودش روزی زیر درخت تمشک ایستاده است.
«شاید اون مونالیزا، خودت باشی،» گفت. «شاید داری خودت رو نقاشی میکنی، بدون اینکه بدونی.»
مرد به آریانا نگاه کرد. نگاهش برای لحظهای عمیقتر شد، مثل کسی که تازه چیزی را فهمیده است.
«شاید. ولی اگه خودم باشم، پس چرا صورتش رو یادم نمیاد؟»
آریانا جوابی نداشت.
مرد سطل هفت رنگ را به سمتش دراز کرد. «میخوای امتحان کنی؟»
«چی رو؟»
«نقاشی رو تموم کن.» لبخندش شیطانیتر شد. «صورتش رو بکش. شاید تو بهتر از من یادت بیاد.»
آریانا قلم را گرفت. از نوکش قطرههای رنگ به پایین چکه میکرد. دستش را روی بوم برد، اما ایستاد.
«نمیتونم.»
«چرا؟»
«چون من هنوز نقاش نیستم.»
مرد خندید. صدای خندهاش در بازار پیچید و چندتا از نسخههای دیگر برگشتند و نگاه کردند. «نقاش بودن ربطی به کشیدن نداره. نقاش بودن یعنی دیدن. و تو میبینی، آریانا. تو همهچیز رو میبینی. به خاطر همینه که میتونی کپی کنی.»
آریانا به کاغذ نگاه کرد. به خطوطِ خالیِ صورت. چیزی در اعماق وجودش میگفت که آن زن را میشناسد. اما نمیدانست از کجا.
دستش را روی بوم رها کرد.
یک خط.
یک خطِ کج و لرزان.
و یکهو، چشمانی روی صورتِ خالی ظاهر شد. چشمانی که انگار سالها منتظر بودند کسی آنها را بکشد.
چشمانی آبیرنگ.
آریانا قلم را رها کرد. مثل این که سوخته باشد.
«این...»
مرد به نقاشی نگاه کرد. چشمانش بازتر شد، انگار چیزی را دیده که تا حالا ندیده بود.
«این چشمهای منه،» گفت. «چشمهای لوکا.»
آریانا به دستهایش نگاه کرد. میلرزیدند.
«چرا... چرا من چشمهای تو رو کشیدم؟»
مرد به او خیره شد. نگاهش جدی بود.
«چون اون زن، من رو میبینه. و تو هم من رو میبینی، آریانا. تو همهی ما رو میبینی. به خاطر همینه که نمیتونی انتخاب کنی.»
آریانا یک قدم عقب رفت. بازار دور و برش میچرخید. صداها در هم میپیچیدند. چادرهای رنگارنگ تار میشدند.
در آن لحظه بود که یک خاطرهی عزیزِ دیگر محو شد. این بار، صدای خندهی پدرش. نمیدانست پدرش چگونه میخندید. فقط میدانست که یک روز، صدایش را شنیده بود. و حالا دیگر نمیشنید.
«من باید برم،» گفت و صدایش میلرزید.
مرد از جا بلند شد. به سمتش آمد و نقاشی را به دستش داد.
«این رو بردار. شاید یه روز یادت بیاد که چرا چشمهای من رو کشیدی.»
آریانا نقاشی رو گرفت و به سمت خانه دوید.
پشت سرش، «خلاقیت» به میز خالی نگاه کرد و زیر لب گفت: «دفعهی بعد که بیایی، شاید این بار صورتش رو کامل کنم.»
اما در دلش میدانست که هرگز این کار را نمیکند. چون وقتی چیزی را کامل کنی، دیگر چیزی برای آرزو کردن نداری.
و آرزو، تنها چیزی بود که او را زنده نگه میداشت.
وقتی آریانا به خانه رسید، لوکا بیدار بود. پشت میز نشسته بود و کتابی میخواند. یکی از دفترچههای قدیمی جادوگر. اما وقتی آریانا وارد شد، کتاب را بست و به دستهایش نگاه کرد.
«نقاشی رو آوردی.»
«جزو نمایش نبود؟»
«بوی نقاشهای مصور کودک رو میدی.» لبخند زد. «پس خلاقیت رو باز دیدی.»
آریانا نقاشی را روی میز گذاشت. صورت خالیِ زن، حالا با چشمهای آبیرنگِ لوکا کامل شده بود.
«این رو من کشیدم،» گفت. «من که نه. ولی دستم خودش کشید.» و با شیطنت خندید.
لوکا به نقاشی نگاه کرد. برای لحظهای، چیزی در چشمانش درخشید که آریانا تا حالا ندیده بود. شاید اشک. یا یک حسرت.
«این خودتی، آریانا.»
«چی؟»
«این زن، خودتی.» به نقاشی اشاره کرد. «من این نقاشی رو سالها پیش دیدم. وقتی که جادوگر من رو ساخت. توی خاطراتش بود. یه زن زیر درخت سیب. با لباس بلند و موهای پیچخورده. اون زن، تو بودی.»
آریانا نفسش را حبس کرد. «من؟ ولی من هیچوقت اینجا نبودم. قبل از چهار روز پیش، هیچوقت کِلدون رو ندیده بودم.»
لوکا به نقاشی خیره شد. انگار داشت چیزی را در خاطراتِ از پیش کشیدهاش جستوجو میکرد.
«شاید نه. ولی شاید توی زندگیِ دیگهای، توی آیندهای، توی انتخابی که هنوز نکردی... اینجا بودی. زیر یه درخت. و من اونجا بودم که تو رو ببینم.»
آریانا روی صندلی نشست. پاهایش دیگر توان ایستادن نداشتند.
«من امروز دو تا خاطرهی دیگه رو از دست دادم، لوکا. یکی رنگ چشمهای مادرم بود. و اون یکی صدای خندهی پدرم.»
لوکا به سمتش آمد و کنارش نشست. فاصلهشان مثل همیشه کم بود. بوی باران کهنه از پوستش سرازیر بود.
«میدونم. هر بار که به یکی از ما نزدیک میشب، یه چیزی رو از دست میدی. این قانونِ جادوئه.»
آریانا به دستهایش نگاه کرد که روی پاهایش جمع شده بودند. «چند تا خاطرهی دیگه مونده؟»
لوکا مکث کرد. «نمیدونم. ولی میدونم که وقتی همهی ما رو ببینی...»
«چی؟»
«چیزی از خودت نمیمونه، آریانا.»
خلأ سنگینی بینشان افتاد. از بیرون، صدای باران میآمد. دوباره. انگار کِلدون هرگز از باران دست نمیکشید.
آریانا به پنجره نگاه کرد. درخت تمشک توی حیاط، زیر باران میرقصید. میوههای سرخش در نورِ غروبِ ابری، مثل نقطههای خون روی شیشهی پنجره میدرخشیدند.
«فردا میرم پیش «خونه».» صدایش محکمتر از چیزی بود که حس میکرد.
لوکا نگاهش کرد. چشمانش را با نگاهش پرسید: «مطمئنی؟»
آریانا به نقاشی نگاه کرد. به چشمان آبیرنگی که خودش کشیده بود.
«نه. ولی باید برم. چون اگه نرم، هیچوقت نمیدونم از کجا باید انتخابو پیدا کنم.»
لوکا دستش را دراز کرد و انگشتهایش را روی دست آریانا گذاشت. این بار، گرم بود. مثل سیبی که از درخت افتاده.
«وقتی رفتی پیش «خونه»،» گفت، «یادت باشه که اون فقط لیدر و گرما نیست. اون خاطره است. خاطرهی یه زندگیِ ساده. یه زندگی که شاید هیچوقت نداشتی، ولی همیشه آرزوش رو کردی.»
آریانا به چشمانش نگاه کرد. در عمق نگاهش، چیزی را دید که تا به حال ندیده بود؛ امید.
امید که شاید این بار، انتخابش درست باشد.
امید که شاید این بار، قانون هفتم شکسته شود.
امید که شاید عشق، قویتر از جادو باشد.
و در همان لحظه، باران بند آمد.
خورشید از لای ابرها بیرون زد و روی نقاشی وزید.
چشمان آبیرنگ لوکا، در نورِ طلایی، درخشیدند.
مثل دو ستارهی کوچک.
مثل دو انتخاب.
مثل دو راهی که هیچکدام تو را به جایی نمیبرند، مگر اینکه یکی را انتخاب کنی.
***
صبح روز پنجم، آریانا با چشمانی قبراق از خواب پرید. چیزی در سینهاش میتپید که نه ترسناک بود، نه هیجانانگیز. چیزی شبیه به یک سوراخ. یک عدم.
دستش را به سمت تخت خواب کناری دراز کرد، جایی که لوکا معمولاً میخوابید. اما این بار، تخت خالی بود. لوکا رفته بود.
روی میز، یادداشتی بود با خطی لرزان:
«آریانا، رفتم «خونه». منتظرت هستم. بیا.»
با احترام؛ لوکا
آریانا یادداشت را چند بار خواند. چرا لوکا رفته بود؟ مگر قرار نبود او تنها برود؟ چیزی در دلش میگفت که این آخرین دیدار، با بقیه تفاوت دارد.
از خانه خارج شد. هوای سحری، سرد و نمناک بود. بوی نان از سمت دروازه، قویتر از همیشه به مشام میرسید. گویی تمام شهر نان میپختند.
نانوایی نزدیک دروازه بود، درست کنار همان جایی که آریانا اولین بار وارد شهر شده بود. دیوارش از سنگهای زردِ کهنه ساخته شده بود و پنجرههایش کوچک و گرد بودند، مثل چشمهای یک پیرمردِ خوشقلب. از لای دودکش، دودِ سفیدی بلند میشد که بوی خمیرِ تازه و کرهی آبشده را با خود میآورد.
آریانا درِ چوبیِ سنگین را باز کرد.
داخل نانوایی گرم بود، آنقدر گرم که گونههایش بلافاصله سرخ شدند. تنور بزرگ سفالی در گوشهای میسوخت و شعلههایش نارنجی میرقصیدند. قفسههای چوبی کنار دیوار پر از نانهای گرد و برشته بود که رویشان با دانههای دوکنجد پاشیده شده بود.
و پشت میزِ چوبیِ بلند، مردی ایستاده بود که همان چهره را داشت، اما چیزی در لباسهایش فرق میکرد.
پیراهن کتان سفید که آرد روی آن نشسته بود، پیشبندی کهنه و دستهایی که تا مچ، خمیرِ چسبنده داشت.
«خانه» لبخند زد. لبخندی که در آن، تمام گرمای تنور جمع شده بود.
«اومدی، آریانا. میدونستم امروز روز ماست.»
صدایش آرام بود، اما نه مثل آرامشِ آن طرفِ باغ. گرما داشت. گرمای یک اجاقی که سالهاست برای کسی روشن است.
آریانا نزدیکتر رفت. بوی نان تازه، معدهاش را به هم ریخت، اما تهوعآور نبود. یک چیز قدیمی دلش را زده بود. گرسنگیِ خاطرههای نیامده.
پرسید، «لوکا اینجاست؟»
مرد به تنور اشاره کرد. آن طرفتر، پشت شعلههای نارنجی، سایهای نشسته. لوکاست. روی یک چهارپایهی چوبی، با دستهایی که در آغوش هم جمع کرده و چشمانی که به شعله خیرهاند.
«اومدم ببینمت،» لوکا گفت بدون اینکه به آریانا نگاه کند. «فکر کردم این بار باید تنها نباشی.»
آریانا به سمتش رفت و کنارش نشست. گرمای تنور، صورتشان را سرخ کرده بود.
«خونه» پشت میز برگشت و شروع به ورز دادن خمیر کرد. دستهایش در خمیر فرو میرفت و بیرون میآمد، ریتمی حسابشده و همیشگی.
پرسید، «چای میخوای؟ یا شیر؟ تازه دوشیدم.»
«شیر، لطفاً،» آریانا گفت و صدایش مثل بچهها بود؛ نرم، محتاج.
مرد کاسهای سفالی از قفسه برداشت، شیری گرم در آن ریخت و جلوی آریانا گذاشت. روی شیر، کفی غلیظ نشسته بود که مثل ابری کوچک بود.
آریانا جرعهای نوشید. طعمش شیرین بود، گرم، و چیزی تهاش داشت که نمیشناخت: طعم خانه. طعم جایی که هرگز ندیده بود، اما همیشه در آرزوهایش جایش خالی بود.
«چطور میتونی اینقدر آروم باشی؟» آریانا از خانه پرسید. «با اینکه میدونی من دارم خاطراتم رو از دست میدم؟»
مرد به خمیر نگاه کرد. دستهایش برای لحظهای ایستادند.
«چون من فقط نون نمیپزم، آریانا. من خاطره میپزم.» به تنور اشاره کرد. «هر نانی که از این تنور بیرون میاد، یه خاطرهست. یه روز، یه لبخند، یه عصرِ بارونی. من خاطرههایی رو که مردم از دست میدن، توی نون میپزم. تا حداقل، طعمشون باقی بمونه.»
آریانا به کاسهی شیر نگاه کرد. ناگهان حس کرد چیزی در سینهاش میلرزد. یک خاطره. آخرین خاطرهای که هنوز داشت؟
«من چیزی رو به خاطر نمیارم،» گفت و صدایش تردید داشت. «دیگه نمیدونم مادرم چه شکلی بود. نمیدونم پدرم چطور میخندید. نمیدونم اسم شهری که توش بزرگ شدم چی بود. فقط... فقط یه چیز مونده.»
لوکا برگشت و به چشمانش نگاه کرد. «چی مونده؟»
آریانا به سمتش خم شد. فاصلهی لبهایشان کم بود، آنقدر کم که گرمای نفسهایشان در هم میپیچید.
«اسم تو. فقط اسم تو مونده توی ذهنم.»
لوکا نفسش را حبس کرد. این بار چیزی در موج چشمهایش درخشید که تا حالا ندیده بود: اشک.
خانه از پشت میز آمد و یک قرص نانِ تازه از تنور بیرون آورد. آن را جلوی آریانا گذاشت. نان هنوز داغ بود و بخار از آن بلند میشد.
«این رو بخور،» و گفت: «آخرین نونیه که میپزم برات. شاید وقتی خوردیش، یه چیزی یادت بیاد.»
آریانا نان را برداشت. پوستش ترد بود، و وقتی آن را شکست، صدایی مثل خشخش برگهای پاییزی داد. تکهی کوچکی را به دهان برد.
گرمای نان در دهانش پیچید. طعمش آشنا بود. طعمی که نمیتوانست اسمش را بیاورد، اما میدانست که روزی، روزهای خیلی دور، آن را چشیده بود.
و ناگهان، یک تصویر در ذهنش جرقه زد: دختر کوچکی که زیر درخت تمشک ایستاده، و مردی که به او نان میدهد. صورت مرد را نمیبیند، اما میداند که همان نان را چشیده است. همان طعمی که غریبه نیست.
آریانا گریهاش گرفت. اشکها روی گونههایش جاری شدند و روی نان چکیدند.
«یادم اومد،» و گفت: «یه کم. شاید یه تیکه. زیر درخت تمشک... یکی بهم نون داد.»
خانه لبخند زد. لبخندش گرمتر از تنور بود. «آره. من بودم. توی یه زندگی دیگه. توی یه انتخابی که هنوز نکردی. من اونجا بودم، آریانا. توی خونهات. توی گرمای وجودت. توی همون جایی که همیشه منتظرت بودم.»
آریانا به لوکا نگاه کرد. لوکا به شعلههای تنور خیره بود. چیزی نمیگفت.
خانه به سمت میز برگشت. دستهایش را در خمیرِ تازه فرو برد و شروع به ورز دادن کرد. صدایش از پشت سر آمد، نرم و دور، مثل خوابی که در حال پایان است:
«برو، آریانا. آخرین نسخه منتظرته. و این بار، دیگه ازش کپی نگیر.»
آریانا از جا بلند شد. پاهایش سست بودند. لوکا هم بلند شد و دستش را گرفت. دستهایش گرم بود، گرمای تنور را هنوز داشتند.
از نانوایی خارج شدند. پشت سرشان، بوی نان کمکم محو شد.
و وقتی به خانه رسیدند، آریانا ایستاد و به آسمان نگاه کرد. میبارید.
«من آخرین غمهام رو از دست دادم، لوکا.»
لوکا برگشت. باران روی صورتش میچکید و مژههایش را به هم میچسباند.
«میدونم.»
«حتی نمیدونم اسمم چیه. فقط میدونم که تو لوکایی. و من... من آریانا هستم. ولی نمیدونم این اسم مال کیه.»
لوکا جلو آمد. باران روی هر دویشان میبارید.
«آریانا یعنی «نقرهای». توی زبونِ قدیم. یعنی کسی که توی تاریکی میدرخشه.»
آریانا به چشمانش نگاه کرد. در باران، چشمانش میدرخشیدند، مثل دو سکهی کهنه.
«من دیگه نمیتونم انتخاب کنم، لوکا. چون نمیدونم کی هستم. چی میخوام. چی رو از دست دادم.»
لوکا دستش را دراز کرد و گونهاش را لمس کرد. باران روی انگشتهایش میچکید.
«پس دیگه انتخاب نکن. بذار خودت انتخاب بشی.»
آریانا چشمانش را بست. گرمای دست لوکا روی گونهاش، آخرین چیزی بود که حس میکرد. آخرین خاطرهای که هنوز داشت. حسِ لمسِ او.
و در همان لحظه، نور سفیدی از دستهایش بیرون زد. بدون اینکه اراده کند. بدون اینکه بخواهد.
آخرین جادو.
آخرین کپی.
***
اوقتی چشمانش را باز کرد، دیگر باران نمیبارید.
در باغی بود که نمیشناخت. درختان تمشک دورتادورش را گرفته بودند و میوههای سرخشان در آفتابِ عصرانه میدرخشیدند. عطر گلاب و خاکِ نمناک در فضا پیچیده بود، و از جایی دور، صدای پرندهای میآمد که آهنگِ غمگینی میخواند.
مردی روی نیمکتی در میان باغ نشسته بود. چهرهاش همان بود، اما چیزی در نگاهش فرق داشت: نه گرمایِ خانه را داشت، نه بویی از آرامشِ باغ برده بود، نه خلاقیتِ بازار را، و نه صبرِ کوچههای شهر. نگاهش، عمیق بود. عمیقتر از همه.
«انتخاب» لبخند نزد. فقط نگاهش میکرد. با چشمانی که انگار همهچیز را میدیدند، حتی چیزهایی که آریانا نمیدید.
گفت: «اومدی،»
«میدونستم میآیی. ولی اصلاً فکر نمیکردم اینطوری بیایی.»
آریانا به دستهایش نگاه کرد. تاریک بودند. انگار چیزی از درونشان خارج شده باشد. آخرینشان از هر آنچه که بود.
«من چی رو کپی کردم؟» پرسید و صدایش میلرزید.
مرد از جا بلند شد و به سمتش آمد. قدمهایش بیصدا روی چمن بود.
«همهچیز رو کپی کردی، آریانا. همهی خاطرات رو. برای اینکه بتونی انتخاب کنی. برای اینکه بدونی کدوم یکی از ما رو باید انتخاب کنی.»
آریانا به چشمانش خیره شد. «پس... من الان چی هستم؟»
مرد ایستاد، درست در مقابلش. دیگر هیچ فاصلهای بینشان نبود، آنقدر نزدیک که نوازش باد را از روی پوستش حس میکند. همان بویی که لوکا داشت.
«تو الان هیچی نیستی؛ نه جادوگری، نه یه دختری، و نه دیگه عاشقی. تو فقط یه انتخاب هستی. انتخابِ نهایی.»
آریانا روی چمن نشست. پاهایش دیگر توان ایستادن نداشتند. دستهایش را روی پاهایش جمع کرد و به درختان تمشک نگاه کرد. میوهها در نور عصر، مثل کوهِ یاقوت بودند.
«پس من باید انتخاب کنم؟»
«نه.» مرد کنارش نشست. «تو باید انتخاب بشی.»
آریانا به او نگاه کرد. «انتخاب… بشم! درست شنیدم؟»
مرد دستش را دراز کرد و تمشکی از بوتهی کناری چید. آن را به سمت آریانا گرفت.
«وقتی من تمشک رو از بوته جدا میکنم، دیگه نمیدونه کجاست. ولی انتخابِ تمشک نیست. انتخابِ منه که جدا کردمش. تو مثل تمشکی، آریانا. تو انتخاب نمیکنی. بقیه تو رو توی زندگیهاشون بارها و بارها انتخاب میکنن.»
آریانا تمشک را گرفت. میوه در کف دستش گرم بود، مثل قلبِ کوچکی که میتپد.
«پس کی من رو انتخاب میکنه؟»
مرد به آسمان گنجشکدار نگاه کرد. غروب، آسمان را به رنگِ تمشک درآورده بود.
گفت «لوکا.» ادامه داد: «لوکا باید انتخاب کنه. اون باید تصمیم بگیره که آیا میتونه کسی رو دوست داشته باشه که حتی اسم خودش رو یادش نیست.»
آریانا تمشک را به لبهایش چسباند. شیرین بود، اما تهاش زهرِ تلخی داشت.
«پس لوکا کجاست؟»
مرد به سمت درختِ تمشکِ بزرگ اشاره کرد. زیر سایهاش، غول چراغ جادو نشسته بود. لوکا. با چشمانی بسته و دستهایی که در آغوش هم جمع شده بود.
«اون همیشه اینجا بوده، آریانا. «انتخاب»، خودِ لوکاست. من فقط سایهاش هستم.»
آریانا به سمت لوکا رفت و کنارش نشست. برگهای تمشک روی سرشان سایه انداخته بودند. نور غروب از لای شاخهها میتابید و روی صورت لوکا نقش میبست.
لوکا چشمانش را باز کرد. نگاهش، طوفان بود. اشکهایِ کسی که سالها منتظر بوده.
پرسید: «همهچیز یادت رفت؟»
آریانا سرش را تکان داد. «همهچیز. حتی اسمم.»
لوکا دستش را دراز کرد و دستهای آریانا را گرفت. پوستش گرم بود، گرمای همان تنوری که «خانه» روشن کرده بود.
«پس من باید برات انتخاب کنم،» این را گفت و ادامه داد: «من باید تصمیم بگیرم که آیا میتونم عاشق کسی باشم که فردا حتی ممکنه ندونه من کی هستم.»
آریانا به چشمانش نگاه کرد. همان چشمهای آبی که خودش روی نقاشی کشیده بود. همان چشمهایی که در میان تمام نسخهها، فقط در نگاهِ لوکا دیده بود.
«و تو میتونی؟» آریانا پرسید.
لوکا چند ثانیه نگاهش کرد. سپس لبخندی زد، لبخندی که در آن، تمام نسخههایش جمع شده بودند؛
صبرِ همیشه منتظر،
آرامشِ بینهایت،
خلاقیتِ بیپایان،
گرمایِ خانه،
و عمقِ انتخاب.
گفت:
«نه... یعنی نمیدونم. ولی دلم میخواد امتحان کنم.»
آریانا به آسمان نگاه کرد. غروب داشت تمام میشد. اولین ستاره در کرانهها درخشید.
و در همان لحظه، برای اولین بار در تمام این روزها، باران نیامد.
فقط سکوت.
فقط دو نفر آدمِ معمولی که زیر درخت تمشک نشسته بودند و به فردایی خیره بودند که هیچکدام نمیدانستند چه شکلی است.
فقط یک انتخاب که هیچکدام نکرده بودند.
و تعبیرِ یک عشق که تازه شروع شده بود.
***
یک هفته از آن شب بارانی میگذشت.
آریانا و لوکا در کلبهی کوچکی کنار دروازهی شرقی زندگی میکردند. همان جایی که زمانی خانهی «خانه» بود. تنور هر روز صبح روشن میشد، و بوی نان تازه در کوچههای کِلدون میپیچید. اما چیزی در شهر تغییر کرده بود: چهرههای تکراری، یکییکی ناپدید میشدند.
مرد میوهفروش دیگر نبود. مرد تعمیرکارِ درها و گ نردهها رفته بود. نقاشِ بازار، غرفهاش را بسته بود. و مردی که زیر درخت سیب مینشست و به باران خیره میشد، جایش خالی بود.
تنها لوکا مانده بود. و «انتخاب» که هر غروب، زیر درخت تمشک در حیاطِ نانوایی مینشست و به آسمان خیره میشد.
امروز اما، قصه چیزهای دیگری برای گفتن داشت.
آریانا صبح زود از خواب بیدار شد. دستش را به سمت کنار تخت دراز کرد، جایی که لوکا میخوابید. اما تخت خالی بود.
از جا بلند شد. پنجره را باز کرد. هوای صبح، سرد و نمناک بود. و زیر درخت تمشک، دو سایه نشسته بودند: لوکا و «انتخاب». کنار هم. در سکوتی محض.
آریانا به سمتشان رفت. پا برهنه روی چمنِ خیس قدم میگذاشت. برگهای تمشک زیر پاهایش صدای خشخشی میدادند که شبیه به خندههای ریز بود.
«صبح بخیر»ـی گفت و کنارشان نشست.
لوکا به او نگاه کرد. چشمانش خسته بود، مثل کسی که شب را بیخوابی کشیده باشد.
«صبح بخیر، آریانا.»
«انتخاب» اما لبخند زد. همان لبخندِ همیشگیاش، عمقِ بینهایت در آن بود.
«امروز روز جداییست، آریانا.»
آریانا قلبش از تپیدن ایستاد. «جدایی؟»
«انتخاب» به آسمان نگاه کرد. ابرها داشتند جمع میشدند. باران، دوباره داشت میآمد.
«من و لوکا، نمیتونیم هر دو بمونیم. چون من، انتخابِ نهاییام. و او، امکانِ بودن با تو.» به لوکا نگاه کرد. «اگه من بمونم، اون میره. اگه اون بمونه، من میرم.»
آریانا به لوکا نگاه کرد. لوکا به زمین خیره بود و چیزی نمیگفت.
«پس باید یکی رو انتخاب کنم؟»
«نه،» انتخاب گفت: «ما باید انتخاب کنیم. من و لوکا. تو فقط شاهد خواهی بود.»
لوکا سرش را بلند کرد. چشمانش قرمز بود. انگار گریه کرده باشد.
«من انتخابم رو کردم، آریانا. دیشب.»
آریانا به سمتش خم شد. «چی رو انتخاب کردی؟»
لوکا به چشمانش نگاه کرد. نگاهش عمیقتر از همیشه بود، مثل چاهی که پایانش نور باشد.
«انتخاب کردم که برم.» صدایش میلرزید. «چون اگه من بمونم، تو با «انتخاب» زندگی میکنی. و اون، میتونه بهت یاد بده که چطور انتخاب کنی، چطور زندگی کنی، چطور عاشق بشی بدون اینکه چیزی رو کپی کنی. من فقط یه سایهام، آریانا. یه خاطرهی کپیشده. انتخاب، واقعیتر از منه.»
آریانا دستش را دراز کرد و دست لوکا را لمس کرد. پوستش سرد بود، مثل سنگفرشهای خیسِ شهر.
«اما من تو رو دوست دارم، لوکا. نه اون رو.»
لوکا لبخند زد. لبخندی که در آن صبر، آرامش، خلاقیت، خانه، انتخاب. همه در یک نگاه جمع شده بودند.
«تو من رو دوست نداری، آریانا. تو اون چیزی رو دوست داری که من نمایندهاش هستم. من فقط یه پل بودم بین تو و انتخابِ واقعیِ تو. حالا که به اون طرف پل رسیدی، دیگه نیازی به من نیست.»
آریانا اشکهایش را پاک کرد. به «انتخاب» نگاه کرد که آرام نشسته بود و تماشا میکرد.
«و تو؟ تو چی انتخاب کردی؟»
«انتخاب» به سمت آریانا چرخید. چشمانش، همان چشمهایی بود که روی نقاشی کشیده بود.
«من انتخاب کردم که بمونم. ولی نه به عنوان یه انتخابِ ممکن. به عنوان یه واقعیت.» به لوکا نگاه کرد. «لوکا میره، اما من جایگزینش نمیشم. یعنی اون خاطرات، اون احساسات، اون عشقی که بین شما دو تا بود، مالِ من میشه. و من، تبدیل میشم به اون چیزی که تو دوستش داری.
آریانا گیج نگاهشان کرد. «پس... لوکا میره، ولی تو لوکا میشی؟»
انتخاب غشغش خندید. صدایش شبیه به خشخش برگهای تمشک بود. «نه. من میشم لوکا، اما لوکا من نمیشه. من انتخابِ توام. و اون، امکانی بود که تو رو به من رسوند.»
باران شروع کرد به چکیدن. قطرههای ریز روی برگهای تمشک مینشستند و مثل الماسهای کوچک میدرخشیدند.
لوکا از جا بلند شد. به سمت آریانا آمد و در مقابلش ایستاد. باران روی موهایش میچکید.
«آریانا... یه چیزی بهت بگم.»
«بگو.»
لوکا دستش را دراز کرد و یک تمشک دیگر از بوتهی کناری چید. آن را کف دست آریانا گذاشت.
«این، آخرین تمشکِ این باغه. از وقتی که تو اومدی، هیچ تمشکِ تازهای نرسیده. فقط همین یکی مونده.» لبخند زد. «میخوام وقتی من رفتم، این رو بخوری و یادت باشه که عشق، مثل تمشکه. شیرینه، ولی اگه زیاد بچینی، تهاش تلخ میشه. فقط یه بار باید چیدش. و همون یه بار، کافیه.»
آریانا تمشک را در دستش گرفت. میوه گرم بود، انگار تازه چیده شده باشد.
«لوکا... من نمیخوام بری.»
لوکا به سمتش خم شد و پیشانیاش را به پیشانی او چسباند. نفسهایشان به هم گره خورد. باران روی هر دویشان میبارید.
«من نمیرم، آریانا. من توی تو میمونم. توی انتخابت. توی خاطراتی که با من ساختی. توی اون لبخندی که کپی کردی و نمیدونستی مالِ کیه.» خندید. «حالا میدونی؟»
آریانا گریهاش گرفت. «مالِ خودته.»
«آره. و همیشه مالِ خودم میمونه، حتی وقتی که من نباشم.»
لوکا به سمت «انتخاب» رفت. دستش را به سمتش دراز کرد.
«وقتشه.»
«انتخاب» دستش را گرفت و از جا بلند شد. دو مرد با یک چهره، زیر باران ایستاده بودند. یکی در حال رفتن، یکی در حال ماندن.
«آریانا،» انتخاب گفت، «چشمات رو ببند.»
آریانا چشمانش را بست. باران روی پلکهایش نوازش میکرد.
و ناگهان، نوری سفید، پشت پلکهایش درخشید. نوری که گرم بود، مثل تنورِ «خانه». نوری که آرام بود، مثل باغِ «آرامش». نوری که خلاق بود، مثل نقاشیهای بازار. نوری که صبور بود، مثل مردی که کنار چشمه نشسته بود.
و نوری که انتخاب بود. انتخابِ نهایی.
وقتی چشمانش را باز کرد، لوکا رفته بود.
فقط «انتخاب» مانده بود، با همان چهره، اما با نگاهی که دیگر نگاهِ «انتخاب» نبود. نگاهِ لوکا بود.
«آریانا،» گفت. «من اینجام.»
آریانا به چشمانش نگاه کرد. همان چشمهاییی که روی بوم نقاشی جا گذاشته بود.
«لوکا؟»
مرد لبخند زد. لبخندِ لوکا بود.
«نه. ولی اون با تو اِ. حالا و همیشه.»
آریانا به تمشکِ توی دستش نگاه کرد. میوه در کف دستش، مثل غنچهای بود که تازه شکفته و هنوز گرمایِ آفتابِ صبح را با خود داشت؛ یک لحظهی کوچک که اگر فشارش میدادی، وا میرفت.
و در همان لحظه، باران بند آمد. خورشید از لای ابرها بیرون زد و روی باغِ تمشک تابید.
همهی میوهها، یکباره رسیده بودند.
سرخ، درخشان، شیرین.
انگار تمام شهر، منتظر این لحظه بود.
***
یک سال گذشت.
کِلدون دیگر شهرِ هزار چهره نبود. حالا، هر کس چهرهی خودش را داشت. مردها و زنهایی با چهرههای مختلف در خیابانها قدم میزدند. بازار همهی رنگها را با هم داشت. و بوی نان، هر صبح از نانواییِ کنار دروازهی شرقی به همهجای شهر میرسید.
آریانا پشت میزِ چوبیِ نانوایی ایستاده بود و خمیر را ورز میداد. دستهایش در خمیر فرو میرفت و بیرون میآمد، ریتمی دقیق و حسابشده. پشت سرش، تنور میسوخت و شعلههای نارنجی، سایههایش را روی دیوار میانداختند.
صدای پا از پشت سر آمد.
«آریانا...»
برگشت. هیبت مردی در چهارچوب در ظاهر شد. همان چهرهی آشنا. موهای عسلی، ریشِ کوتاه، چشمانِ آبی. اما این بار، لباسهایش تمیز و نو بود. و در دستش، یک شاخه تمشک تازه داشت.
«لوکا...»
اما نه. این لوکا نبود. این «انتخاب» بود. همان کسی که یک سال پیش، تمام آن چیزی شده بود که آریانا دوستش داشت.
«از کجا مطمئنی که من لوکا نیستم؟» مرد پرسید و لبخند زد.
آریانا روی چشمانش عمیق شد.
«چون لوکا هیچوقت اینطور به من نگاه نمیکرد، یکمی میترسید.»
ادامه داد: «اون هیچوقت بهم نه نمیگفت. تو اما، خیلی سرپبچی و شیطنت میکنی.»
مرد وارد نانوایی شد و شاخهی تمشک را روی میز گذاشت. «دیگه چیزی برای ترسیدن نیست. تو انتخابت رو کردی. من موندم. و ما... با همیم.»
آریانا روی سبزِ متراکم ماند. میوهها سرخ و درخشان بودند، تازهچیدهشده از باغِ پشتِ نانوایی.
«با امروز چندمین باره که برام تمشک میاری؟»
مرد خندید. صدایش شبیه به لوکا بود، با عمقِ «انتخاب»ـی که هیچ اثری از اجبار نداشت. «سیصد و هفتادمین بار. هر روز یه شاخه.»
آریانا دستش را به سمت او دراز کرد. مرد دستش را گرفت. انگشتهایش گرم بود، مثل تنوری که تازه روشن شده باشد.
«میدونی،» آریانا گفت و به چشمانش خیره شد، «یه روزی، همهچیزم رو از دست دادم. خاطراتم. اسمم. هویتم. حتی نمیدونستم کی هستم. ولی حالا...»
«حالا چی؟»
آریانا لبخند زد. لبخندی که یک سال پیش، از مردی کپی کرده بود و نمیدانست مالِ کیست. حالا اما، میدانست. مالِ خودش بود. مالِ کسی که انتخاب کرده بود.
«حالا میدونم کی هستم. آریانا هستم. جادوگری که دیگه کپی نمیکنه. زنی که انتخاب کرده. و عاشقِ انتخابِ زندگیشه.»
آریانا به تمشکِ توی دستش نگاه کرد. میوه، مثل آخرین لقمهی آفتاب بود؛ آتشین، سرخ، و آنقدر شیرین که میدانستی بعد از آن، هیچچیز، دیگر این مزه را نخواهد داشت.
مرد به سمتش خم شد و لبهایش را به لبهایش چسباند. بوسهای گرم. مثل زمزمهای که با لب گفته شود. و در همان ثانیه، تمشک میان دستهایش شکفت؛ نه له شد، و نه ترکید، چشمی شد، که به آسمان خیره است. آریانا چشمهایش را آرام بست.
همهچیز در یک لحظه تمام شد و شروع شد.
«منم عاشقتم،»
لوکا ادامه داد: «حتی با اینکه میدونم شاید فردا، همهچیز رو فراموش کنی. اما بازم عاشقتم.»
آریانا به تمشکهای روی میز نگاه کرد. میوهها در نورِ صبح میدرخشیدند، مثل خاطراتِ بازگشته از سفر.
چیزی در ذهنش جرقه زد. یک خاطره. نه از گذشتهها. از همین حالا. از همین لحظه.
تصویرِ مردی که زیر باران ایستاده بود و میگفت: «من هیچوقت مال تو نبودم که از دستم بدی، آریانا. من فقط ادامهی همهی احتمالهای ممکن بودم.»
و تصویرِ خودش که جواب داده بود: «اما من انتخاب کردم که تو رو بیقیدوشرط دوست داشته باشم، لوکا.»
حالا اما، لوکا رفته بود. و این مرد، جای او را گرفته بود. دیگر خبری از کپیها نبود.
طعمِ میوه شیرین بود. شیرینتر از همیشه.
«لوکا...» اسمش را زمزمه کرد.
مرد برگشت. «بله؟»
آریانا نگاهش کرد. چند ثانیه بیهیچ حرفی
بعد زد زیر خنده.
و گفت:
«اشتباه گفتم. نهلوکا، درسته؟»
مرد مکث کرد. کمی غمگین شد.
آریانا به سمتش رفت و دستش را روی گونهاش گذاشت.
«اما دیشب توی خواب، لوکا رو دیدم. بهم گفت که آدمها رشد میکنن و مثل برگ درختها تغییر. و انتخاب، گاهی یعنی تبدیل شدن به بهترین فصلِ زندگیت.»
مرد چشمانش را بست و دستش را روی دست آریانا گذاشت.
«شاید. شاید هم نه. شاید من فقط یاد گرفتم به سمت رویاهام برم. شاید عشق، یعنی این.»
آریانا به پنجره نگاه کرد. بیرون، نور، آرامآرام از لای ابرها چکه میکرد، مثل عسلی که از ته یک شیشه راهش را باز میکند. باران نمیبارید. برای اولین بار در کِلدون، هوا صاف و آفتابی بود.
«میخوام یه چیزی رو کپی کنم!»
مرد چشمانش را باز کرد. «چی رو؟»
آریانا خندید. با صدای خودش.
«همین لحظه رو. اما نه با جادو. با خاطره. با قلبم.»
مرد به سمتش خم شد. با لبهای از رگ گردن نزدیکتر زمزمه کرد:
«پس کپی کن، من اینجام. تا همیشه.»
و در همان لحظه، آریانا چیزی را کپی کرد.
اما این بار، قصه دربارهی جادو نبود.
دربارهی، عشق بود.
عشقی که نمیشد از آن کپی گرفت.
عشقی که فقط یک بار بود.
عشقی که انتخاب شده بود.
و برای همیشه، ماندگار شد.
زیر درخت تمشک، در حیاطِ نانوایی، دو سایه نشسته بودند. دستهایشان در هم گره خورده بود و به غروبی خیره بودند که آسمان را به رنگِ تمشک درآورده بود.
«آریانا...»
«بله؟»
مرد به سمتش چرخید. در نورِ غروب، چشمانش مثل دو تکه از آسمان میدرخشیدند.
«من رو میشناسی؟»
آریانا بهش نگاه کرد. همان چشمهایی که یک سال پیش، روی نقاشی کشیده بود. همان چشمهایی که در میان آدمهای یک شهر، فقط مالِ لوکا بود. اما حالا، مالِ کسِ دیگری بود. مالِ انتخابِ آریانا.
چند ثانیه سکوت.
بعد با غرور گفت:
«بعید بدونم... ولی دلم میخواد دوباره و دوباره بشناسمت.»
مرد خندید. صدایش در باغِ تمشک پیچید و برگها به رقص درآمدند.
«پس بشناس، به اندازهی یه عمر وقت داریم.»
و آریانا، برای اولین بار در تمام زندگیاش، چیزی را کپی نکرد.
فقط رها کرد.
فقط ماند.
فقط عشق ورزید.
و فهمید که انتخاب، یعنی همین.
***
تقدیم به همهی کسانی که روزی مجبور شدند بین آدمها و خاطرههایشان یکی را انتخاب کنند، و فهمیدند که گاهی، عشق یعنی ساختن خاطراتِ تازه، حتی با دستهای تمشکی.

POV you invite a PDA couple to the afters.
🖋️ یه بیربطنوشت؛ فقط تصور کنین:
…«پارتنر فعلی اکست، مدام بیاد پیش تو و دنبالش بگرده. در حالی که داره براش بیبیشارک لبخونی میکنه. جناب اکس اگه در خطری و اگه رابطهات بدون رضایت قبلی خودت شروع شده، چشمک بزن. با هم زنگ میزنیم صدوبیستوسه.
چیزایی وجود دارن به اسم عزت نفس، یه چیز دیگه هم هست به اسم آویزون بودن و گزینهی بعدی اسمش حقارته. کدوم گزینه رو برازندهی خودت که یک زنی میدونی؟! چه چیزی هست همیشه که مشتاقی به من ثابت کنی؟
کارت از بیرون اینطوری دیده میشه که تو در یک رقابت پنهان با سایههام در زندگی خودتی. و اکس من نمیتونه من رو تمام شده فرض کنه و واکنش نشون نده.
بعد جالبه که من رو لایق فحشها و نسبتهای ناروا میدونی. من رو هفت خط و پلید خطاب میکنی. از خودت پرسیدی که شاید این منم که باید افسار زندگیمو به دست بگیرم؟ منم که باید به این شک کنم که چرا زندگیم با حرفای بیربط یکی دیگه، موج-مکزیکی میره؟
اگر از رابطهات راضی هستی این نیازت به کنترل دیدگاه زندگی من از کدوم خلأ درونیت ناشی میشه؟ شاید حوصلهات سر میره. فقط بدون نزدیک من که میای بوی گندِ منجلاب خودساختهات همه جا رو میبره. خودت احساس نمیکنی. آخه عادت داری گویا بهش.
وقت اون رسیده که بپذیری در تعریف آزادی، بعضی آدمها با ظاهرت، ذاتت، منطقت و احساسات تو به هیچوجه کنار نخواهند اومد. من بهت چیزی رو نسبت نمیدم. فقط میگم بزرگ شو. دنیا بزرگتر از تصورات کودکانهاته.
و دکمهی خروج از وبلاگم رو برای خودت و عشق زندگیت بزن.
لطف بزرگی به خودت میکنی 🙏🏻
و اما شما آقای محترم،
یعنی این قدر به تصوراتت از من وابستهای؟ این رفتارهات در قبال من یکی وسواسه. و بیمارگونه است. خوشبختانه درمان شدنیه. زندگی خودش کم چالشدار نیست که شما هر سری خر بیاری ما هم باقالی بارت کنیم. با عرض پوزش نوسانهای احساسیت رو با هر اسمی که براش قائلی محدود به چارچوب زندگیت نگهدار 🤌🏻»…
شما بودین چه برداشتی میکردین؟ این از نشونههای یک ارتباط پایدار و پرکشش در آدماست؟ 💁♀️