ویرگول
ورودثبت نام
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheriامن و ملایم و بغل کردنی اندرون، شوخ و شر و شیطون از بیرون، این خونواده منه.
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheri
خواندن ۱۱ دقیقه·۱۳ روز پیش

وقتی باروت‌ها کیمیاگری می‌کنند.

بعضی آدم‌ها فکر می‌کنند سخت‌ترین کار دنیا پیدا کردن گنج است. این را معمولاً کسانی می‌گویند که هیچ‌وقت مجبور نشده‌اند به کسی شلیک کنند. یا عاشقش باشند. یا هر دو.

مردی که روبه‌روی من نشسته بود، ادعا می‌کرد یک اسم را دفن کرده. دروغ می‌گفت. بعدها فهمیدم آدم‌ها هیچ‌وقت چیزی را دفن نمی‌کنند. فقط جایش را عوض می‌کنند.

سه ساعت بعد یکی از ما قرار بود بمیرد. و طبق معمول هیچ‌کدام بابتش عجله نداشتیم.

فصل اول

نشونه‌ای که اشتباه بود.

صحرا هنوز همان صحرا بود. باد از غرب می‌آمد. شن‌ها را جابه‌جا می‌کرد. خورشید هر روز از همان نقطه بالا می‌آمد و هر شب پشت همان تپه‌های دور خاموش می‌شد.

اما چیزی عوض شده بود. شاید خود صحرا. شاید آدم‌هایی که از میانش عبور می‌کردند. یا شاید فقط سانتیاگو.

سال‌ها از زمانی که گنج را پیدا کرده بود می‌گذشت. بعضی شب‌ها هنوز بوی کلیسای متروک را به یاد می‌آورد. درخت چناری را که ریشه‌هایش در کف عبادتگاه فرو رفته بود. خواب مصر. خواب گنج. خواب پسری که روزی فکر می‌کرد جهان برایش رازی آماده کرده است.

آن روزها گذشته بودند.

حالا در همان صحرا، جایی میان دو واحه و سه قبیله‌ی در حال جنگ، مردی را می‌شناختند که مسیر کاروان‌ها را بلد بود، رد آب را از روی پرواز پرنده‌ها تشخیص می‌داد و می‌توانست بوی باروت را از چند کیلومتر دورتر حس کند.

بعضی‌ها هنوز به او می‌گفتند: «چوپان.»

اما مدت‌ها بود گوسفندی ندیده بود.

نشانه‌ی آن روز، با عبور یک پرنده آغاز شد. شاهینی تنها. پرنده‌ای که سه بار دور یک تپه‌ی سنگی چرخید. سانتیاگو ایستاد. به آسمان نگاه کرد. سال‌ها پیش، پرواز دو شاهین جنگ را به او نشان داده بود. شاید این هم یک نشانه بود. شاید جهان دوباره می‌خواست چیزی بگوید. سر اسب را چرخاند و به سمت تپه رفت.

پشت تپه مردی نشسته بود. یک تفنگ، خاموش کنار دستش افتاده بود. یک قمقمه‌ی خالی. و زخمی که از شانه تا پهلویش امتداد یافته بود.

مرد سرش را بلند کرد. انگار منتظر آمدن کسی بوده باشد.

«بالاخره رسیدی.»

سانتیاگو اخم کرد.

«منو می‌شناسی؟»

«نه.»

«پس چرا اینو گفتی؟»

مرد لبخند زد.

«چون تو اولین آدمی هستی که از سه روز پیش تا حالا از اینجا رد شده.»

سکوت. باد از میان سنگ‌ها رد شد.

مرد ادامه داد:

«یا باید دشمن باشی... یا نشونی.»

سانتیاگو از اسب پایین آمد. برای لحظه‌ای دلش خواست بخندد. سال‌ها دنبال نشانه‌ها رفته بود. و حالا خودش تبدیل به یکی از آن‌ها شده بود. اما هنوز نمی‌دانست این نشانه برای چه کسی فرستاده شده است. برای او. یا برای مرد مسلح روبه‌رویش.

در دوردست صدای تیراندازی آمد. کوتاه. خفه. مثل رعدی که هنوز تصمیم نگرفته باران شود. سانتیاگو به کرانه نگاه دواند. و برای اولین بار در سال‌های اخیر، احساس کرد زبان جهان را نمی‌فهمد. نشانه‌ای وجود داشت. اما معنایش پشت گرد و خاک پنهان شده بود. درست همان لحظه بود که فهمید باید کنار این مرد بنشیند. و اشتباه دقیقاً از همین‌جا شروع شد.

فصل دوم

مردی که دیگه به نشونه‌ها اعتقاد نداره.

باد شن‌ها را جابه‌جا می‌کرد. نه آن‌قدر شدید که طوفان شود. نه آن‌قدر آرام که بشود نادیده‌اش گرفت.

سانتیاگو کنار آتش نشسته بود.

مرد روبه‌رویش داشت فشنگ‌های یک هفت‌تیر قدیمی را تمیز می‌کرد. با حوصله. مثل کشیشی که جام مقدس را جلا می‌دهد.

مدتی هیچ‌کدام حرف نزدند.

بعد کهنه‌سرباز گفت:

«می‌دونی مردم عجیب‌ترین چیزها رو دفن می‌کنن؟»

سانتیاگو نگاهش کرد.

سرباز ادامه داد:

«طلا، پول، نامه، اسلحه... یه بار یه مرد رو دیدم که یه پاره کفش دفن کرد.»

«کفش؟»

«آره.»

«چرا؟»

«می‌گفت دیگه نمی‌خواد اون آدمی باشه که با اون کفش‌ها راه رفته.»

سکوت. تکه‌چوبی در آتش شکست.

سانتیاگو گفت:

«من یه بار گنج دفن کردم.»

سرباز خندید.

«نه. تو یه بار گنجو پیدا کردی. فرق داره.»

«فرقش چیه؟»

سرباز فشنگی را جلوی نور گرفت.

«وقتی چیزی رو دفن می‌کنی، می‌خوای فراموشش کنی.»

مکث.

«وقتی چیزی رو پیدا می‌کنی، می‌فهمی هیچ‌وقت فراموشش نکرده بودی.»

باد جهتش را عوض کرد. از دور صدای شترها می‌آمد.

سانتیاگو گفت:

«تو چی دفن کردی؟»

برای اولین بار گرد لبخند از صورت سرباز خشک شد.

«یه اسم.»

«اسم؟»

«اسم یه زن.»

«و جواب داد؟»

«نه.»

«هنوز دوستش داری؟»

سرباز سیگارش را روشن کرد.

«سؤال چرندیه.»

«نفهمیدم!؟»

«آدم‌ها فکر می‌کنن عشق برعکس مرگه.»

با خرناسه‌ی پرسروصدایی عطر توتون را بیرون داد.

«در حالی که بیشتر وقتا همسایه‌ی جفت‌شیش مرگه.»

سانتیاگو به آتش خیره شد.

«کیمیاگر می‌گفت وقتی چیزی رو واقعاً بخوای، تمام جهان کمکت می‌کنه بهش برسی.»

«مزخرفه.»

سانتیاگو سرش را بلند کرد.

سرباز ادامه داد:

«نه اینکه دروغ باشه.»

«پس؟»

«نصفشو بهت نمی‌گن.»

«کدوم نصفه‌اشو؟»

سرباز فشنگ دیگری را داخل خشاب جا زد. صدای فلز در سکوت صحرا پیچید.

«وقتی به چیزی می‌رسی، جهان می‌خواد ببینه باهاش چه کار می‌کنی.»

سکوت. دوردست. یک تیر شلیک شد. خیلی دور. خیلی تنها. انگار کسی اشتباهی ماشه‌ای را لمس کرده باشد.

سانتیاگو گفت:

«تو قبلاً به نشونه‌ها اعتقاد داشتی؟»

«آره.»

«و حالا نه؟»

«نه.»

«چی شد؟»

سرباز خندید. خنده‌ای خشک. بی‌آب.

«یه روز فهمیدم آدم‌ها هر چیزی رو که دوست دارن، نشونه حساب می‌کنن.»

«منظورت چیه؟»

«اگه عاشق باشن، هر پرنده‌ای نشونه‌ست.»

«اگه بترسن؟»

«هر سایه‌ای.»

سانتیاگو چیزی نگفت. سرباز به او نگاه کرد. دقیق و طولانی. انگار داشت بیست سال قبل خودش را می‌دید.

«چوپان، بذار یه چی ازت بپرسم.»

«بپرس.»

«اگه فردا صبح بفهمی تمام نشونه‌هایی که دنبال کردی اشتباه بودن چی؟»

سانتیاگو مکث کرد. کشدار. بعد گفت:

«هیچی.»

«هیچی؟»

«من هنوز همون مسیر رو می‌رفتم.»

چند گره به عمق اخم سرباز اضافه شد.

«چرا؟»

سانتیاگو پوزخند زد. واقعاً خسته.

«شاید گنج هیچ‌وقت مهم‌ترین بخش سفر نبوده. ولی کسی که در جست‌وجوش شدم واقعی بود.»

برای اولین بار در آن شب، سرباز حرفی نزد. باد وزید. آتش لرزید. جایی در تاریکی، اسبی شیهه کشید.

سرباز به هفت‌تیرش نگاه کرد. بعد به سانتیاگو. و خیلی آرام گفت:

«کثافت...»

مکث.

«همین باعث می‌شه از ریختت خوشم نیاد.»

«چرا؟»

«هنوز امید داری، حرومی.»

فصل سوم

کیمیاگری باروت

اولین کسی که صدای اسب‌ها را شنید، کهنه‌سرباز بود. سرش را بلند نکرد. فقط گفت:

«شیش نفر.»

سانتیاگو گوش داد. چیزی نشنید.

«از کجا فهمیدی؟»

«شن‌ها.»

«میزونی؟»

«هر تعداد سوار، وزن خودشو روی صحرا می‌ذاره.»

سانتیاگو چیزی نگفت. نیم ساعت پیش احتمالاً به این حرف می‌خندید. الان نه.

الان صحرا بیش از حد ساکت بود. سرباز خشاب هفت‌تیر را بیرون آورد. فشنگ‌ها را روی پارچه‌ای کهنه چید.

«یکی. دوتا. سه‌تا. چهارتا. پنج‌تا. شیش‌تا.»

انگار داشت مهره‌های تسبیح را می‌شمرد.

سانتیاگو نگاهش کرد.

«می‌ترسی؟»

سرباز لبخند زد.

«همیشه.»

«پس چرا هنوز زنده‌ای؟»

«برای اینکه آدمایی که نمی‌ترسن، معمولاً زنده نمی‌مونن!»

فشنگ آخر را جا زد. تِق. صدایی کوچک. اما غریب. مثل بسته شدن درِ یک کلیسا. یا شروع شدن یک اعتراف.

باد وزید. دانه‌های شن روی فلز تفنگ نشستند. سانتیاگو یاد حرف کیمیاگر می‌افتد. اینکه هر چیزی در جهان روح خودش را دارد. طلا. آهن. باد. آتش. همه چیز. حتی سرب. حتی باروت. شاید مخصوصاً باروت.

هیچ چیز مثل باروت نمی‌دانست چگونه در یک لحظه، از صدایی خفه به نعره بدل شود.

صدای سم‌ها نزدیک‌تر شد. حالا او هم می‌توانست بشنود. شش سوار. شاید هفت. شاید بیشتر.

سرباز ایستاد. شن‌های لباسش را تکاند.

«یه سؤال.»

سانتیاگو سر بلند کرد.

«آخرین باری که کسی رو کشتی کِی بود؟»

سکوت.

«هیچ‌وقت.»

سرباز قهقهه زد. نه با تمسخر که از فرسودگی بعد از بازنشستگی.

«پس امروز چیزای جالبی یاد می‌گیری.»

سانتیاگو ماتش برده بود.

«چی؟»

سرباز خیره به باختر. به جایی که سوارها داشتند از دل گردوخاک بیرون می‌آمدند.

«اینکه بعضی وقتا بدترین قسمتی که از یه آدم می‌میره، بدنش نیست.»

شلاق خشک و سوزان باد می‌تاخت‌. سوارها حالا دیده می‌شدند. شش مرد. با هیبت‌هایی تیره‌پوش. و اسلحه‌هایی سنگین. چهره‌هایی که از این فاصله بیشتر شبیه سایه بودند تا انسان.

سانتیاگو دستش را روی قبضه‌ی تفنگ گذاشت. و برای اولین بار بعد از سال‌ها حس کرد فهمیده چرا کیمیاگران درباره‌ی تبدیل فلزات حرف می‌زدند.

لحظه‌هایی وجود داشتند که آدم مجبور می‌شد خودش را ذوب کند. ترس را. رحم را. خشم را. تردید را. همه را داخل یک کوره بریزد. و چیزی تازه از آن بیرون بکشد.

صد متر. هشتاد متر. شصت متر. سرباز نفس عمیقی کشید.

«وقتشه.»

سانتیاگو پرسید:

«وقت چیه؟»

سرباز نگاهش کرد. نگاهی که انگار از سال‌ها پیش می‌آمد. از جنگ‌ها. از عشق‌های دفن‌شده. از نشانه‌هایی که دیگر به آن‌ها باور نداشت.

«برای اینکه بفهمیم امروز کدوم یکی از ما اشتباه می‌کرده.»

و بعد اولین گلوله شلیک شد.

فصل چهارم

برزخ

اولین چیزی که برگشت، صدا نبود. باد بود. باد همیشه زودتر برمی‌گردد.‌ قبل از خاطره.‌ قبل از درد. قبل از فهمیدن.

سانتیاگو شن‌ها را از صورتش تکاند. دانه‌های ریز ماسه به پوستش چسبیده بودند. چند لحظه طول کشید تا خورشید را تشخیص دهد. هنوز همان‌جا بود. بالای سرش. بی‌تفاوت. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باشد. انگار چند دقیقه قبل، جهان از هم نپاشیده باشد.

او نشست. دستش را روی پهلویش کشید. خون.‌ اما نه آن‌قدر که بکشد. نه امروز.

از دور صدای زنگوله‌ای می‌آمد. آهسته. پیوسته. مثل صدای ساعتی که در خانه‌ای متروک جا مانده باشد. کاروانی از آن حوالی رد می‌شد. جهان به راه خودش ادامه می‌داد. همیشه همین‌طور بود. مهم نبود چند نفر بمیرند. خورشید غروب خودش را داشت. باد مسیر خودش را. و صحرا سکوت خودش را.

چند متر آن‌طرف‌تر، کهنه‌سرباز کنار تخته‌سنگ افتاده بود. چشمانش باز بودند. اما به چیزی نگاه نمی‌کردند.

سانتیاگو چند لحظه همان‌جا نشست. حرکت نکرد. نه که از ترس خشکش زده باشد. از سنگینی چمبره زده توی ریه‌هایش. انگار بدنش هنوز نرسیده بود به جایی که روحش رسیده بود.

باد آمد. لبه‌ی کت سرباز تکان خورد. و ناگهان چیزی از جیبش بیرون افتاد. یک تکه کاغذ. تاخورده. زرد. فرسوده.

سانتیاگو آرام جلو رفت. کاغذ را برداشت. بازش کرد. فقط یک اسم رویش نوشته شده بود. اسم یک زن. همان اسمی که مرد گفته بود دفنش کرده. اما دروغ گفته بود. دفنش نکرده بود. سال‌ها با خودش حملش کرده بود.

سرفه‌های ممتد سانتیاگو جلودار خندیدنش شد. نه با شادی. نه از فرط غم. از این حقیقت غریب که آدم‌ها حتی وقتی می‌خواهند چیزی را فراموش کنند، آن را نزدیک قلبشان نگه می‌دارند.

ساعتی گذشت. یا شاید چند دقیقه. در صحرا فرقش را نمی‌شود فهمید.

کنار بقایای اردوگاه، پسر جوانی نشسته بود. یکی از همان سوارها. قنداق تفنگش شکسته بود. از بازویش خون چکه‌ای می‌آمد. و داشت تکه‌ای نان خشک سق می‌زد.

وقتی سانتیاگو نزدیک شد، پسر نیمی از نان را جلو آورد. بی‌آنکه چیزی بگوید. سانتیاگو نشست. تکه‌نان را گرفت.

مدتی فقط جویدند. بی‌حرف. مثل دو غریبه که دیگر حوصله‌ی دشمن بودن ندارند.

بالاخره پسر گفت:

«بردیم؟»

سانتیاگو جایی را نگاریست که وسر ردش را تشخیص نداد. خورشید داشت پایین می‌رفت. سایه‌ها بلندتر می‌شدند. باد از میان علف‌های خشک رد می‌شد. و در دوردست، پرنده‌ای تنها روی شاخه‌ی درختی نشسته بود. تنها درختی که تا طلاقی کرانه‌ها دیده می‌شد.

«نمی‌دونم.»

پسر تلخند زد.

«پس باختیم؟»

سانتیاگو سرش را تکان داد.

«اونم نمی‌دونم.»

پسر تکه‌ای دیگر از نان را کند.

«پس چی می‌دونی؟»

سانتیاگو مدت زیادی جواب نداد. آن‌قدر که پسر فکر کرد سؤالش را نشنیده.

بعد آرام گفت:

«می‌دونم بعضی آدم‌ها تمام‌ عمرشون دنبال گنج‌ می‌گردن.»

نگاهش روی درخت ماند. درختی تنها میان دریایی از شن.

«و بعضی‌ها تمام عمر دنبال جنگ.»

باد وزید.

«اما آخرش...»

کف دست خون آلودش را مقابل پسر گرفت.

«آخرش هر دو زیر یه آسمون می‌شینن و سعی می‌کنن بفهمن ارزشش رو داشت یا نه.»

پسر چیزی نگفت.

از دور صدای موسیقی آمد. خیلی دور.‌خیلی ضعیف. انگار کسی گرامافونی را وسط هیچ‌جا روشن کرده باشد. ملودی میان باد گم می‌شد.‌ می‌آمد.‌ می‌رفت. می‌آمد. می‌رفت.

سانتیاگو چشم‌هایش را بست.‌ و برای اولین بار بعد از سال‌ها، دوباره همان حس قدیمی را تجربه کرد.‌ حس روزی که هنوز چوپان بود.‌ روزی که همه چیز ممکن به نظر می‌رسید.

شاید نشانه‌ها هیچ‌وقت اشتباه نبودند.‌ شاید فقط آدم‌ها عجله داشتند هر معنایی شده از توویشان بیرون بکشند.

باد دوباره وزید. و در دوردست، چیزی از میان شن‌ها ظاهر شد. نه انسان. نه اسب. نه کهنه‌سرباز.

یک شترمرغ. تک‌وتنها. آرام. بی‌آنکه بداند چند ساعت پیش اینجا جنگی رخ داده است.

سانتیاگو رنگ لبخند به صورتش برگشت. خیلی ملیح. خیلی عمیق. و برای اولین بار از شروع آن روز، احساس کرد هنوز چیزی در جهان زنده مانده است.

فصل پنجم

آخرین نشونه

خورشید داشت می‌مرد. نه با شکوه. نه با تراژدی. آرام. مثل پیرمردی که بعد از یک روز طولانی، صندلی‌اش را پیدا کرده باشد.

باد سردتر شده بود.‌ پسر جوان خوابش برده بود. نان خشک کنار دستش افتاده بود. تفنگ شکسته‌اش هنوز همان‌جا بود. نیمه فرورفته در شن. نیمه بیرون از آن. مثل چیزی که هنوز تصمیم نگرفته به گذشته تعلق دارد یا آینده.

سانتیاگو تنها کنار درخت نشسته بود. درختی که از دور شبیه اشتباه صحرا به نظر می‌رسید. انگار روزی باد، دانه‌ای را در جای اشتباهی رها کرده باشد. اما سال‌ها گذشته بود. و درخت هنوز آنجا بود. تنها. سرسخت. زنده.

به شاخه‌هایش نگاه کرد. بعد به ریشه‌هایی که زیر شن پنهان بودند. یک‌آن یاد کلیسای متروک افتاد. یاد درختی که از سقف فرو ریخته‌ی عبادتگاه عبور کرده بود. یاد پسری که خواب گنج دیده بود. یاد خودش.

چه فاصله‌ی عجیبی بود میان آن پسر و این مرد.

صدای خش‌خش آرامی آمد. سانتیاگو سر بلند کرد.

شترمرغ هنوز آنجا بود. روی همان خط کرانه‌ی باختر. آرام قدم می‌زد. بی‌آنکه عجله‌ای داشته باشد.

بی‌آنکه بداند در ذهن یک انسان، جنگی بزرگ‌تر از تمام جنگ‌های صحرا در حال پایان یافتن است.

سانتیاگو لبخند زد. بعد نگاهش روی چیزی ثابت ماند. چیزی فلزی. نیمه مدفون در شن.

بلند شد.‌ چند قدم جلو رفت. زانو زد. شن‌ها را کنار زد.

خشاب هفت‌تیر سرباز بود.

همان خشاب. همان که ساعت‌ها قبل با وسواس پر شده بود. فشنگ‌ها هنوز داخلش بودند.

سانتیاگو با ترشرویی چهره‌اش در هم رفت. یکی. دوتا. سه‌تا. چهارتا. پنج‌تا. شش‌تا. شش فشنگ. کامل. دست‌نخورده.

صدای خشک باد.

ناگهان چیزی در ذهنش جابه‌جا شد. مثل قفل زنگ‌زده‌ای که بالاخره باز شود.

سرباز شلیک نکرده بود.

تمام آن مدت… تمام آن حرف‌ها… تمام آن آرامش عجیب...

او هرگز قصد شلیک نداشت.

سانتیاگو چشم‌هایش را بست.

و برای نخستین بار، جمله‌ای را که کنار آتش شنیده بود واقعاً فهمید.

«وقتی به چیزی می‌رسی، جهان می‌خواد ببینه باهاش چی کار می‌کنی.»

جهان آن روز گنج دیگری زیر شن پنهان نکرده بود. طلا هم نبود. یک انتخاب. اینکه بعد از تمام سفرها… بعد از تمام نشانه‌ها… بعد از تمام افسانه‌های شخصی… چه انسانی باقی می‌مانی.

صدای گرامافون از دور بلند شد ضعیف. خش‌دار. شبیه خاطره‌ای که نمی‌خواهد بمیرد.

سانتیاگو سرش را بالا گرفت.

برای سال‌ها فکر می‌کرد افسانه‌ی شخصی مقصدی است که باید به آن رسید. گنج. عشق. طلا. حکمت.

اما شاید اشتباه می‌کرد. شاید راهی بوده برای ساختن کسی که بتواند روزی ماشه را نکشد.

خورشید آخرین تکه‌ی نورش را روی شن‌ها پاشید.

شترمرغ پشت تپه ناپدید شد.

باد از میان شاخه‌های درخت گذشت.

و برای یک لحظه‌ی کوتاه، بسیار کوتاه...

سانتیاگو فکر کرد صدایی می‌شنود.

نه از آسمان.

نه از باد.

از جهان.

همان زبان قدیمی. همان زبانی که سال‌ها پیش به یک چوپان جوان یاد داده بود تا رویاهایش را دنبال کند.

این بار فقط یک جمله گفت: «مکتوب.»

سپس سکوت بازگشت. و صحرا راز خود را دوباره زیر شن‌ها دفن کرد.

✍🏻 نازنین باقری

✅ پی‌نوشت: اجرای پیرنگ‌ به طرز وسیعی کار دارد. مثل نقطه‌های اوج، فرود، ضرباهنگ، تعلیق و توزیع اطلاعات در بطن داستان. همچنان که به معماری متن بیش از گذشته خواهم پرداخت هر شکل از کپی‌برداری بدون ذکر نام مؤلف، حرامَن خود خطرم!

داستان کوتاهفیلمنامهادبیاتکیمیاگرکوئنتین تارانتینو
۲
۰
Nazanin Bagheri
Nazanin Bagheri
امن و ملایم و بغل کردنی اندرون، شوخ و شر و شیطون از بیرون، این خونواده منه.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید