قدم بلند بود و هیچ وقت نمیتونستم نیمکت جلو بشینم! نه حتی نیمکت جلویی، بلکه نیمکت دوم و سوم هم نمیتونستم بشینم.
برام حسرت شده بود جلو نشستن، دوستام بهم میگفتن: "نیمکت جلو چیه بابا! اصلا هم خوب نیست، خیلی هم حس بدیه، چقدر تو بیعقلی آخه! ما از این که همش نزدیک معلم هستیم و حواسش به ما هست، مدام استرس داریم. اونوقت تو میخای بیای جلو بشینی؟!"
این مقدمه شروعی بود تا برسم از اینکه نیمکت آخر مینشستم، نشانه بچه تنبل کلاس بودن نیست. بلکه میخواهم خاطره قشنگ همکلاسی هام رو بگم که خیلی شیرینه.
چه روز های خوبی بود. سه تا نیمکت آخر کلاس که دوست های صمیمی هم بودیم، تو همه حال نه تنها دوست، بلکه یار و یاور همدیگه بودیم.
تقلب میرسوندیم، پشت همدیگه در میومدیم، حتی اگه معلم یکی از ما رو برای سوال پای تخته میبرد، اونقدر پانتیموم بازی میکردیم تا اون دوستمون به جواب برسه :)
ما شش نفر دوست های خوبی بودیم که خیلی هم حرف میزدیم که معلم مون میگفت: "چقدر شما پر چونه اید! کم نظم کلاس رو بهم بریزید، خودتون که درس گوش نمیدید لااقل بذارید، بقیه بفهمند"
انقدر از دست ما حرص میخورد که فکر کنم هر شب باید صد تا جوشونده و قرص اعصاب میخورد تا فردا بتونه بازم از دست ما حرص بخوره :) خلاصه که خیلی روز های خوبی بود.
ای کاش تموم نمیشدند اون روز ها...
ای کاش هیچوقت بزرگ نمیشدیم...
اون روز ها فقط دغدغمون بلد نبودن درس بود، یا اینکه معلم مون با جیغ تهدید مون میکرد که: "از نمره انظباتتون کم میکنماااااااااا"
اما الان خبری ازشون ندارم، نمیدونم کجا هستند!!!
ازدواج کردند؟! بچه دارند؟! تو این شهر هستند یا یه شهر دیگه؟! یا اصلا شایدم کشور دیگه!
هرچی از خوشی اون روزا بگم کمه، شوخی کردن ها، جوک گفتن ها و خندیدن ها، خوراکی هامون رو تقسیم کردن ها، درد و دل کردن ها، و حتی گریه کردن هامون!
چیشد؟ کجا رفتن اون روز ها؟!

حالا من موندم و خاطره های قشنگش که گاهی اوقات یادش میافتم و با خودم میگم که حیف تموم شد.
ای کاش میشد اون روز ها دوباره برگردن و ما بچه میشدیم. روزایی که رو میز ها با یه پرگار نقاشی میکشیدیم، اسم خودمون رو مینوشتیم (که البته اصلا کار درستی نیست، شما انجام ندید :)
خدا حفظ کنه همه معلم هامون رو که خیلی اذیتشون کردیم و خیلی هم دوستشون داریم.
شاید از این نوشته هم خوشتون بیاد: