در بین ما انسانهایی وجود دارند که ذهنشان هیچگاه متمرکز بر یک کار واحد نیست؛ آنها هرگز نمیتوانند فقط روی کاری که باید انجام دهند متمرکز شوند و آن را به پایان برسانند. این افراد در آنِ واحد به چندین کار فکر میکنند، در سرشان رویای تمام شدن چندین طرح را پیش میبرند و شیرینیِ نتیجه آن کارها را هم با کل وجودشان در ذهن تجربه میکنند. آنها با این تصور شیرین، شروع به اجرای تمام پلنها میکنند؛ اما سختی این مسیر بسیار بیشتر از چیزی است که به آن فکر کرده و خود را برایش آماده کرده بودند.
در این مرحله است که کل تصوراتشان به هم میریزد و آن شیرینیِ خیالی برایشان از بین میرود. واقعیت این است که ذهن این افراد، پیش از دست به کار شدن، تمام سوختِ مسیر را در همان ثانیههای اولِ تصویرسازی میسوزاند. آنها اسیرِ «پاداش پیشرس» میشوند؛ مغز طعم پیروزی را میچشد و دیگر دلیلی برای تحمل سختیِ فرآیند نمیبیند. وقتی نوبت به قدمهای اول، به کارهای به ظاهر کوچک، حوصلهسربر و خاکستری میرسد، ذهن عقبنشینی میکند. اینجاست که یک پارادوکس دردناک شکل میگیرد: تودهای از استعدادهای دستنخورده و طرحهای نیمهکاره که هرکدام روزی قرار بود یک شاهکار باشند، اما حالا شبیه به بناهای باستانیِ رهاشده، فقط غبار میگیرند.