
گاهی هم پیش میآید. گاهی هم پیش میآید که کلمات برای بیان آنچه در ذهن و قلبت میگذرد ناچیزند. پیش میآید که روحتان اشتیاقی را در خود بگنجاند فارغ از اینکه فاصله ی رسیدن به آن به اندازهی دنیایی دیگر است.
خودم را میگویم؛ خیالپردازم. آنچنان که واقعیتی که پیش رویم قرار میگیرد را از آنِ خود نمیدانم. میگویم مگر میشود که آدم به آنچه در سر دارد نرسد. آری میشود. میشود که گاهی هم خیلی چیزها رویا بمانند، خیلی چیزها. به تلاش و این چیزها هم ربطی ندارد. شاید هم قشنگیه رویاها به رویا بودنشان است.
من نمیتوانم ناامید باشم، مسئله ام این است. تا دلتان بخواهد قورباغه ام را قورت داده ام، صبح ها شکوفه ی تازه رسیدهی درختی خشک را دیده ام و با ولع به روزنه ای از امید در دل روزهایم خیره ماندهام. حتی اگر گاهی آن قورباغه در گلویم گیر کرده باشد، شاخه های آن درخت در دستم فرو رفته باشند و امید به قدر کافی از آن روزنه بر من نتابیده باشد. اما من اینگونه زیستنم را ساختهام. خودمان را خسته نکنیم، درست بشو هم نیستم.
دلم میخواست تکراری نشوم. بخوانم و بخوانم و بخوانم و بعد هر آنقدر کلمه از ذهنم گذشت را بنویسم. دلم میخواست نویسنده باشم و از رویاها بنویسم. دروغ چرا؛ هنوز هم دلم میخواهد. اما قورباغه ام گریخته است، فقط یک شکوفه بر آن درخت نشسته و دیدگانم برای تماشای نوری که از آن روزنه میگذرد کمی ضعیفند. دلم میخواست برایتان امید را بر کلماتم بتابانم اما... گاهی هم پیش میآید...
یادداشتی از مجموعه مغزنوشته های نفس جان