تصمیم گرفتم بنویسم! خیلی ناگهانی هم تصمیم گرفتم.بارها و بارها خواستم از روزمره و خاطراتم بنویسم و فقط یک هفته به اون وفادار موندم.این بار اما فرق داره،شاید چون فکر میکنم دارم توی فکر و خیال غرق میشم و این اصلا خوب نیست.حالا بیست و دو سال دارم و از دانشگاه فارغ التحصیل شدم،مترجمی زبان فرانسه خوندم و عاشق رشته م هستم اما دارم توی یک کافه کار میکنم،به آرزوي نووجونی م رسیدم و زندگیم رو خودم اداره میکنم اما به سختی.زمانش رسیده که یک جایی بنویسم،شاید گاهي اوقات گوش های شنوا هم کاری ازشون برنیاد و نوشتن بهترین راهه.امروز صبح وقتي یک خلأ عمیق رو توی وجودم و زندگیم حس کردم برای چند دقیقه حالم اصلا خوب نبود و فکر کردم نوشتن کمک میکنه.اوضاع خوبی نيست،کافه ای که کار میکنم در حال تغییره و صاحب جدیدی پیدا کرده و من هميشه در برابر تغییر مقاومت کردم.خودم میدونم اخلاق خوبی نیست.فارغ التحصیل شدم و کار مرتبطی که درآمدش کفاف زندگیم رو بده پیدا نکردم.به زودی باید برم خونه سر بزنم و این خودش داستاتی جداست اصلا.توی این بحبوحه خلأ نبود خانواده برام روشن تر شده و احساس خوبی ندارم از این شرایط.خانواده ی معمولی ای میخوام که فقط کمی خوشبخت باشیم باهم همین.