
حسِ غریبی است؛
انگار هستی و وجود نداری…
انگار نفس میکشی و زنده نیستی.
آری، حسِ غریبی است که وجودت را احساس نکنی؛
حسِ عجیبی که دیگر شوقِ زندهبودن را در خودت نمییابی.
مثل ستارهای
که میان هزاران ستاره خاموش شده باشد—
ستارهای که دیگر درخشان نیست.
تنهایی میتواند چنین حسی داشته باشد؛
حسی که سفری طولانی و بیبرگشت به انسان میدهد.
حسی از فاصلهگرفتن…
دور شدن؛
آنقدر دور که به افق نزدیک شوی.
آری…
تنهایی فاصله میآورد
و فاصلهها حسِ بودن را محو میکنند.