NaRgEs·۲۳ روز پیشبهاری که بیتو خزان است:جانانِ من، بیا…جانانِ من، بیا که دوباره پاییز شده.بیا تا گرمای قهوه را لمس کنیم؛بیا تا تلخیِ قهوهبا نگاهت شیرین شود.
NaRgEs·۱ ماه پیشحضورِمحو:حسِ غریبی است؛انگار هستی و وجود نداری…انگار نفس میکشی و زنده نیستی.آری، حسِ غریبی است که وجودت را احساس نکنی؛حسِ عجیبی که دیگر شوقِ زندهب…
NaRgEs·۱ ماه پیشدر آغوش اولین نگاه:خیره شدم به چشمانش و دلم لرزید؛انگار دلم از شرم میگریخت، انگار وجودم یکباره کرخت شده بود.برای یک دهم ثانیه فقط حس کردم… چشیدم… و رها کردم.…
NaRgEs·۱ ماه پیشدر مرز باریک دل و عقل:«گاهی گمشده در احساس،و گاه فریبخوردهی منطق…گمشده در جهانی پر فراز و نشیب؛جهانی بیهدف، که منطق هم در آن راهِ چارهای نمییابد.گمشده و تنه…
NaRgEs·۱ ماه پیشآنجا که سرنوشت دوباره نوشته میشود:هر داستان، با پایانی تلخ یا شیرین، بههرحال به پایان میرسد؛و این سرنوشتِ هزاران آدمیست که شوقِ زندگی را از دست دادهاند یا دوباره به دست…