
خیره شدم به چشمانش و دلم لرزید ؛
انگار دلم از شرم میگریخت، انگار وجودم یکباره کرخت شده بود.
برای یک دهم ثانیه فقط حس کردم… چشیدم… و رها کردم.
آری، چشمانش زیبا بود؛
زیبا به اندازهی مهتابِ شب و خورشیدِ در طلوع.
آری، آرامشبخش بود؛
آرامشی از جنس بارانی که آرام بر برگهای پاییزی فرو میریزد.
آری، گرم بود؛
گرمی آتشی شعلهور در سرمای سوزان.
آری، عشق بود…
عشقِ در یک نگاه.
نگاهی بود از جنس حرفهای ناگفته؛
خیره، عمیق، و لبریز از احساسی که پیامی پنهان را دریافت میکرد.
نگاهی با سکوت…
سکوتی که از هر فریادی بلندتر بود؛
فریادی از جنس عشق،
فریادی که تنها از یک نگاه برمیخاست.