
جانانِ من، بیا…
جانانِ من، بیا که دوباره پاییز شده.
بیا تا گرمای قهوه را لمس کنیم؛
بیا تا تلخیِ قهوه
با نگاهت شیرین شود.
جانانِ من،
با غروری محکم و استوار
به سمت من بیا
تا چون زمین،
تو را در آغوش بگیرم.
بیا تا همچون برگهای پاییزی،
گرمایِ وجودمان را
بر سرمایِ هوا تلقین کنیم.
محبوبِ من…
کجایی؟
که این بهارِ بیتو
جز خزانی خاموش نیست.