ویرگول
ورودثبت نام
ناصراعظمی :نویسنده
ناصراعظمی :نویسندهشهروند انسانیت📚📚کارشناسی:علوم سیاسی ✍️ Minimalist Fiction Writer https://naserazami73.blogfa.com
ناصراعظمی :نویسنده
ناصراعظمی :نویسنده
خواندن ۴ دقیقه·۶ روز پیش

هناس

هناس
هناس

داستان کوتاه :هناس

قسمت سوم_نویسنده:ناصراعظمی

یک شب بارانی تند، چون شلاقی از آسمان، شروع به باریدن کرد.
سه روز و سه شب، بی‌وقفه بارید.
جویبارها طغیان کردند و آب در دشت و دامنه‌های کوه پراکنده شد.
پس از آن‌که باران فرو نشست، بابا طبیب از پشت پنجره‌ی آلونکش به بیرون نگریست.
گوسفندان بی‌صاحب، گل‌آلود و سرگردان، اطراف سیاه‌چادرها پرسه می‌زدند.
دیگر از آواز دختر خبری نبود.
بابا طبیب با خود گفت:
بی‌شک برایشان اتفاقی افتاده است.
نزدیک ظهر همان روز، پسربچه‌ای ده‌ساله با صورتی آفتاب‌سوخته و سری تراشیده، در حالی که مدام آب بینی‌اش را بالا می‌کشید، پشت در آلونک ظاهر شد.
چند بار با مشت‌های کوچکش به در کوبید.
بابا طبیب در را باز کرد و گفت:با من کاری داشتی؟
پسرک با بغضی که گلویش را می‌فشرد، گفت:
لطفاً به دادمان برسید... پدرم مریض است.
بابا طبیب بی‌آنکه چیزی بپرسد، کوله‌اش را برداشت و همراه پسر به سوی سیاه‌چادرها راه افتاد.
هنوز نرسیده بودند که صدای سرفه‌های خشک و کشدار پیرمرد در هوا پیچید.
وقتی وارد چادر شد، دید پیرمرد گوژپشت در تب می‌سوزد.
پیشانی‌اش چون آتش داغ بود و نفس‌هایش به زحمت بالا می‌آمد.
بابا طبیب بی‌درنگ گفت:برایم آب بیاورید.
چند دقیقه بعد، دختر با تشتی آهنی وارد شد.
کنار پدر نشست و پاهای سیاه و ترک‌خورده‌ی او را در آب گذاشت.
سپس رو به بابا طبیب کرد و گفت:
آقا... لطفاً حال پدرم را خوب کنید. شنیده‌ام شما در داروهای گیاهی مهارت دارید.
بابا طبیب لحظه‌ای سرش را پایین انداخت.
دستش که در کوله می‌گشت، اندکی لرزید.
انگار واژه‌ها را گم کرده باشد.
سرانجام مشتی گیاه خشک بیرون آورد و گفت:
این‌ها را بجوشانید. روزی سه بار به او بدهید. اگر تبش پایین نیامد، فردا دوباره خبرم کنید.
دختر آرام سر تکان داد.
در همان هنگام، زن پیر با لچکی سیاه و چشمانی درشت و سرمه‌کشیده، دبه‌ای دوغ و قالبی کره پیش روی او گذاشت.
بابا طبیب برای نخستین بار خوب به چهره‌ی زن نگاه کرد.
آن وقت فهمید چشمان سیاه و درشت دختر را از چه کسی به ارث برده است.

یک هفته گذشت.
صبح روزی گرم، صدای در آلونک بابا طبیب بلند شد.
وقتی در را گشود، دختر را دید.
لباس محلی رنگارنگی به تن داشت. گلی سرخ لابه‌لای موهای بافته‌اش نشسته بود و چند قرص نان ساجی در دست داشت.
بابا طبیب لحظه‌ای در آستانه‌ی در خشکش زد.
زانوهایش سست شد و رنگ از چهره‌اش پرید.
دختر لبخند کم‌رنگی زد و گفت:
شکر خدا حال پدرم بهتر شده. آمدم از شما تشکر کنم.
سپس نان‌ها را به سوی او گرفت.
دست بابا طبیب لرزید.
نان‌ها را گرفت و گفت:
چه عطر خوشی دارند... آدم را گرسنه می‌کنند.
لبخند دختر پررنگ‌تر شد.
برای لحظه‌ای سکوت میانشان نشست.
بابا طبیب گلویش را صاف کرد و گفت:
ببخشید... حرفی داشتم که می‌خواستم به شما بزنم.
دختر سرش را کج کرد.
بفرمایید.
بابا طبیب دهان باز کرد، اما واژه‌ها در گلویش گیر کردند.
در همان لحظه صدای زنی از دور بلند شد:
شوکت! شوکت! کجایی دختر؟ بیا گوسفندها را بدوش. پدرت می‌خواهد راه بیفتد.
دختر برگشت و گفت:آمدم مادر!
بعد رو به بابا طبیب کرد، لبخندی زد و بی‌آنکه منتظر ادامه‌ی حرفش بماند، به سوی سیاه‌چادرها دوید.
بابا طبیب در آستانه‌ی در ایستاده بود.
حرفش ناتمام ماند؛
انگار واژه‌هایش چون شیشه‌ای نازک بر سنگ افتاده و شکسته باشند.
مدتی به دور شدن دختر نگاه کرد.
سپس آرام زیر لب تکرار کرد:
شوکت...
و برای نخستین بار نامش را دانست.

ظهر همان روز، کنار چشمه دوباره یکدیگر را دیدند.
شوکت مشک آبش را پر می‌کرد که با دیدن بابا طبیب لبخندی زد و گفت:
فکر می‌کنم صبح می‌خواستید چیزی به من بگویید.
بابا طبیب احساس کرد دستی نامرئی دلش را دارد  چنگ میزند.
گلویش خشک شد.
خم شد، مشتی آب از چشمه برداشت و نوشید.
بعد گفت:
راستش... یادم نیست.
شوکت خندید و خواست راهش را بگیرد و برود.
اما ناگهان بابا طبیب گفت:
یادم آمد... شوکت خانم.
دختر ایستاد.
شنیدن نامش از زبان او، انگار غافلگیرش کرده بود.
آرام برگشت و نگاهش کرد.
بفرمایید.
دستان بابا طبیب می‌لرزید.
سال‌ها بود از هیچ‌کس نترسیده بود، اما حالا از چند کلمه ساده هراس داشت.
سرانجام گفت:
اجازه بدهید دوستتان داشته باشم.
شوکت چیزی نگفت.
تنها گونه‌هایش سرخ شد.
نگاهش را از او دزدید و سرش را پایین انداخت.
لحظه‌ای بعد، بی‌آنکه پاسخی بدهد، از کنار چشمه دور شد.
بابا طبیب تا مدت‌ها به موج‌های آب خیره ماند.
آن شب در دفتر یادداشتش نوشت:
نمی‌دانم کار درستی کردم یا نه.
نمی‌دانم حرف درستی زدم یا نه.
اما دست‌کم فهمید که دوستش دارم.
و همین، برای امشب کافی است.
بعد دفتر را بست.
روز بعد، پس از ساعت‌ها پرسه در کوه، هنگام بازگشت صدایی آشنا به گوشش رسید.
صدای آواز شوکت بود.
صدا از حوالی صخره‌های بلوط‌زار می‌آمد.
بابا طبیب بی‌اختیار به دنبال صدا رفت.
شوکت را دید که زیر بلوطی عظیم نشسته است؛
درختی پیر که تنه‌اش از میانه شکافته بود.
بابا طبیب نزدیک شد و کنارش نشست.
گفت:
صدایت آدم را از خودش می‌گیرد.
شوکت لبخندی زد و با شیطنت گفت:
فقط صدایم؟
بابا طبیب پاسخی نداد.
هر دو زیر سایه‌ی بلوط ترک‌خورده نشستند و ساعت‌ها با سکوت و نگاه، حرف‌هایی را گفتند که زبان از گفتنشان عاجز بود.
آن درخت برای بابا طبیب به معراجگاهی بدل شد.
احساس می‌کرد سال‌ها پس از فراموش کردن شادی، دوباره طعم زندگی را چشیده است.
نیمه‌های شب، کابوس همیشگی باز به سراغش آمد.
خودش را در اتاقی نمور و تاریک دید.
صدای فریاد زندانبان در گوشش پیچید:
اعتراف کن... جوجه دانشجوی سیاسی!
شلاق چرمی بار دیگر بر پشتش فرود آمد.
بابا طبیب هراسان از خواب پرید.
نفسش به شماره افتاده بود.
درد کهنه‌ی زخم‌های پشتش دوباره بیدار شده بود.
در تاریکی نشست.
کمی تنباکو برداشت و سیگاری پیچید.
کنار پنجره رفت.
دود را آرام در هوای شب رها کرد و به دوردست خیره شد.
به گذشته‌ای که هرگز رهایش نکرده بود

عشقدوست داشتنعشایرداستان نویسی
۰
۰
ناصراعظمی :نویسنده
ناصراعظمی :نویسنده
شهروند انسانیت📚📚کارشناسی:علوم سیاسی ✍️ Minimalist Fiction Writer https://naserazami73.blogfa.com
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید