ناصراعظمی :نویسندهدرداستانکده·۱ ماه پیششیپور جنگداستان کوتاه : شیپور جنگنویسنده: ناصراعظمیدستپاچه گوشیاش را جواب داد، «حالت خوب است، پسرم؟ چرا گوشیت را جواب نمیدهی؟ مادرت از دلنگرانی…
ناصراعظمی :نویسندهدرداستانکده·۱ ماه پیشکارمندبوی تخممرغ فاسد، قهوه و چای، تمام ساختمان ادارهی آب استان را فراگرفته بود. سالن پر از اربابرجوعهایی شده بود که برای مشکلات ناشی از قطع…
ناصراعظمی :نویسندهدرداستانکده·۳ ماه پیششب ملالدر گوشهی تاریک جهان خود، دراز کشیده بود.زمان به کندی هرچه تمامتر میگذشت.تیکتیک کند ساعت، عذابش را دوچندان میکرد.در باتلاق بیسروته خ…
ناصراعظمی :نویسندهدرداستانکده·۳ ماه پیششهر سایه هانقاشی :هانیبال الخاص[شهر سایه ها.][نویسنده: ناصراعظمی ][زمستان :۱۴۰۴.....]شهر در میان آر…
ناصراعظمی :نویسندهدرداستانکده·۶ ماه پیشنیمه بازتروماداستانک: «نیمهباز»روبرویم آینهی شمعدانی قدیمی و نقرهایرنگی قرار داشت؛آینهای به شکل قلب، نشسته بر بالای تاج گل.
ناصراعظمی :نویسنده·۶ ماه پیشگذشتهگاهی به گذشته که نگاه میکنم، میبینم درد و رنج آدمیزاد چقدر بیصدا میآید و میگذرد.“پس این همه رنج برای چه بود؟پاسخ شاید همان باشد که ایو…
ناصراعظمی :نویسنده·۷ ماه پیشرود سیاههوا تاریک بود. نسیمی سرد از طرف رودخانهی سیاه میوزید. لکهی ابری جلوی تابش نور ماه را گرفته بود و در امتداد آسمان، چند ستاره همچون گردنبن…
ناصراعظمی :نویسنده·۷ ماه پیشچاه آرزوروستای چشمهریز همیشه زیر آفتاب کمرمق تابستان خسته میشد. کوچههای خاکی و خانههای گِلی با سقفهای ترکخورده، حال و هوای روستا را سنگین و…