ناصراعظمی :نویسندهدرداستانکده·۷ روز پیشدنیای بی هنراننقاش M.mهوا بارانی است. تمام شب باران میبارید.خودم را پیچیده بودم لای پالتوی خاکستریم...دیر رسیده بودم کافه. مدیر کافه زیرچشمی نگاهم کرد.…
ناصراعظمی :نویسنده·۸ روز پیشوقتی بزرگ میشویداخل اتاقی نمور و خاموش هستم. صدایی میآید: «کم ورجهوورجه کن، یک جا بنشین.»سردم میشود. پتو را دور خودم میپیچم. لحظهای بعد عرق میکنم و…
ناصراعظمی :نویسنده·۱۳ روز پیشهناسهناسقسمت پایانی داستان کوتاه هناس(نفس)نویسنده/ناصراعظمیصبح، هنگامی که برای آوردن آب به سر چشمه رفت، پاورچین راه میرفت.پیش از آنکه خم شود…
ناصراعظمی :نویسنده·۱۴ روز پیشهناسهناسداستان کوتاه هناس-قسمت چهارمنویسنده :ناصراعظمیدر میان خاطرههای شوم گذشته، خاطرههایی که رمق زندگی را از او گرفته و سرنوشتش را به بیراه…
ناصراعظمی :نویسنده·۱۴ روز پیشهناسهناسداستان کوتاه :هناسقسمت سوم_نویسنده:ناصراعظمییک شب بارانی تند، چون شلاقی از آسمان، شروع به باریدن کرد.سه روز و سه شب، بیوقفه بارید.جویب…
ناصراعظمی :نویسنده·۱۶ روز پیشهناسهناسهوای بیرون دمکرده و سنگین بود.دودغباری خاکستری تمام کوه «پروآو» را پوشانده بود.بابا طبیب رفت، دفتر یادداشتش را باز کرد و چیزی در آن نو…
ناصراعظمی :نویسندهدرداستانکده·۱۷ روز پیشهناسهناسهناس قسمت دوم....نویسنده:ناصراعظمی هوای بیرون دمکرده و سنگین بود.غباری خاکستری تمام کوه «پروآو» را پوشانده بود.بابا طبیب رفت، دفتر یاد…
ناصراعظمی :نویسنده·۱۸ روز پیشهناسهناس...داستان کوتاه هناس...قسمت اول..در میان کوهپایههای زاگرس، جایی که همیشه بوی آمیختهی بلوط و گیاهان دارویی از دشت و کوه تراوش میکرد،…