ناصراعظمی :نویسندهدرداستانکده·۱۷ روز پیشآه جوانیتوهم....مردی پنجاه و چند ساله، لاغراندام، که گویی شبیه مارمولکی پشت کنتور جا خوش کرده بود، به همراه زنش عزم سفر کرد.دستهایش باریک و استخوا…
ناصراعظمی :نویسنده·۱۹ روز پیشدوگانگی و سیاست زده گی!دوگانگی نمادهای ملی و سیاستزدگی در ادراک اجتماعی؛ تحلیلی بر رفتارهای متناقض در مواجهه با تیم ملی و رویدادهای عمومی...در دهههای اخیر، بخشی…
ناصراعظمی :نویسندهدرداستانکده·۱ ماه پیشدنیای بی هنراننقاش M.mهوا بارانی است. تمام شب باران میبارید.خودم را پیچیده بودم لای پالتوی خاکستریم...دیر رسیده بودم کافه. مدیر کافه زیرچشمی نگاهم کرد.…
ناصراعظمی :نویسنده·۱ ماه پیشوقتی بزرگ میشویداخل اتاقی نمور و خاموش هستم. صدایی میآید: «کم ورجهوورجه کن، یک جا بنشین.»سردم میشود. پتو را دور خودم میپیچم. لحظهای بعد عرق میکنم و…
ناصراعظمی :نویسنده·۱ ماه پیشهناسهناسقسمت پایانی داستان کوتاه هناس(نفس)نویسنده/ناصراعظمیصبح، هنگامی که برای آوردن آب به سر چشمه رفت، پاورچین راه میرفت.پیش از آنکه خم شود…
ناصراعظمی :نویسنده·۱ ماه پیشهناسهناسداستان کوتاه هناس-قسمت چهارمنویسنده :ناصراعظمیدر میان خاطرههای شوم گذشته، خاطرههایی که رمق زندگی را از او گرفته و سرنوشتش را به بیراه…
ناصراعظمی :نویسنده·۱ ماه پیشهناسهناسداستان کوتاه :هناسقسمت سوم_نویسنده:ناصراعظمییک شب بارانی تند، چون شلاقی از آسمان، شروع به باریدن کرد.سه روز و سه شب، بیوقفه بارید.جویب…
ناصراعظمی :نویسنده·۱ ماه پیشهناسهناسهوای بیرون دمکرده و سنگین بود.دودغباری خاکستری تمام کوه «پروآو» را پوشانده بود.بابا طبیب رفت، دفتر یادداشتش را باز کرد و چیزی در آن نو…
ناصراعظمی :نویسندهدرداستانکده·۱ ماه پیشهناسهناسهناس قسمت دوم....نویسنده:ناصراعظمی هوای بیرون دمکرده و سنگین بود.غباری خاکستری تمام کوه «پروآو» را پوشانده بود.بابا طبیب رفت، دفتر یاد…
ناصراعظمی :نویسنده·۱ ماه پیشهناسهناس...داستان کوتاه هناس...قسمت اول..در میان کوهپایههای زاگرس، جایی که همیشه بوی آمیختهی بلوط و گیاهان دارویی از دشت و کوه تراوش میکرد،…