ناصراعظمی :نویسنده·۱۴ روز پیشفرودستانشقایق واژگون درودفرامانبنگ… بنگ… بنگ…و این صدا حوالی ساعت هشت در تمام شهر پیچید.اما کمی آنسوتر، در دهکدهی سوار، این صدا چون موجی ضعیف از…
ناصراعظمی :نویسنده·۱۵ روز پیشتحلیل مسائل روز ایرانمذاکرات ایران و آمریکا از همان ابتدا بیش از آنکه گفتوگو باشد، وقتکشیِ یکطرفه است. انتخاب عمان بهعنوان میانجی، نه از سر قدرت، بلکه برای…
ناصراعظمی :نویسندهدرNaserazami·۲ ماه پیشنیمه بازتروماداستانک: «نیمهباز»روبرویم آینهی شمعدانی قدیمی و نقرهایرنگی قرار داشت؛آینهای به شکل قلب، نشسته بر بالای تاج گل.
ناصراعظمی :نویسنده·۳ ماه پیشگذشتهگاهی به گذشته که نگاه میکنم، میبینم درد و رنج آدمیزاد چقدر بیصدا میآید و میگذرد.“پس این همه رنج برای چه بود؟پاسخ شاید همان باشد که ایو…
ناصراعظمی :نویسنده·۴ ماه پیشرود سیاههوا تاریک بود. نسیمی سرد از طرف رودخانهی سیاه میوزید. لکهی ابری جلوی تابش نور ماه را گرفته بود و در امتداد آسمان، چند ستاره همچون گردنبن…
ناصراعظمی :نویسنده·۴ ماه پیشچاه آرزوروستای چشمهریز همیشه زیر آفتاب کمرمق تابستان خسته میشد. کوچههای خاکی و خانههای گِلی با سقفهای ترکخورده، حال و هوای روستا را سنگین و…
ناصراعظمی :نویسندهدرNaserazami·۴ ماه پیشبی هویت...آقای رسولی مردی معمولی در جامعه بود؛یک کارمند دونپایه در ادارهی تأمین اجتماعی.زندگیاش آنقدر منظم و دقیق بود که میشد ساعت را با او تنظی…
ناصراعظمی :نویسنده·۴ ماه پیششوخی بنام مرگنویسنده:ناصراعظمیصبحها که از خواب بیدار میشوم، میبینم خورشید طلوع کرده است. نورش از لای پنجره به اتاقم میتابد و روی فرشهای سرخ و سفید…
ناصراعظمی :نویسنده·۴ ماه پیشزندگی سخت.هوا تازه داشت تاریک میشد. به دیوار کاهگلی کوچه تکیه داده بودم.نوری زرد و ضعیف از چراغ تیر برق روی کوچه پخش میشد.پوک عمیقی به سیگار لای ا…
ناصراعظمی :نویسندهدرNaserazami·۴ ماه پیشساعت پدربزرگپاییز زیباساعتِ پدربزرگ....امروز نزدیک به یک سال از مرگ پدربزرگ میگذرد.تصمیم گرفتم سری به خانهی قدیمیاش در روستا بزنم.پاییز بود و هوا کم…