ویرگول
ورودثبت نام
ناصراعظمی :نویسنده
ناصراعظمی :نویسندهشهروند انسانیت📚📚کارشناسی:علوم سیاسی ✍️ Minimalist Fiction Writer https://naserazami73.blogfa.com
ناصراعظمی :نویسنده
ناصراعظمی :نویسنده
خواندن ۳ دقیقه·۱۴ روز پیش

امید

#لکستان
#لکستان

داستانک :امید

نویسنده:ناصراعظمی

در روستاهای مرزی غرب، آن‌سوی درودفرامان، جایی که کوه‌ها هنوز ردّ زخم جنگ را بر سینه داشتند و خاک از نفس افتاده بود، کودکی چشم به جهان گشود.

بادی سرد از سمت گاماسیاب شروع به وزیدن گرفت.

بادی مه‌آلود که بوی بلوط سوخته می‌داد.

آن شب، پیرزن‌های ده گفتند:

«این بچه با صدای آذرخش به دنیا آمد، باید نامش را امید بگذارند.»

امید اما از روز نخست ساکت بود. نه گریه‌ای، نه خنده‌ای.

تنها نگاه می‌کرد. نگاهی زلال و بی‌مرز، مثل آب چشمه‌ای که هنوز نمی‌دانست خشک خواهد شد.

خانه‌ی آن‌ها در دامنه‌ی کوه سیاه‌سر بود.

کوهی که مردم باور داشتند «روان نیاکان» در دل آن می‌زیند.

هر بهار، زنان ده به رسم نیا، مشک‌ها را پر از آب کرده و بر سینه‌ی کوه می‌پاشیدند تا «دل زمین آرام گیرد».

اما آن سال‌ها، باران کم‌بار شده بود و دل زمین دیگر آرام نمی‌گرفت.

پدر امید، مردی لک‌زبان با چشمانی تیره چون شبِ دشت، هر صبح به چراگاه می‌رفت.

می‌گفت: «خاک اگر بی‌باران بماند، از ما دل می‌کند.»

مادر، زنی ظریف با روسری آبی‌رنگ، در حیاط خانه خمیر نان می‌ورزید و زیر لب ترانه‌ای قدیمی می‌خواند:

«بارانه، بارانه،

از کوه ببارانه،

سهمِ دهِ ما رو

از آسمون بیارانه…»

اما آسمان گوش نمی‌داد.

سال به سال، چشمه‌ها عقب نشستند و درختان بلوط بیمار شدند.

کلاغ‌ها جای چکاوک‌ها را گرفتند و زمین نفسش را در سینه حبس کرد.

تنها امید بود که هر روز به جنگل می‌رفت، میان شاخه‌های بلوط گم می‌شد و با پرنده‌ها حرف می‌زد — بی‌صدا، در دلش.

پیرمردی به نام کَلی‌میرزا می‌گفت:

«این بچه زبان پرنده‌ها را می‌داند. از نژاد آن‌هایی‌ست که با باد سخن می‌گفتند.»

گاهی، هنگام غروب، امید کنار چشمه‌ی نیمه‌جان می‌نشست.

دست در آب فرو می‌برد، لبخند می‌زد، و قطره‌ها را با دقت به سنگ‌ها می‌پاشید.

گویی می‌خواست چشمه را بیدار کند.

مادر، از پشت درختان، نگاهش می‌کرد و دلش می‌لرزید.

شب‌ها خواب می‌دید که پسرش در میان مه می‌خواند — نه با صدا، که با نور.

و از دل صدایش باران می‌جوشید.

روستا یکی‌یکی خالی شد.

مردم به دشت‌های دور رفتند، جز چند پیرزن و پیرمرد و خانواده‌ی امید.

خانه‌ها در سکوت فروریختند و تنها صدای زنگوله‌ی بزهای گمشده از تپه‌ها می‌آمد.

یک شب زمستانی، بادی عجیب وزید.

دره‌ها فریاد زدند و شاخه‌های بلوط مثل پیرزنان خم شدند.

مادر از خواب پرید.

دید پسرش در اتاق نیست.

چراغ را برداشت و بیرون دوید.

ماه پشت ابرها می‌گریخت.

در دامنه‌ی کوه، سایه‌ی کودکی ایستاده بود، روبه‌روی آسمان.

لب‌هایش می‌جنبید، اما صدایی نمی‌آمد.

ناگهان نوری از دل دهانش برخاست، نرم، آبی، لرزان، مثل پرهای چکاوک در صبح باران.

مادر فریاد نزد. فقط ایستاد و نگاه کرد.

صبح، زمین بوی نم گرفته بود.

از دل کوه، چشمه‌ای تازه جوشیده بود.

مردم از دهکده‌های اطراف آمدند. کَلی‌میرزا در حالی که چشمانش می‌درخشید، گفت:

«این کارِ بچه‌ی کر بود؟ نه… این کارِ دل بود. دل لک هنوز زنده است!»

از آن روز، روستا رنگ گرفت.

بلوط‌ها جوانه زدند، چکاوک‌ها بازگشتند، و مردان ده، برای سپاس، آیین باران‌دزدی را برپا کردند.

کودکان با چوب و سنگ کوزه می‌ساختند و نام امید را بر آن می‌نوشتند.

می‌گفتند: «اگر کوزه‌ی امید در چشمه بیفتد، باران حتماً خواهد بارید.»

و آن شب، آسمان برای نخستین‌بار پس از سال‌ها گریست.

نه از غم، که از بازگشت زندگی.

قطره‌ها بر سقف‌های گِلی می‌چکیدند و مردم در کوچه‌ها می‌رقصیدند.

پیرمردی آرام گفت:

«ده دیگر نفرین‌شده نیست… امید برگشته،

از دل خاک، از زبان سکوت، از خونِ لک‌ها.»

امیدزندگی روستاییداستانکرمانشاه
۴۰
۱۰
ناصراعظمی :نویسنده
ناصراعظمی :نویسنده
شهروند انسانیت📚📚کارشناسی:علوم سیاسی ✍️ Minimalist Fiction Writer https://naserazami73.blogfa.com
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید